حرم در بَک گراند...
حرم ها زنده اند...

حرم در بَک گراند...

نویسنده : مسعود بهاری

عکس حرم را گذاشته‌ام پس زمینۀ لپ تاپم. با آهنگِ بالا آمدن ویندوز ظاهر می شود و با آهنگ شات-داون محو می شود. فایل هایی که دانلود می کنم از سمت چپ صفحه پر می شوند و می آیند و می آیند و روی گنبد را می گیرند.

آن روزی که داشتم توی فتوشاپ روی عکس حرم کار می‌کردم، خیلی دوست داشتم هر بار که درِ لپ تاپ را باز می کنم بگویم: ای جان! آقا! سلام!... حالا وقتی ویندوز دیر بالا می‌آید، زیر لب که فحش می‌دهم، نگاهم به گنبد است... وقتی نوارهای درسی ام را گوش می‌کنم نشانۀ موس را می برم و دور مناره ها مستطیل می کشم. گنبد را آبی می کنم، اسماعیل طلا را قاب می گیرم...

حالا دیگر هر بار از کنارش رد می شوم. تندی می روم سراغ نوارهای درسی، می روم سراغ دانلودها، پوشۀ جیمم را باز می کنم و باز متن هایم را می خوانم... حواسم هم نیست که صفحۀ سفیدِ وُرد افتاده روی حرم. همین الان هم که دارم این را می نویسم حرم آن پشت است.

حس می کنم حرمم دیگر از کار افتاده... دیگر تکانم نمی دهد... دیگر دستم را نمی گیرد... خودم به دست خودم حرمم را کهنه کردم... آنقدر از کنارش ساده رد شدم که یادم رفت چه معجزه هایی از این حرم برمی آید... می شد هر بار که درِ لپ تاپ را باز می کنم توی صحن در بیایم، اما خودم خودم را بیرون کردم... حرم را فرستادم توی پشت زمینه... توی بک گراوند...

ده روز مشهد بودم. اول گنبد برایم محورِ شهر بود. از هر جا می آمدم باید با گنبد قطب نمایم را تنظیم می کردم. یک روز سوار موتور شدم و رفتم زیرِ حرم. دود بود و صدای هواکش ها و بوق های طنین دار... بعد دیدم حرم سمت چپم است... و بعد، از آن طرفِ حرم در آمدم و حرم افتاد پشت سرم... و من مقصدی آن طرفِ حرم داشتم، سینما بود یا چه...نمی دانم... انقدر یادم می آید که می دانستم پشت سرم همان حرم است. همان حرمی که حرمتش را به اندازه یک کارت پستال، به اندازه یک قاب، یک بک گراوند، نگه داشته بودم و حالا داشتم راحت از کنارش رد می شدم و حواسم نبود که آن زیر، دارم طوافِ کدام آقا را می کنم؟

اینجا، قم است. حضرت معصومه(س) هم حرمی دارد و حرمتی. اما روزمرّۀ ما، حرمتِ حرم ها را می‌کند به اندازه یک کارت پستال، یک پس زمینۀ قشنگ، یک بک گراوندِ خاطره انگیز... اما حرم ها عکس نیستند... حرم ها زنده اند... حرم ها هنوز در این دنیا کار دارند... گنبد هایشان سرِ زمین است، مناره هایشان دست های به آسمان رفتۀ زمین. ما توی تلگراممان، کانالِ آسمان را یک بار هم اَد نکردیم...

حرم ، هنوز پشتِ صفحۀ من است... مینیمایز کنم و سلامی بدهم و دست بکشم به این آسمان و بگویم: دَر بیا! بیا داخلِ دلم! بیا توی دلم بنشین که هیچ وقت هیچ کس به تو پشت نکند!

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
مرتضی
مرتضی
٩٥/٠٤/٢٦
٠
٠
چقدر دلم میخاد این طرح ترافیکی اطراف حرم برپاشته بشه آدم راحت بره حرم،
mansooreh_houshmand
mansooreh_houshmand
٩٥/٠٤/٢٦
٠
٠
توی یه اردوی دانش آموزی رفتم حرم حضرت معصومه خیلی غریب بود... خیلی
f_maveddat
f_maveddat
٩٥/٠٤/٢٧
٠
٠
سلآم؛ ما نیز هم :/
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خيانت به معشوق سي‌سي

٩٦/٠١/٠٦
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساعت بیست و پنج شب و روز سی و دوم ماه

٩٦/٠١/٠٥
تبلیغات
تبلیغات