آدم باید امن باشد!
گاهی فقط باید سکوت کنی و «باشی»

آدم باید امن باشد!

نویسنده : وبگردی

سرش را می گذارد روی شانه ام. می پرسم: خستهای؟

می گوید: هوم!

می گویم: یعنی آنقدر خسته ای که نمی توانی بگویی بله یا نه؟

می گوید: هوم!

می گویم: چقدر خسته ای؟ زیاد یا کم؟

می گوید: هوووووووووووم!

می گویم: پس زیاد خسته ای، زیاد خستگی ات مال من. و بعد سکوت می کنم.

بعضش می ترکد. بغض یک ساله اش می شکند و تمام خستگی هایش را روی شانه ام خالی می کند. با خودم فکر می کنم، گاهی همین بهتر است. همین که کسی حرف نزند. تو هم چیزی نگویی، بگذاری شانه هایت مرهم گریه هایش باشد. بی سؤال، بی چرا، بی دلیل!

آدم باید شانه هایش امن باشد برای گریه های رفیق هایش، آدم باید امن باشد خودش، زبانش، فکرش، احساسش و یاد بگیرد گاهی سکوت کند و فقط "باشد". بی هیچ حرفی، بی هیچ کلامی و بگذارد رفیقش فقط حس کند می تواند برای لحظه هایی شانه هایی را برای گریه کردن قرض بگیرد.

آدم باید امن باشد، یک بار زندگی می کنیم، می دانستی؟

مبنع:

http://soheylakaviany.blogfa.com/post-420.aspx

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
مرتضی
مرتضی
٩٥/٠٤/١٣
٠
٠
به پویش #نه_به_اکانت_وبگردی بپیوندید.
لیلی
لیلی
٩٥/٠٤/١٣
٠
٠
چرا؟:-|||
لیلی
لیلی
٩٥/٠٤/١٣
٠
٠
قبلا مطلبی در مورد ادم های امن خونده بودم همینطور ساده و صمیمی و زیبا، مرسی
لیلی
لیلی
٩٥/٠٤/١٣
٠
٠
5خط اول عالی بود^-^
maeadeh_sh72
maeadeh_sh72
٩٥/٠٤/١٤
٠
٠
زیبا بود
Golbarg_K
Golbarg_K
٩٥/٠٤/١٤
٠
٠
«آدم باید شانه هایش امن باشد برای گریه های رفیق هایش، آدم باید امن باشد خودش، زبانش، فکرش، احساسش و یاد بگیرد گاهی سکوت کند و فقط "باشد". بی هیچ حرفی، بی هیچ کلامی و بگذارد رفیقش فقط حس کند می تواند برای لحظه هایی شانه هایی را برای گریه کردن قرض بگیرد./آدم باید امن باشد، یک بار زندگی می کنیم، می دانستی؟»... عالی بود ممنون:)
f_maveddat
f_maveddat
٩٥/٠٤/١٤
٠
٠
سلآم؛ خیلی هم زیبا :)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٤/١٥
٠
٠
خدایا این خصلت امن بودن رو به همه ی ماها بده :)
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠