آستیگماتیزم / داستان کوتاه
داستان کوتاه

آستیگماتیزم / داستان کوتاه

نویسنده : h_mous

کلید انداختم و در هال باز شد. صدای تلویزیون می‌آمد. تلویزیون را روشن می‌گذاریم تا اگر دزدی به خانه نزدیک شد فکر کند یک بدبختِ تنها دارد فوتبال می‌بیند. همان‌جا منتظر ماندم تا اول پدرم وارد شود. این چیزها در خانواده ما خیلی مهم است. از دور نگاه کردم 1-1 بود، تا به مبلی که همیشه روی آن می‌نشینم رسیدم بازی 0-0 شده بود! از فاصله در هال تا مبل، چندین بار نتیجه عوض شد. 3-3 ، 0-0، 1-0 و حتی 0-1. تردیدی باقی نماند: «چشمانت ضعیف شده‌اند.» این را پدرم گفت که از همان درِ هال حتی دقیقه شمار بازی را دیده بود. دقیقه شماری که برای من مثل یکی از بازی‌های کازینو ارقامش عوض می‌شدند. حتی تصویر جوکر و دلار هم در لابه‌لای ارقام در می‌آمدند.

ساعت حدود 4 صبح بود. بیدار بودم. چهاردهم رمضان بود و تصمیم گرفتم بروم ماه را ببینم. بی‌صدا در پشت بام را باز کردم و یادم آمد دمپایی نیاورده بودم. همان‌طور پاپتی رفتم روی پشت بام و تمام حواسم به این بود که پایم روی شیشه‌ای چیزی نرود. سرم را بالا بردم و ماه را که در غرب بود نگاه کردم. آن ماه همیشگی نبود. گفتم شاید ماه مبارک که می‌گویند همین باشد. اما دقت که کردم متوجه شدم ماه بیضی شده بود. هاله‌ای آبی در بالا و سمت چپ ماه پیدا بود. هاله‌ای سفید هم در پایین و سمت راستش.

دیانا را رساندم دانشگاه. حالا که بیرون آمده بودم، بهتر بود چشم‌هایم را هم معاینه می‌کردم. عینک سازی و معاینه چشم گلستان. دکتر زن جوانی بود که اگر او را در خیابان می‌دیدم شرط می‌بستم معلم دینی است. چند بار او را در حالی که پنهانی می‌خندید دیدم. یکی از مشکلات من این است که حتی به حرف‌های غیر خنده دارم هم می‌خندند. 25 صدم دوربین 75 صدم آستیگمات، هر دو چشم. و 15 هزار تومان ویزیت، 195 هزار تومان فِرِم و 98 هزار تومان عدسی. همه این‌ها برای این بود که ماه را گرد ببینم.

عینک را گرفتم و به چشمانم زدم. همه چیز شفاف‌تر شد. خطوط دریچه کولر مثل تیغ اصلاح تیز و براق شده بود. دیواری که تا آن روز کِرِمی رنگ بود به دیوار سفیدی با لکه‌های زرد تبدیل شد. قالی‌ها دیگر کثیف نبودند. فیروزه‌ای‌های‌شان فیروزه‌ای‌تر و سفیدی‌های‌شان سفیدتر بود. همه چیز مثل یک فیلم فول اچ‌دی شفاف شده بود. یک جفت دمپایی و یک زیر انداز برداشتم و به پشت بام رفتم. ستاره‌ها کوچکتر و با این حال واضح‌تر شده بودند. ماه اما هنوز طلوع نکرده بود. وقتی ساعت 4:15 برگشتم به پشت بام و به پشتم دراز کشیدم ماه طلوع کرده بود. نصف بود. اما هنوز همان هاله‌ها را داشت. با این تفاوت که خطوط ماه و خطوط هاله از همدیگر مجزا بودند. و بخش‌های درخشان سطح ماه از بخش‌های تاریکش جدا بود. با شکوه بود. ارزش 308 هزار تومان را حداقل داشت. همانطور دراز کشیده بودم که صدای دعای سحر از بلندگوهای مسجدی دور بلند شد: «اَللَّهُمَّ إنِّی اَسئَلُکَ...» غیر از صدای این بلندگوها، شهر به طرز عجیبی ساکت بود. بعد صدای همین دعا از مسجدی دورتر آمد. و بعد از مسجدی نزدیکتر. و چند لحظه بعد هر «اَللَّهُمَّ» هزار بار تکرار می‌شد. دور و نزدیک. و هر «اَسئَلُکَ» هزار بار تکرار می‌شد. بعد هم اذان. هزار بار تکرار شد.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
b_noori
b_noori
٩٥/٠٤/٢٠
٠
٠
فکر کنم این دفعه بعد از چشمها باید برید سر وقت گوش هاتون و یه 300 هم خرج اونا کنید..!!
h_mous
h_mous
٩٥/٠٤/٢٠
٠
٠
۳۰۰ تومان برای گوشهایم هزینه کنم و زیبایی تکرار هزارباره دعای سحر در سکوت شهر را از دست بدهم؟ خیر!
محمد
محمد
٩٥/٠٤/٢٠
٠
٠
یاد داستان عینک مادر بزرگ افتادم .....
h_mous
h_mous
٩٥/٠٤/٢٠
٠
٠
داستان از کیه؟ معرفی کنید آشنا بشیم!
p_rahimii
p_rahimii
٩٥/٠٤/٢٠
٠
٠
یاد روزی افتادم که اولین عینکم را زدم. واقعا همه جا به قول شما فول اچ دی شد. اونم برای کسی که نمره چشماش 3 و 75 بود.
h_mous
h_mous
٩٥/٠٤/٢٠
٠
٠
تجربه حیرت‌انگیزیه! افسوس که بعد از یه هفته همه چیز عادی میشه. این نوشته رو به حالت داستان کوتاه نوشتم تا ثبت بشه و هر چندوقت یه بار، زیبایی این حیرت رو به خودم و خواننده‌هام یادآوری کنم.
f_ghr
f_ghr
٩٥/٠٤/٢١
٠
٠
یا خدا یعنی تا اون موقع عینک نمیزدید؟خوشبحالتون
n_rohani
n_rohani
٩٥/٠٤/٢٠
٠
٠
خخخخ 308 هزار تومن؟ چ خبرع مگه عینک رو بار اول که میزنی خیلی حس قشنگی داره موید باشید:-)
h_mous
h_mous
٩٥/٠٤/٢٠
٠
٠
متشکرم:-)
خورشید
خورشید
٩٥/٠٤/٢١
٠
٠
اولین بار که عینک زدم و خوب یادمه کلاس داشتم و دیرم شده بود . استاد اقای قلی پور بود با همون اخم همیشگی . ساعت بعدش من بودم و سالن تشریح و کالبد شکافی و به قول شما فول اچ تی . فرداش که کلاس نداشتم کلی مسیر و پیاده رفتم و از دیدن اطرافم با وضوح بیشتر ، لذت بیشتری بردم .
h_mous
h_mous
٩٥/٠٤/٢١
٠
٠
تجربه مشترک چیزیه که نوشته هامونو خوندنی میکنه. درود بر شما!
Vania
Vania
٩٥/٠٤/٢١
٠
٠
آخرش یعنی گوشاتون هم مشکل پیدا کردن؟///من سوم دبیرستان بودم که اولین بار عینک زدم البته چشام خداروشکر خیلی ضعیف نیست.آستیگمات بود.//عینک زدن و عینکی ها هم دنیایی دارن واسه خودشون ها! یه هشتگ بزنیم من وعینکم بیایم خاطره عینکامونو بنویسیم:دی//موفق باشین..چشماتون پرنور:)
h_mous
h_mous
٩٥/٠٤/٢١
٠
٠
گوشام هیچ مشکلی نداره. نمیدونم چرا همچین برداشتی شده از این نوشته. موقع سحر چون شهر ساکته صدای دورترین مسجدها و نزدیک ترین مسجدها قاطی همدیگه میشه. تجربه قشنگیه. سال بعد امتحانش کنید.
Vania
Vania
٩٥/٠٤/٢١
٠
٠
تجربه شو داشتم آره خیلی قشنگه:) همزمان از چند جا صدای دعا و اذان میاد..شاید چون در ادامه متن اینو آوردین و از چشم ها وصل کردین به صداها و تکرار هزار باره شون این برداشت شده..چون در غیر اینصورت حس میشه این بخش یه جورایی جدا ازمتن اصلیه
h_mous
h_mous
٩٥/٠٤/٢١
٠
٠
درباره حالتی نوشتم که آدم یهو به همه چی توجه میکنه. حالتی که شاعرانه به دنیای اطرافت نگاه میکنی و ساده ترین چیزش تو رو نابود میکنه. چیزهایی به سادگی شفافیت آسمان شب یا ارتباط معنوی بین مناره ها کافیه تا آدم خودشو تسلیم کنه.
f_maveddat
f_maveddat
٩٥/٠٤/٢١
٠
٠
سلآم؛ اولا ورودتون به جیم مبارک.... به جمع جیمی ها خوش اومدین...دوما : انتشار اولین مطلبتون هم مبارک... سوم هم : قلمتون مستدآم ...آسمون ماه وستاره ها دوستداشتنی ترین چیزای عالمن که آدمو مجبور به هر کاری میکنن :))))
h_mous
h_mous
٩٥/٠٤/٢١
٠
٠
اولاً متشکرم، دوماً متشکرم. سوماً هم متشکرم:-)
maede_sadati
maede_sadati
٩٥/٠٤/٢١
٠
٠
والا ما ک خانوادگی عینکی ایم...:) از شماره چشم 5 داریم تا من ک نیم استیگمات و نیم نزدیک بینم...:) ولی تکرار ی چیزایی مثل اين دعا سحر عالی ان...!!
h_mous
h_mous
٩٥/٠٤/٢١
٠
٠
:-))
محمد
محمد
٩٥/٠٤/٢١
٠
٠
به خاطر ابراز نظرتان بسیار سپاسگزاریم داستان عینکم از رسول پرویزی ...توی کتاب فارسی دبستان بود ..اینجا یه قسمت ش رو میزارم .............................برای من لحظه عجیب و عظیمی بود! همینکه عینک به چشم من رسید ناگهان دنیا برایم تغییر کرد. همه چیز برایم عوض شد. یادم می‌آید که بعدازظهر یک روز پائیز بود. آفتاب رنگ رفته و زردی طالع بود. برگ درختان مثل سربازان تیر خورده تک تک می‌افتادند. من که تا آن روز از درخت‌ها جز انبوهی برگ در هم رفته چیزی نمی‌دیدم، ناگهان برگ‌ها را جدا جدا دیدم. من که دیوار مقابل اطاقمان را یک دست و صاف می‌دیدم و آجرها مخلوط و با هم به چشمم می‌خورد، در قرمزی آفتاب آجرها را تک تک دیدم و فاصلة آنها را تشخیص دادم. نمی‌دانید چه لذتی یافتم. مثل آن بود که دنیا را به من داده‌اند.
h_mous
h_mous
٩٥/٠٤/٢٢
٠
٠
متشکرم قشنگ بود.
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٤/٢٢
٠
٠
همه ی نوشته به کنار، اون پا برهنه رو پشت بام رفتن خیلی خوب بود حتی اگر حیاط یا تراس باشه هم خوبه :ی تشبیه واضح دیده شدن تیغه های کولر خیلی خوب بود :) دلم برای دعای سحر.. برای ماه رمضان ... برای شنیدن اللهم انی اسئلک ... تنگ شد.
h_mous
h_mous
٩٥/٠٤/٢٣
٠
٠
خوشحالم پسندیدید.
ممول
ممول
٩٥/٠٤/٢٥
٠
٠
منو یاده داستانه عینکم انداخت جالب بود :)
h_mous
h_mous
٩٥/٠٤/٢٨
٠
٠
:-)
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤