شبانه‌های ساعتی
دلنوشت

شبانه‌های ساعتی

نویسنده : mahnaz_ai

گفته‌اند همه چیز به حال و هوای دل بستگی دارد، مثلا امروز حال و هوا گرفته بود، چشم‌هایم بعد از بیداری هم صحبتی می‌خواست. شماره‌اش را گرفتم، حرف‌ها زدیم، از همان حرف‌های غیر مرتبط به خودمان. عجب هوا گرفته است.

هوم...

گفت: خسته‌ام،تمام دیشب نخوابیده‌ام.

دلم برایش ضعف رفت. آرام زمزمه کردم: اوهوووم ولی من خوب خوابیده‌ام تا ده!

راستش راست نبود. تا نیمه‌های شب کتاب می‌خواندم و به نویسنده فکر می‌کردم؛ که چه در مغزش می‌گذشته تا توانسته این‌قدر چرت و پرت بگوید. میز گردی داشتیم با نقاد داستان. هی دستش را محکم می‌کوبید روی میز، هی تبصره قانون می‌آورد، که چنین بوده و چنان، که به سقراط قسم به خط چندم از کتاب چندمش عجب مفهومی داشته این کتاب و تو نمی‌فهمی! تو را چه به خواندن این طور چیزها...

حالا تو هی می‌آمدی پشت صحنه‌اش و لبخند می‌زدی و گاهی اخم می‌کردی. آخر سر عصبانی شدی و رفتی.

ساعت دو بالاخره جناب نقاد دلش راضی به رفتن شد. دینگ دینگ. ختم میز گرد امشب.

خسته از فکرهای ناجور که می‌خواستند خودشان را به فکر تو وصل کنند به خواب رفتم و بی اراده ترسیدم. جایی خواندم نوشته بود، بعد از ساعت دو آدم آدمی دیگر می‌شود، مثل پوست انداختن انسان در لباس گرگ، شنیده‌ای داستانش را؟

مثلا می‌نشینی با خودت حرف می‌زنی! برنامه می‌چینی! می‌گویند: «هیسسسسس ...آهسته بخوان». آدم شجاع می‌شود! مثلا گوشی را بر می‌داری و می‌گویی ساعت دو و اندی شده! کجایی؟ زود باش بیدار شو و دلم را دریاب!

بالاخره چشمانم را بستم. صبح خسته از جنگ فکرهای دیشب فقط  لبخند زدم، شاید بتوانم بین حرف‌هایت و دلم سر بیندازم برای شروع بندهای بعدی این شالگردن.

نمی‌دانم چرا در بندهای وسطی چند اشتباه بافته شده. می‌دانی؟ ما بافنده‌های خوبی هستیم. مثلا تو سیب را از درخت می‌چینی و سخت در عجب می‌مانی که زمین جاذبه دارد، خب دیر یا زود اسیر جاذبه می‌شد و تسلیم. و سخت فکر می‌کنی این همه زحمت چیدنش چه شد؟

«وحالا داری می‌خوانی و من مثل گنجشک پریده از درخت هی حرف‌هایم را بال می‌زنم و تو تکه تکه می‌خوانی و می‌گویی: «خب یعنی چه؟»

می‌دانی! میل به عقب برگشتن دلم را هوایی کرده، خیالم آسوده‌تر می‌شود، راهی که رفته‌ام را می‌شناسم. حالا می‌دانم فلان روز چه شد و چه نباید می‌شد، شاید هم الان در گذشته‌ای از آینده هستم، تو می‌دانی؟

جالب نیست؟ هوس سفر نکر ده‌ای؟ می‌دانی اصلا ... این روزها بس که شسته‌ام همه چیز را، دلم با این همه تمیزی بیگانه است. گاهی دلم هوای عطر کهنگی را می‌کند. بو می‌کشم و دلم آرام می‌گیرد که «بوده‌ام».

راستی برایت نگفته‌ام پرنده‌ای بود، هر وقت غروب خورشید می‌شد بالای درخت همسایه می‌نشست و آواز می‌خواند، در دلم گفتم کاش بماند، می‌آید و گاهی سر می‌زند .

نمی‌دانی چقد دلنشین است

لحظه‌ای فکر کردم اسیرش کنم، ولی نمی‌دانم صدایش همان‌قدر زیبا خواهد ماند؟ «پرنده آزاد است، پرواز میل به سرودن آواز در دلش روشن می‌سازد»

اووووه ... بیا بگذریم. جدی نگیر و لبخندی بزن، این نوشته‌ها نه فکری را می‌‎خواهد ترویج دهد و ارزش قانونی دیگری ندارد.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٥/٠٥/٠٢
١
٠
جالب بود :)
mahnaz_ai
mahnaz_ai
٩٥/٠٥/٠٥
٠
٠
ممنون
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٥/٠٢
١
٠
یک چندتا دشواری نگارشی داشت مطلبتون که این آخریش از همه مبهم تر بود برای من. این «این نوشته‌ها نه فکری را می‌‎خواهد ترویج دهد و ارزش قانونی دیگری ندارد.» یعنی چی؟ اصلا معنی نمیداد برام!
mahnaz_ai
mahnaz_ai
٩٥/٠٥/٠٥
٠
٠
اخه شاید برداشت بشه که میخام حرف خاضی بزنم..برا همین اینطوری ت شد,خوشحال میشم انتقاد بشه و نظراتتون رو بگین..ک منم اشکال کارمو بدونم
Golbarg_K
Golbarg_K
٩٥/٠٥/٠٣
٠
٠
یکم مغزمو شلوغ پلوغ کرد! ولی جالب بود:-)موفق باشی
mahnaz_ai
mahnaz_ai
٩٥/٠٥/٠٥
٠
٠
همین که خوندی و نظر دادی یه دنیا ممنون:)
پربازدیدتریـــن ها
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
شعری سروده خودم

شب بارانی ما از تو ندارد اثری

٩٦/٠٤/٠٤
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
آفتاب سوزان، روزه و امتحان

معلم کوچک درس بزرگ

٩٦/٠٤/٠٤
دنیای پدر و پسری

در دنیای کناری

٩٦/٠٤/٠٤
خطر استفاده از واژه های بیگانه

ساید بای ساید

٩٦/٠٤/٠٣
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
این قلم، ریشه می دواند

پاره خطی برای جیمی ها

٩٦/٠٤/٠٣
شعری سروده خودم

معشوق ماه روی من

٩٦/٠٤/٠٣
من غرق تماشای چشم هایت

محبوب من

٩٦/٠٤/٠١
روزه خواری در ملا عام

جرم هست؟ نیست؟

٩٦/٠٣/٣١
وقتی همه مثل هم می شویم

مینیون ها!

٩٦/٠٤/٠٣
ترانه ای سروده خودم

شونه به شونه اش که قدم می زنی

٩٦/٠٤/٠٣
درد داشت

مادرم نفس نمی کشید

٩٦/٠٤/٠٣
وقتی یکی یکی می روند

پیر شده ام

٩٦/٠٤/٠٦
در میان انبوه این شدها و نشدها

هیچ گاه نشد

٩٦/٠٣/٣٠
مرکز مشاوره دکتر گل آبی

فعلاً خیالتان راحت باشد

٩٦/٠٣/٣١
می خواست زندگی کند

خفه اش کردیم

٩٦/٠٣/٣٠
تبلیغات
تبلیغات