فراموشی بی‌منطق
دلنوشت

فراموشی بی‌منطق

نویسنده : mahnaz_ai
برای فراموش کردنت باید، یکهویی سینما رفتن و پاپ کرن خوردن به سلیقه من، آن هم فقط پنیری را یادم برود. بهتر است وانمود کنم کتاب شازده کوچولو را نخوانده‌ام! فراموش می‌کنم که پنجشنبه‌ها طعم بستنی تمشکی دارد، من که اصلا آهنگ «بی‌منطق» رضایزدانی را نشنیده‌ام. یا از کجا بدانم چند متر دیگر که پیاده برویم تا چهارراه پشت پارک، آن وقت یک دور کامل تا پارک را قدم زده‌ایم؟ من نه فروغ خوانده‌ام و نه دنباله کیمیای خودم بودم مثل سانتیاگو در کتاب کیمیاگر. به نظرم صورتی زیادی دخترانه‌است. و بارانی مشکی‌ام با هیچ شال زرشکی اصلا هماهنگ نمی‌شود.
دارم خوب تمرین می‌کنم که یادم باشد چه چیزهایی را فراموش کنم.
برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
Golbarg_K
Golbarg_K
٩٥/٠٤/٢٠
١
٠
هیچ کاری در دنیا... سخت از این نیست که روزهایی را فراموش کنی، که بدون آنها انگار اصلا زندگی نکرده ای...
mahnaz_ai
mahnaz_ai
٩٥/٠٤/٢١
٠
٠
اره :(
b_noori
b_noori
٩٥/٠٤/٢٠
١
٠
امیدوارم هیچ وقت تو زندگی هامون روزهایی نیاد که مجبور بشیم خوبترین خاطراتمون رو فراموش کنیم.. هیچ وقت.
mahnaz_ai
mahnaz_ai
٩٥/٠٤/٢١
٠
٠
امیدوارم...
محمد
محمد
٩٥/٠٤/٢٠
١
٠
چه مطلب زیبایی ..
mahnaz_ai
mahnaz_ai
٩٥/٠٤/٢١
٠
٠
ممنون
p_rahimii
p_rahimii
٩٥/٠٤/٢٠
١
٠
اینجوری عمرا فراموش کنی. منم نتونستم. نمیشه خب :(
mahnaz_ai
mahnaz_ai
٩٥/٠٤/٢١
٠
٠
فراموش نمیشه
Vania
Vania
٩٥/٠٤/٢٠
١
٠
خاطره ها هیچ وقت فراموش نمیشن متاسفانه یا خوشبختانه...اوننم وقتی مدام یادآوریشون کنیم
f_maveddat
f_maveddat
٩٥/٠٤/٢١
١
٠
سلآم؛ چون بیخبرم از آنکه تقدیرم چیست/ اندیشه شام و فکر شبگیرم چیست/ مغزم همه در آتش اندیشه بسوخت/ اندیشه مرا بکشت، تدبیرم چیست؟! فراموشی... فکرو خیال... غالب اوقات دست خود آدم نیست :/
mahnaz_ai
mahnaz_ai
٩٥/٠٤/٢١
٠
٠
:(
mahnaz_ai
mahnaz_ai
٩٥/٠٤/٢١
٠
٠
ممنون برا شعر...واقعا دسته خود ادم نیست...
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٤/٢٢
٠
٠
چرا فراموش ؟ کافیه به این فکر کنی هزار تا آدم دیگه هم توی دنیا هستن که علایقشون همیناس :)
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨