امشب دوباره دلتنگت شدم. آخ که چه‌قدر دلم شانه‌هایت را مي‌خواهد تا بر آن‌ها تکیه کنم و اشک بریزم! دلم درد دل با تو را مي‌خواهد فقط تو را! تو باشی و من و سکوت بین‌مان و چشم‌های من که از اشک پر شده‌اند و تو همه چیز را از آن‌ها مي‌فهمی.

ديگر طاقت ندارم، چادرم را بر مي‌دارم و عزمم را جزم مي‌کنم. صدایی مي‌گوید خجالت بکش، چه طور رویش را دارى که دوباره بروی سمتش بعد از اين همه شکستن دلش! اما صدایی ديگر مي‌گوید دوستت دارد، بیش‌تر از آنچه که فکرش را کنى.

ديگر برایم اهمیتی ندارد چه در ذهنم مي‌گذرد دلم فقط تو را مي‌خواهد. فقط و فقط تو را! همه جای خانه تاریک است و همه خواب هستند و چه زمانی بهتر از الان؟ چادرم را مرتب و پا را از اين زندان بیرون مي‌گذارم و به سمتت پرواز مي‌کنم. نیت مي‌کنم و الله اکبر مي‌گویم و از زندان جسم فانی‌ام پر می‌کشم. نمى‌دانم از آخرین دیدار نيمه شب‌مان چند وقت است که مي‌گذرد، دو روز؟ دو هفته؟ دو ماه؟ یا شاید هم يک سال! اما دوباره مهربانی‌ات را لمس مي‌کنم و غرق در رحمتت مي‌شوم. چشم‌هایم پر از اشک مي‌شود و سر بر شانه‌هایت مي‌گذارم. ای معبود من، برای من خواندن اين نمازهای نيمه شب مانند گذاشتن سر بر شانه‌های توست. نمى‌دانم چه قدر زمان گذشته است، معبودم اما مي‌دانم دل لبریز از غمم، خالی شده است. دلم تمام نشدن اين خلوت عاشقانه با تو را مي‌خواهد. تمام شب را با تو حرف زده‌ام، دعا کرده‌ام برای هر آن کس که مي‌شناختم و خالی شده‌ام از هر پوچی، خالی شده‌ام و پر شده‌ام از عشق دوباره‌ات. من بد بودم اما باز هم گذاشتی سمتت بیایم ای رحمان و رحیم من. بد هستم اما باز هم اجازه دارم در نيمه شبی به تنهایی با تو خلوت کنم. و نماز شب بخوانم. من تنهایت گذاشته‌ام و فراموشت کرده‌ام زمانی که شاد بودم و وقت غم یاد تو افتادم و از حکمتت شکایت کردم. تو دانه دانه آرزوهایم را برآورده کردی و من قاضی المنایا بودنت را زیر سوال بردم. ادعای عشق دارم و...

اما امشب دوباره اجازه دادی سمتت بیایم، یعنی هر نيمه شب مرا سمت خود فرا مي‌خوانی و من غافل غرق در خواب خرگوشی هستم و به خیال خودم شیرین مي‌پندارمش، غافل از آن‌که خواندن نمازی آن هم پنهانی و دور از چشم دیگران و نجواهای عاشقانه با تو از هر چیزی شیرین‌تر است. معبودم اذان مي‌گویند، وقتم تمام شد اما تو را به خداییت قسم فردا هم دعوتم کن به اين خلوت. بگذار فردا هم از اين دنیا پوچ خالی شوم.

داشت یادم مي‌رفت... مثل همیشه ای رحمان و رحیم از تو ممنونم برای آرامشی که امشب به من هدیه دادی، از تو ممنونم برای دادن فرصت راز و نیاز شبانه و اين نماز شب، خدایا شکرت.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٤/٢٣
٠
٠
خیلی خوب نوشتید از خوندنش لذت بردم. کاشکی قدر این همه خوبی رو بدونیم :)
maede_sadati
maede_sadati
٩٥/٠٤/٢٣
٠
٠
کاش...ممنون...:)
مریم
مریم
٩٥/٠٤/٢٤
٠
٠
خوب بود
maede_sadati
maede_sadati
٩٥/٠٤/٢٤
٠
٠
تچکر...:)
مریم
مریم
٩٥/٠٤/٢٤
٠
٠
زیبا بود
f_maveddat
f_maveddat
٩٥/٠٤/٢٤
٠
٠
سلآم؛ به قول سرمد : غیر از در رحمتش نداریم پناه/ بیچاره وعاجزیم با حال تباه/ نی طاقت زهد است نه یارای گناه/ لا حول ولاقوه الابالله :) مرسی از شما شیک قلم زدید :)
maede_sadati
maede_sadati
٩٥/٠٤/٢٤
٠
٠
سلام...ممنون ازتون :) شیک خوندین:))
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٥/٠٤/٢٤
٠
٠
چقدر دلم لک زده برای این ارتباط دونفره... قسمتم نمیشه
maede_sadati
maede_sadati
٩٥/٠٤/٢٥
٠
٠
ان شالله قسمتتون بشه:)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
دیکتاتوری دوست داشتنی

از دلخوشی تا دلبستگی

٩٥/٠٩/١٨
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

وقتی ستاره توی آسمونه

٩٥/٠٩/١٥
چند کلمه با عادل فردوسی پور که دیگر عادل نیست

ناعادل!

٩٥/٠٩/١٦
به دنبال یک مامن

اعتراف

٩٥/٠٩/١٨
خواب عجیبی بود...

تجربه مرگ در خواب

٩٥/٠٩/٢٠