دایره‌ای به شعاع تو
برای خالقان خاطرات جاوید...

دایره‌ای به شعاع تو

نویسنده : r_rahimzadeh

درست وسط گل قالی می‌نشینم؛ قالی همیشه پهن زیر قدم‌های کودکی تا امروزم، قالی آشنا و قدیمی خانه‌‌ای آشنا و قدیمی، خانه‌ی تو، خانه‌ی مادربزرگ! دوباره مثل همیشه‌ی نبودنت، یادهایت، یادگاری‌هایت را دورم پهن می‌کنم؛ خاطراتت دورم حلقه می‌زنند و من در مرکز دایره‌ای به شعاع بی‌نهایت، به شعاع تو، لحظه‌های با تو را زندگی می‌کنم؛ لحظه‌های همیشه را! پس از تو همه‌جا مرکز همین دایره است؛ جایی که تا ابد ایستاده‌ام و از آنجا لحظه‌های بودنت را از گونی آشفته و درهم زمان، صدایت را از انبوه گنگ آواها، نگاهت را از میان عکس‌ها و مهربانیت را از خاطره‌ای دور در ایوان باصفای خانه‌ات، دستچین می‌کنم...

از روز رفتنت به مرکز دایره‌ی یادهایت پناهنده شدم درست، تو نیستی و خاطراتت را زندگی می‌کنم درست؛ اما سخت بشود تورا از انبوه تمام آنچه که بودی جدا کرد، به آن گوش سپرد، به تماشایش نشست و آرام گرفت؛ بی تو حتی با یادهایت هم سخت بشود آرام گرفت... صدایت را می‌خواهم اما نه با دستچین کردنش از انبوه گنگ آواها، نگاهت را می‌خواهم اما نه در عکس‌های روز‌های رفته و مهربانیت را، نه در ایوان خانه‌ی حالا بی‌ تو!

سخت است نبودنت، سخت است باور نبودنت! از روزی که یک لحظه از همیشه‌ی مهربان صورتت، عکس شد، قاب شد و جا خوش کرد روی طاقچه کنار قرآن قدیمی‌ات که «روز چشم به جهان گشودن نورچشمی‌هایت» را پشت جلدش ابدیت بخشیدی، من در بهت عمیق این استحاله‌ی غریب غرقم! حالا دیگر هروقت هوای نفس کشیدن در هوای عطر چادرت در کوچه پس‌کوچه‌های زندگی می‌پیچد، وقتی در سرمای روزگار بی‌ تو دستان گرمی نیست که در دست‌های سردم هستی بریزد، گوش‌هایم که بهانه می‌گیرند برای شنیدن «آوای زندگی»، پیچیده در زرورق طنین آرام و مهربانت؛ در تمام وقت‌هایی که زیر پاهایم در عمیق‌ترین جای اقیانوس زندگی عجیب خالی می‌شود، تنها یک دستاویز دارم: قاب عکسی که درآن گرمای حضورت را از پشت شیشه‌ای سرد لمس می‌کنم...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
b_noori
b_noori
٩٥/٠٤/١٢
٠
٠
حیف مادر برزرگ ها و پدر بزرگ هاست که از پیشمون میرن، امیدوارم خدا رحمتشون کنه و روحشون قرین آرامش باشه و از ته دل دعا می کنم پدر بزرگ و مادر بزرگ هایی هم که بینمون هستن رو حفظ کنه و بهشون عمر با عزت بده..
r_rahimzadeh
r_rahimzadeh
٩٥/٠٤/١٣
٠
٠
آره واقعا حیف... با رفتنشون تمام خاطراتت، تمام زندگیت می‌شه حسرت روزای رفته، می‌شه حسرت برگشتن یک لحظه‌لش. خدا تمام رفتگانم.ن رو در آغوش ارامش خودش قرین رحمت کنه! تشک فراوون از اینکه وقت گذاشتید!
m_rs
m_rs
٩٥/٠٤/١٢
٠
٠
نداشتن بزرگ تر خيلی سخته خيلی سخته کة دیگه توی ی فامیل ی بزرگ تر نباشه...هعییییی...:(
r_rahimzadeh
r_rahimzadeh
٩٥/٠٤/١٣
٠
٠
خیلی سخته؛ جای خالیشون حفره‌ی عمیقیه که پر نمی‌شه... بابت وقتی که گذاشتید بی‌نهایت ممنونم!
Golbarg_K
Golbarg_K
٩٥/٠٤/١٢
٠
٠
:(
r_rahimzadeh
r_rahimzadeh
٩٥/٠٤/١٣
٠
٠
سخت است فقدان آن همه زندگی...
p_rahimii
p_rahimii
٩٥/٠٤/١٣
٠
٠
کسی که نیست ولی هست :(((
r_rahimzadeh
r_rahimzadeh
٩٥/٠٤/١٣
٠
٠
البته که هستن؛ با صداشون تو حافظه‌ی شنواییمون، با نگاهشون تو حافظه‌ی بصریمون، با مهربونی‌های بی‌اندازه‌شون تو خاطراتمون؛ اما خب دلتنگیه دیگه... خیلی لطف کردید که خوندید، خیلی ممنونم!
p_rahimii
p_rahimii
٩٥/٠٤/١٤
٠
٠
چقدر خوب گفتی، آره، با صداشون تو گوشمون، صدا، صدا، صدا، تنها صداست که می ماند:(
maeadeh_sh72
maeadeh_sh72
٩٥/٠٤/١٤
٠
٠
خداروشکر ک من از دست ندادم
r_rahimzadeh
r_rahimzadeh
٩٥/٠٤/١٤
٠
٠
خدا رو شکر! ان شاا... همیشه سایه شون مستدام باشه و قدر لحظه لحظه ی حضور گرانبهاشون رو بدونید! خیلی ممنون بابت وقتی که گذاشتید!
پربازدیدتریـــن ها
دیگر نگران دیر رسیدن نیستم

من گم شده بودم

٩٥/١٢/٠٤
سقوط به سرزمین ارواح

من بودم

٩٥/١٢/٠٤
راهکارهای غیر مشروع

تابو های موقت

٩٥/١٢/٠٥
شعری سروده خودم

کودکم نیست توی آغوشم

٩٥/١٢/٠٤
می روم شهر را بی خاطره قدم بزنم

دختری قید موهای خود را زد

٩٥/١٢/٠٧
می شود ساده بود و از ته دل خندید

اندر احوالات دغدغه های ریز دخترانه

٩٥/١٢/٠٣
دارم دیوانه می شوم

دختری در آینه

٩٥/١٢/٠٣
خاطراتی از نمایشگاه پژوهش سال 94

از هم فکری تا اثبات توانایی ها

٩٥/١٢/٠٢
حس تلخ تنهایی

گاه می توان خوب نبود

٩٥/١٢/٠٦
از کرامات آقا بود

زیباترین سه شنبه ی سال

٩٥/١٢/٠٤
مطمئنم اینجاست

هیس، آرام، کسی بو نبرد

٩٥/١٢/٠٢
ته دلم خوشحال می شوم

سورپرایز شوندگی

٩٥/١٢/٠٥
چای نخوردن ها بهانه است

تو بیا تو بمان

٩٥/١٢/٠٢
کاش به خودمان بیاییم

پیش به سوی نابودی

٩٥/١٢/٠٨
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت سوم

٩٥/١٢/٠٢
بخشندگی و دل بزرگی

عارضه های میانسالگی

٩٥/١٢/٠٧
وقتی چهار ماهه بودم

عشق، مادر و معجزه

٩٥/١٢/٠٣
زندگی کردن با نقاشی ات را دوست دارم

بابا لنگ دراز عزیزم

٩٥/١٢/٠٨
اگرچه سخت، روزی تمام می شود

انتظار سخت ترین کار دنیاست

٩٥/١٢/٠٣
من هم یکی از آن 99 نفر هستم!

مجلس تحریم یا مجلس ترحیم؟

٩٥/١٢/٠٧
تبلیغات
تبلیغات