مردها زن‌های دلسوز را دوست دارند!
داستان کوتاه

مردها زن‌های دلسوز را دوست دارند!

نویسنده : rahbar_f62

قطره‌های باران روی صورتم سر می‌خورند. رنگ قرمز ماشینت برق می‌زند. کنار در بغل راننده می‌ایستم. خودم را می‌بینم، در لباس عروس، جلوی هتلی بزرگ ایستاده‌ایم و عکاس به ما یاد می‌دهد، چطور پیشانی‌هایمان را به هم بساییم و به چشم‌های هم خیره شویم. لبخند می‌زنم. قطره بارانی می‌رود توی دهانم.

صدای در می‌آید. سر بلند می‌کنم. از پشت شیشه بخار گرفته عینکم می‌بینمت. به من که با دهانی نیمه باز به ماشینت چسبیده‌ام نگاه می‌کنی. تند و محکم عینکم را از صورتم می‌کنم؛ فکر کنم صدای شکسته شدن دسته‌اش به گوشت رسید. این سومین بار است که با دیدن تو این ته استکان را محکم می‌کشم. دسته‌اش می‌شکند و مجبورم با چسبی که همه از آن راضی هستند الا من! تعمیرش کنم.

نگاهم را به این طرف و آن طرف می‌گردانم. محمد را پشت پنجره می‌بینم. برایش دست تکان می‌دهم. برادرت سرافتاده روی شانه‌اش را کمی تکان می‌دهد، لب‌های کجش برای خنده باز می‌شود و آب دهانش شره می‌کند روی پیراهنش. تنه‌ام را از ماشین دور می‌کنم. عروس هنوز روی صندلی لم داده است.

وقتی به در خانه‌مان که بر عکس خانه شما ته نشین کوچه است می‌رسم،تازه یادم می‌آید که باز نتوانسته‌ام قوزم را با قدم‌های منظم بشکنم. عینکم هنوز زیر فشار انگشتانم است. بر می‌گردم، می‌بینمت، به در تکیه داده‌ای. محمد هنوز سرش را به نرده‌های اتاقش چسبانده است. انگشتان خیسم هی روی کلید سُر می‌خورد.

دیروز که برایتان حلوای نذری آورده بودم، یک سیب قرمز هم زیر چادرم داشتم، که اگر دستم نلرزید بدهمش به تو. کسی در را باز نکرد و من از تکان‌های سر محمد و قرقره کردن کلمه‌های ته حلقش، فهمیدم با مادرت رفته‌ای بیرون. نمی‌دانم چقدر پای پنجره ایستادم و به قطره‌های آب دهان محمد که شره می‌کرد روی شانه‌اش نگاه کردم. وقتی تو را دیدم هل شدم، حلوا و سیب را دست محمد دادم. از گوشه چشم لبخندت را دیدم.

می‌دانم زن‌های مهربان و دلسوز را دوست داری، این را دو سال پیش که رفته بودی سربازی و مادرت برایت آش پشت پا می‌پخت و با مادرم درد دل می‌کرد فهمیدم.

راستش را بخواهی از همان روز عاشقت شدم. با خودم گفتم؛ درست که قدم کوتاه است و عینکم ته استکانی، و موقع راه رفتن شانه‌هایم بی‌اختیار کشیده می‌شود پایین، اما مهربان که هستم، نیستم؟ پس امکانش هست زنت شوم، نیست؟

مادر مثل همیشه کنج اتاق نشسته. از وقتی پدر با زن خدا بیامرز جعفر آقا... می‌شناسی‌اش که؟ رفتگر محله‌مان را میگویم! عروسی کرده، کارش شده همین. فکر کنم تکیه کلامش را بدانی «شانس ندارم! آن از شوهر، این هم از دخترم که...»

هیچ وقت حرفش را تمام نمی‌کند .عینک را زیر لباسم قایم می‌کنم. سلام که می‌گویم سرش را بالا می‌گیرد. نگاهم مثل پرده‌های اتاق دود گرفته است. به این فکر می‌کنم اگر پرسید عینکت کو؟ چه بگویم.

می‌گوید: بنشین

روی یک تُرنج نخ نما می‌نشینم

می‌گوید: مهمان داریم

دستانش را بالای سرش تکان می‌دهد: یعنی خواستگار داری، سوری خانم... برای پسرش.

با شنیدن نام مادرت و کلمه پسرش، دیوارهای زرد و فرش رنگ و رو رفته، تغییر می‌کند و شکل آزمایشگاهی می‌شود که من و تو از آن بیرون می‌آییم و تو می‌خواهی با ماشین خوش‌رنگت مرا به جگرکی ببری تا خون درون شیشه ریخته شده‌ام جبران شود!

لقمه‌ای دهانم می‌گذارم. دلم می‌خواهد بگویم روز عروسی مواظبم باش، با کفش پاشنه بلند زمین نخورم. مادرم داد می‌زند: چی میگی ذلیل مرده؟ آره یا نه؟

اشک مادرم را که می‌بینم، با خودم می‌گویم از خوشحالی اشک می‌ریزد و با خجالت سرم را تکان می‌دهم، یعنی آره! قطره‌ای از توی موهایم می‌چکد روی پایم.

*

امشب خانه کوچک‌مان از تمیزی برق می‌زند. حتی موزاییک‌های ترک خورده حیاط را ساییده‌ام، استکان‌های جهاز مادرم را آنقدر شسته‌ام که غنچه‌های ریز و صورتی‌اش انگار می‌خواهد بشکفد.

 مادر حرف نمی‌زند؛ از صبح نشسته همان جای همیشگی، آه می‌کشد و پشت دستش را می‌مالد.

 صدای در می‌آید. چادر سفیدم را که عطر حنای مادر بزرگ خدا بیامرزم را می‌دهد، سر می‌کنم و کنار درچوبی اتاق منتظر می‌مانم. می‌‌خواهم طوری رفتار کنم که فردا پس فردا، مثل مادر تخم شانس ندارم در دهانت خیس نخورد.

اول مادرت می‌آید. صورتم را می‌بوسد و بعد می‌گوید: سلام عروس گلم. نگاهم از صورتت روی دسته‌ی ویلچر می‌افتد؛ بعد کشیده می‌شود توی صورت محمد که گل انداخته و گل‌های دسته شده‌ای که روی پاهای بی‌حسش است. با لبخند دسته گل را در آغوش می‌گیرم و زیر لب می‌گویم مرسی.

 حالا باید بروم توی آشپزخانه منتظر بمانم. نگاهم با حرکت سوسک کوچکی روی دیوار و لبه‌های تاقچه بالا می‌رود. انگشتانم را در هم می‌پیچم و تق تق شکستن مفاصلم را می‌شمارم. با صدای مادر روسری‌ام را طوری روی صورتم مرتب می‌کنم که دسته چسب زده عینکم پیدا نشود.

سینی چای را محکم نگه داشته‌ام، مچ دست‌هایم درد می‌کند. اول رو بروی مادرت می‌ایستم، بعد تو. می‌خندی، دستت را بلند می‌کنی و به شانه محمد می‌کوبی و می‌گویی: اول شاه داماد.

این کلمه را چند بار زیر لب مزه مزه می‌کنم. سینی چای کج می‌شود سمت فرش. نگاهم دور اتاق می‌چرخد. ابروهای درهم مادرم. دهان باز مادرت، و قیافه عصبانی تو که شلوار سفیدت لک شده، سر کج محمد و آب دهانی که از گوشه لبش آویزان است. می‌آیم کنارش، با گوشه چادر آب دهانش را می‌گیرم. دسته چسب زده عینکم پیدا می‌شود. نگاهت می‌کنم؛ نگاهم می‌کنی. می‌دانم زن‌های دلسوز و مهربان را دوست داری. فقط نمی‌دانم چرا برای برادرت انتخابم کردی!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
m_rs
m_rs
٩٥/٠٤/١٠
٠
٠
خيلی غمگین و.قشنگ.بود...:( ممنون...!!
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٤/١٢
٠
٠
سلام .ممنون که خوندین:)
z-dadras
z-dadras
٩٥/٠٤/١٠
٠
٠
خیلییی خوب بود،مخصوصااخرش:(((
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٤/١٢
٠
٠
سلام .خوشحالم که خوشتون اومد:)
b_noori
b_noori
٩٥/٠٤/١٠
٠
٠
وااای از وسطا حدس زدم که واسه محمد میخوان بیا خواستگاری ولی وقتی خوندم بازم گفتم وااای// واقعا تلخه ها..
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٤/١٢
٠
٠
سلام.ممنون که خوندی عزیز.بله واقعا سخته:)
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠٤/١٠
٠
٠
چقدر غم انگیز... :( خیلی وقتها اینجور اتفاقات میفته، به خاطر یکی یه خوبی ها یا بدی هایی به یکی دیگه می کنیم که برداشت عکس دارن! / یه زمانی داستان مینوشتم، منم همینطوری بود نوشتنم تقریبا. جملات کوتاه. یاد داستان نوشتنی که دیگه ننوشتم افتادم :)
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٤/١٢
٠
٠
سلام فرانک جانم.و چه حیف که دیگه داستان کوتاه نمی نویسی..منم بارها تصمیم گرفتم که کلا ننویسم اما نشد:))
Soori_h
Soori_h
٩٥/٠٤/١٠
٠
٠
داستان دوست داشتنی بود... و غم انگیز
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٤/١٢
٠
٠
سلام.ممنونم که خوندین:)
neda_g
neda_g
٩٥/٠٤/١٠
٠
٠
جالب بود اما غم انگیز....
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٤/١٢
٠
٠
سلام.مرسی که وقت گذاشتین واسه خوندنش عزیز:)
S_refaeinia
S_refaeinia
٩٥/٠٤/١٠
٠
٠
از وسطش خوندم..قشنگ بود
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٤/١٢
٠
٠
سلام .لطف کردین که وقت گذاشتین.ممنون:)
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٤/١٢
٠
٠
فقط یه سوال:تا نصفه های داستان کشش لازمه رو نداشت یعنی؟
S_refaeinia
S_refaeinia
٩٥/٠٤/١٣
٠
٠
سلام، راستش پاراگراف اول رو ک خوندم یوخده نفهمیدم چی به چیه..رفتم از وسطاش خوندم تا آخر..بعد دیدم قشنگ شد تهش دوباره از اول خوندم
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٤/١٣
٠
٠
ممنون که جواب دادین آقا:) تشکر
Atefe_K
Atefe_K
٩٥/٠٤/١٠
٠
٠
سلام...مثل همیشه...:((((((عالی . غم انگیز:)
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٤/١٢
٠
٠
سلام عاطفه جانم.ممنونممم:))
Golbarg_K
Golbarg_K
٩٥/٠٤/١١
٠
٠
غم داشت... زیاد... ولی نمیدونم چرا تهش یه لبخندم اومد سراغم...!!! به هر حال ممنون:) خیلی زیبا بود...
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٤/١٢
٠
٠
سلام عزیزم.ممنون که تا اخرش خوندی.لبخند روی لبت همیشه با طراوت باشه:)
mohamad_s
mohamad_s
٩٥/٠٤/١١
٠
٠
خب من داستان نویس نیستم که بخوام نقد کنم ..اما همون وسط که اسم محمد رو اوردی حدس زدم ...اما اون ته خیلی قشنگ موضوع رو لو دادی ..جذاب بود ..توصیفاتت قشنگ بود ..اما خب تلخ ....موفق باشی
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٤/١٢
٠
٠
سلام .همین که با دقت میخونید و نظر میدیدن خیلی عالی هستش.دستتون درد نکنه:)
فاطمه سادات منافی
فاطمه سادات منافی
٩٥/٠٤/١١
٠
٠
نابود شدم رفتم اصلا :((
f_jafarpour
f_jafarpour
٩٥/٠٤/١١
٠
٠
خخخخ
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٤/١٢
٠
٠
سلام سادات جانم.خدانکنه عزیز:))
f_maveddat
f_maveddat
٩٥/٠٤/١١
٠
٠
سلآم؛ آخی :(( غمگینانه بود...قلمت مستدآم.
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٤/١٢
٠
٠
سلام.ممنون که خوندین:)
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٥/٠٤/١١
٠
٠
لذت بردم :)
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٤/١٢
٠
٠
سلام به شما.خوشحالم که خوشتون اومد:)
Far!de
Far!de
٩٥/٠٤/١١
٠
٠
چقد غمگین بود :( لذت بردم ولی :)
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٤/١٢
٠
٠
سلام .ممنون از وقتی که گذاشتین :)
naeeme-chakeri
naeeme-chakeri
٩٥/٠٤/١١
٠
٠
چه ضد حالی بود:( مرسی:) قلمتون واقعا تواناست:)
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٤/١٢
٠
٠
سلام.ممنون از شما:)
shekoofeh-r
shekoofeh-r
٩٥/٠٤/١١
٠
٠
يعني اخر زن داداشش شد؟؟؟ چقد حيف...
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٤/١٢
٠
٠
سلام.دیگه اخرشو گذاشتم پای خودتون.دوست دارین فکر کنید جواب مثبت میده به خواستگارش..دوست ندارین هم فکر کنید جوابش منفی هستش :)
shekoofeh-r
shekoofeh-r
٩٥/٠٤/١٥
٠
٠
منفيييييييييييييييييييييييييي
f_jafarpour
f_jafarpour
٩٥/٠٤/١١
٠
٠
داستان به خوبی روایت میشد و واقعا خواننده مجذوب شخصیت داستان میشد ولی یک جاهایی خیلی ریز داشتی اصل ماجرا رو لو میدادی که اتفاقا جذاب هم بود آدم میخواست بفهمه شکی که داره درسته یا نه.جمله ی آخر هم که عالی و تیتر هم که درست و به جا بود.در کل داستان خیلی خوبی از آب در اومده بودش:)
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٤/١٢
٠
٠
سلام دوست عزیزم.از اونجایی که خودم به شدت معتقدم داستان معما نیست که نویسنده تمام تلاششو بزاره برای مخفی کردن اتفاق داستان ؛اون اطلاعات ریز رو آوردم ..اما باز از اون جایی که خیلی دوست دارم داستان یه ضربه نهایی داشته باشه کمی تو اطلاعات دادنم خساست خرج کردم:))ممنون که خوندی و ممنون تر بابت کامنتت .تشکر:)
f_jafarpour
f_jafarpour
٩٥/٠٤/١٣
٠
٠
سلام درست میگی عزیزم داستان معما نیست.من هم همین اعتقاد رو دارم ولی وقتی یک رازی پشت داستان باشه خیلی جذاب تره و خواننده با خوندن داستان ماجرا رو به خوبی درک میکنه نه اینکه بتونه آخرش رو به راحتی حدس بزنه.البته داستان شما اصلا این طور نبود من واقعا از داستانتون خوشم اومده:)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٤/١٣
١
٠
از گوشه ی چشم لبخندت را دیدم :) اصن آدم لذت می بره نوشته های شما رو میخونه ^_^ من میدونستم نوشته هاتون چطور هستن، رفتم برای خودم چای و دونات آوردم باحاله کامل خوندم :) جا داره بگم " دستتون طلا " ^_^ داستان های شما شبیه قصه ی فیلم هایی هستن که کلی جایزه میگیرن تو جشنواره ، فکر میکنم کم کم باید فکر نوشتن فیلمنامه باشین . ولی خدایی خاستگاری از یک دختر که عینک ته استکانی میزنه برای یک معلول ذهنی افراط نبود ؟
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٤/١٣
١
٠
سلام الهام جانم.با خوندن کامنتت یه دنیا خوشحالی ریخت تو دلم.شما به این قلم لطف داری عزیز.در مورد سوالت دلیل خواستگاری یه چیز دیگه بود.این پسر همیشه دختر رو در حال محبت کردن به برادرش میدید و ظاهر دختر هم جدا از عینک مشکل داشته و همین شاید مسرش کرد..باز هم بستگی به خواننده داره که چه برداشتی داره از این خواستگاری:)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٤/١٤
٠
٠
قربونت عزیزم ^_^ واقعیت رو گفتم ^_^ پس چون به برادرش محبت میکرده همچین برداشتی کردن ، خوب که فکر میکنم میبنم حق با شماست ، پسرا همشون همینطورین نمی فهمن منظور آدم چیه :))
مریم نیک پور
مریم نیک پور
٩٥/٠٤/١٣
٠
٠
معرکه بود، محمد را فقط با یک جمله توصیف کرده بودید که همان یک جمله یک دنیا حرف را در ذهن مخاطب جا می انداخت، باید بگم که زیرکی نویسنده ستودنی است
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٤/١٣
٠
٠
سلام مریم جان.ممنونم که وقت گذاشتین برای خوندن:)
maeadeh_sh72
maeadeh_sh72
٩٥/٠٤/١٦
٠
٠
:(( وااااااای که غم انگیز بود . ولی معرکه بود خبلی عالی
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٤/٢٦
٠
٠
سلام.ممنون عزیزم
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠٦/٢٠
٠
٠
سلام. داستان غم انگیزی بود. یک کم شادتر بنویسید لطفا. اول باید بگم تبلیغات؟ توی داستان!؟ واقعا که! خخخخخ. دوم باید بگم که اون قولنج هست که میشکنه و نه مفصل. اگه مفصل بشکنه که نمیشه که! سوم هم باید تشکر کنم. خیلی خوب بود.
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥