شاید باید بیشتر پشت قدم هایت آب می‌ ریختم
به یاد سربازان وطن که غریبانه رفتند...

شاید باید بیشتر پشت قدم هایت آب می‌ ریختم

نویسنده : j_hoseinpoor

اگر از زیر قرآن ردت نکرده بودم و پشت سرت کاسه آب را خالی نکرده بودم، شاید حالا چشم انتظارت نمی‌ایستادم که برگردی و زنگ در را به صدا درآوری و من دست و پایم را گم کنم و با شوق در را باز کنم و تو را ببینم با کوله خاک‌نمای خدمتت. تو را ببینم با خنده مردانه‌ات و اشک شوق بریزم به پهنای گونه‌هایم.

چشم انتظارت نمی‌ایستادم تا مرا در آغوش بگیری و بگویی سلام و این سلامت دلم را آرام کند و با خیال راحت ولیمه آمدنت را آماده کنم و تمام همسایه‌ها را دعوت کنم و بگویم خدمتت تمام شده، بگویم آمده تا بماند، تا دست پدرش را روی شانه‌هایش حس کند، تا با پدرش همراه شود.

چشم انتظارت نمی‌ایستادم، تا بیایی و بگویی مادرخدمتم تمام شد حالا دیگر می‌خواهم داماد شوم، آن هم از نوع شاهش. مادر چادرت را بردار و مرا با خودت همراه کن. قرار بود من، تو و دسته گلت را با خودم همراه کنم تا بهترین دختر شهر را برایت بگیرم و شاه داماد شوی. قرارمان نبود برعکس شود و تو مرا با خودت همراه کنی و هر شب جمعه من بر سرمزار دسته گلم بنشینم و حسرت بخورم و هی آه بکشم...

قرار نبود خدمتت فقط به خاطر یک اتوبوس و جاده ناامن ابدی شود؛ شاید باید بیشتر آب پشت قدم‌هایت می‌ریختم...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Vania
Vania
٩٥/٠٤/١٧
٠
٠
قرار نبود:(..خدا صبر بده به خانوده همشون. مادرایی که ازین به بعد همیشه چشم انتظارن و پدرایی که کمرشون خم شد...
maede_sadati
maede_sadati
٩٥/٠٤/١٧
٠
٠
هعیی...:(
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠٤/١٨
٠
٠
خیلی غم داشت... برادر منم سربازه و وقتی تصورش رو میکنم میبینم خیلی سخته، خیلی...
Golbarg_K
Golbarg_K
٩٥/٠٤/١٨
٠
٠
شاید باید بیشتر پشت قدمهایت آب میریختم.. غم عظیمی داشت... خدا همه ی رفتگان اون حادثه رو قرین رحمت و آرامش کنه...
p_rahimii
p_rahimii
٩٥/٠٤/١٩
٠
٠
شاید ... ولی چه خالی بی پایانی
خاتون گیس گلابتون
خاتون گیس گلابتون
٩٥/٠٤/١٩
٠
٠
چطور دلت اومد بری :((
پربازدیدتریـــن ها
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
شعری سروده خودم

همه جا صوت غریبانه آن آهنگی است

٩٦/٠٣/٢٨
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
شعری سروده خودم

شب بارانی ما از تو ندارد اثری

٩٦/٠٤/٠٤
در باب خبرهای بی‌اهمیتی که برایمان مهم می‌شوند

قسمت آخر خندوانه لو رفت...

٩٦/٠٣/٢٩
آفتاب سوزان، روزه و امتحان

معلم کوچک درس بزرگ

٩٦/٠٤/٠٤
او اکنون کلاس چهارم است

پدربزرگ دوست داشتنی

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
لطفا خانم ها با دقت بیشتری بخوانند

بازار کاری که خانم ها خرابش کردند

٩٦/٠٣/٢٨
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
شعری سروده خودم

از درد می رسم به همان نقطه، باز درد

٩٦/٠٣/٢٩
خطر استفاده از واژه های بیگانه

ساید بای ساید

٩٦/٠٤/٠٣
جایگاه مقدس یک پدر

پدر ظالم

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

حکومت عشق

٩٦/٠٣/٢٩
این قلم، ریشه می دواند

پاره خطی برای جیمی ها

٩٦/٠٤/٠٣
دنیای پدر و پسری

در دنیای کناری

٩٦/٠٤/٠٤
من غرق تماشای چشم هایت

محبوب من

٩٦/٠٤/٠١
روزه خواری در ملا عام

جرم هست؟ نیست؟

٩٦/٠٣/٣١
وقتی همه مثل هم می شویم

مینیون ها!

٩٦/٠٤/٠٣
تبلیغات
تبلیغات