شاید ای دل نرسیدم به فردای دگر
بیا آخرین فرصت را قدر بدانیم

شاید ای دل نرسیدم به فردای دگر

نویسنده : حکیمه بالال

1.

فصل امتحانات رسیده ‌بود. چندتا از امتحان‌ها برگزار شده بود و هنوز چند‌تایی باقی مانده‌بود. استرس امانش را بریده بود. هرچقدر هم دوستان و همکلاسی‌ها می‌گفتند بی‌خیال، شهریور را عشق است، افاقه‌ای نمی‌کرد. از آن بچه درس-خوان‌ها که از اول سال قبولی‌شان با نمره‌های خوب مشخص است، نبود. اما آن‌قدر‌ها هم تنبل و بی‌خیال نبود که فقط برای وقت گذرانی به مدرسه آمده‌باشد. نگرانی یک سال رفته و سال نیامده بدجور اذیتش می‌کرد. در طول سال نمره‌های درخشانی نداشت که به خاطرشان امیدی به ارفاق معلم‌ها داشته باشد. امیدش فقط به این بود که شاید معلمی محض رعایت ادب در کلاس و همیشه حاضر بودنش ارفاقی کند. از آن طرف یاد حرف پدر هم که می‌افتاد، تمام آرزوهایش را برباد رفته می‌دید: «اگه امسال قبول نشدی، درس دیگه بی‌درس. میای ور دست خودم یه کاری یاد می‌گیری.» تصمیمش را گرفت. نگرانی گذشته را با امید به آینده‌ای که می‌خواست بسازد کنار گذاشت. لااقل همین دو سه تا امتحان باقی مانده را باید خوب می‌داد.

 

2.

از زمان بچگی یادم می‌آید که هر سال بابا یک روز که از سر کار به خانه می‌آمد، هنوز خستگی‌اش در نرفته و چایش را نخورده مامان را صدا می‌زد. مامان که می‌آمد، بابا می‌گفت سال خمسی‌اش رسیده و هر چه در خانه مانده را حساب کنید. مامان هم همان روز یا فردایش می‌نشست و از یک کنار هرچه در خانه بود را لیست می‌کرد. از برنج و روغن و سیب زمینی پیازها گرفته تا حبوبات و حتی رُب و مرباهایی که خودش درست کرده‌بود. بعد هم گزارش کار را می‌داد دست بابا و بابا می‌رفت که خمس آن‌ها و هرچه خودش داشت را بپردازد. بعدش هم یک نفس از سر راحتی می-کشید. بچگی‌ها معنی خمس را نمی‌دانستم. حتی نمی‌دانستم اصلا چرا باید آدم کار کند، پس انداز کند بعد یک دفعه برود بخشی از آن را بدهد به کس دیگری، آن هم بی‌هیچ عوضی. تا سال‌ها بعد که بزرگتر شدم و بعدترها که دستم تا حدی رفت توی جیب خودم. اما یک چیز که از همان سال‌ها توی ذهنم نقش بست، این حساب و کتاب سالیانه بابا بود. انگار که هر سالی که می‌گذشت خودش می‌شد قاضی خودش. حساب‌هایش را می‌کرد. سودها و زیان‌هایش را می‌شمرد. من هم کم‌کم به تقلید از بابا هر هفته بیسکوییت‌ها و آبنبات چوبی‌هایی که برای روز مبادا قایم کرده بودم را در می‌آوردم. بعد همه عروسک‌هایم را توی اتاق می‌چیدم. از تک تک‌شان می‌پرسیدم این یک هفته چه کرده-اند،چی‌خریده‌اند، آن‌هایی که کار می‌کردند چقدر پول در آورده‌اند. آخر سر هم خوراکی‌هایم را بر می‌داشتم می‌رفتم توی کوچه با زهرا و مریم و بقیه می‌خوردیم. 

 

3.

جرمش حمل و قاچاق مواد مخدر بود و حکمش اعدام. هنوز خیلی جوان بود. برایش درخواست تخفیف در حکم دادند. در خواست به دیوان عالی کشور رفت و مجددا همان حکم اعدام صادر شد. حکم قطعی بود و لازم الاجرا. روز  و ساعت اعدام هم مشخص شده بود. توی زندان شروع کرده بود به خواندن و حفظ قرآن. روز اعدام هر روز نزدیکتر می‌شد و امیدش لحظه به لحظه ناامید‌تر. شبی که فردایش باید پای چوبه دار می‌رفت. تقریبا برایش قطعی شده بود راه بازگشتی نیست. چند روز قبل، حکم چهار نفر دیگر از هم بندی‌هایش هم اجرا شده بود. با همه ناامیدی، هنوز به قدر 3% امید ته دلش سو‌سو  می‌زد. با همان سه در صد جلو رفت. با همان سه درصد امید طناب را به گردنش انداختند. فقط یک لحظه تا خالی شدن زیر پایش فاصله بود که کسی فریاد زد: دست نگه دارید!

 

4.

هر سال یازده ماه که می‌گذرد باز می‌رسیم به همان نقطه آغاز. یازده ماه و 18 روز که می‌گذرد می‌رسیم به شبی و شب‌هایی که ارزش هر کدامش بیش از 80 سال است. شب‌هایی که می‌گویند حساب یک سالت را می‌نویسند. شب‌هایی که یک نگاهت به سال رفته است و هرچه کردی و گفتی و یک نگاهت به سال پیش رو. شبی که خودت باید قاضی خودت شوی. حساب یک سال گذشته را بکنی. که دست خالی‌ات را به امید لطف و کرمش بلند کنی. که نمی‌دانی شرمنده همه کارهای کرده و نکرده باشی یا نگران آنچه قرار است نوشته شود. دو شب، دو فرصت رفته است. حالا این‌جا در آستانه سومین شب، بیا با هم دست‌های‌مان را به سوی آسمان بلند کنیم. بیا مانند همان اعدامی پای چوبه دار دست هامان را دخیل آستان اجابتش کنیم. فرصت  کم است. اما این در برای همه باز است. صاحبخانه خود دعوت کرده است. با امید بیا. شاید طناب از گردن ما هم باز شد. بیا آخرین فرصت را قدر بدانیم که شاید سالی دیگر نه منی بودم و نه تویی.

=============

پ.ن: گفته‌اند بهترین دعای این شب‌ها عافیت است. عافیت و عاقبت بخیری توشه سال جدیدتان... التماس دعا

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
خورشید
خورشید
٩٥/٠٤/٠٨
١
٠
امشب اخرین شب قدر امساله . حتی معلوم نیست به مشب برسیم چه برسه سال بعد . زیبا نوشته بودید
Vania
Vania
٩٥/٠٤/٠٩
٠
٠
ظاهرا که رسیدیم به اون شب..باطنش رو هم امیدواریم و خدا میدونه:) لطف داری خورشید جان:)
m_rs
m_rs
٩٥/٠٤/٠٨
٠
٠
واقعا زیبا بود...!! ان شالله کة همه عاقبت به خیر شن...!!
Vania
Vania
٩٥/٠٤/٠٩
٠
٠
زیبا خوندین:) ان شاالله:) تشکر از کلیک هاتون:)
f_maveddat
f_maveddat
٩٥/٠٤/٠٩
٠
٠
سلآم؛ بله... به قول حافظ : چون حسن عاقبت نه به رندی و زاهدیست/ آن به که کار خود به عنایت رها کنند...دست وپا زدن فایده نداره باید رو بیاریم به دریای عنایت بی پایان خداوندی...مرسی از شما...التماس دعا :)
Vania
Vania
٩٥/٠٤/٠٩
٠
٠
به به به حافظ جان:) حاجت روا باشین:) ممنونمم از حضورتون:)
Far!de
Far!de
٩٥/٠٤/٠٩
٠
٠
انشالله که همه عاقبت بخیر شن ... مرسی وانیا خانوم:)
Vania
Vania
٩٥/٠٤/٠٩
٠
٠
ان شاالله:) ممنون از شما که خوندین:)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣