تابلو / داستان کوتاه

تابلو / داستان کوتاه

نویسنده : سجاد رفائی نیا

با امروز، می‌شد روز سی و نهم که بلیط موزه را می‌خرید و وارد سالن اصلی می‌شد؛ از پله‌های سمت چپ بالا و به بخش هنرهای ملل می‌رفت.خیره، به تابلویی که روی دیوار آن ‌سوی سالن بود نگاه می‌کرد و آهسته و با طمأنینه گام برمی‌داشت.

دختری کولی با لباسی به رنگ لاله‌های صحرا که تا نزدیکی‌های ساق پایش را می‌پوشاند و موهای فردار بلندی که به رنگ تاریک‌ترین شب‌های بی‌ستاره بود و تا کمرش امتداد داشت؛ درون دشتی سرسبز کنار جوی آبی، کوزه به دست می‌خرامید و لبخند عشوه‌گری گوشه لب‌های سرخش داشت که با همدستی چشمان کشیده و مشکی‌اش هر بیننده‌ای را مفتون می‌کرد.

امروز هم طبق عادت، آمد و جلوی تابلو ایستاد. زیر لب آوازی به زبانی نامفهوم برای خودش حتی، زمزمه کرد و سپس روی نیمکتی که برای استراحت کمی آن طرف‌تر گذاشته بودند، نشست. تنها تفاوت رفتار امروزش با سایر روزها این بود که وانمود می‌کرد چیزی یادداشت می‌کند در حالی که داشت نقشه‌ای ساده از راه‌های ورود و خروج موزه و پله‌ها و پنجره‌ها برمی‌داشت. برخلاف روزهای دیگر که تا پایان ساعت کار موزه همان جا می‌نشست و تابلو را نگاه می‌کرد، امروز زودتر رفت و خودش را پیش از ساعت 8 به مهمان خانه‌ای که اتاقی در آن اجاره کرده بود رساند.

پیش صاحب مهمان خانه رفت و برگه تسویه حساب خواست.کمی بعد به اتاقش رفت و چمدانی که تنها دار و ندارش بود را برداشت و از ساختمان خارج شد. تا نیمه شب در خیابان‌های اطراف موزه چرخید و وقتی مطمئن شد شهر به خوابی آرام فرو رفته، به سمت موزه حرکت کرد.

صبح روز بعد، جلوی درب موزه چند پلیس و بازرسی کهنه کار و جماعتی که اجازه ورود به موزه را نیافته بودند به چشم می‌خوردند. هرکس شرحی از اتفاقی که افتاده بود داشت اما تنها چیزی که بی‌کم و کاست در همه زمزمه‌ها وجود داشت این بود که دختری از درون تابلویی ربوده شده است!

و تنها مظنون حادثه، پیرمردی بی‌خانمان بود که کوزه‌ای در دست داشت و علیرغم اصرار و ادعایش مبنی بر این‌که کوزه را دیشب دختری با لباسی به رنگ لاله‌های صحرا به او بخشیده است؛ توسط پلیس به جرم آدم ربایی بازداشت شده بود.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
Golbarg_K
Golbarg_K
٩٥/٠٤/١٥
٠
٠
خیلی زیبا بود:) پایان با مزه ای داشت:) دختره توی تابلو هم خیلی قشنگ تصویر شده بود... خلاصه موفق باشید:)
S_refaeinia
S_refaeinia
٩٥/٠٤/١٦
٠
٠
ممنون، نگاهتون زیباس..ایشالا همگی دور هم موفق باشیم:)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٤/١٥
٠
٠
کاش میشد در واقعیت هم اینکار رو انجام داد :) قشنگ بود . فکر میکنم باید این داستان پر و بال بیشتری بگیره ینی انقدر جذابیت داره که بتونین بیشتر روش کار کنین :)
Golbarg_K
Golbarg_K
٩٥/٠٤/١٥
٠
٠
بلی منم موافقات خود را اعلام میدارم ^ــــ^
S_refaeinia
S_refaeinia
٩٥/٠٤/١٦
١
٠
اول ممنون از وقتی ک گذاشتین و خوندین، و در رابطه با شاخ و برگ دادن به داستان، آره قابلیت طولانی تر شدن رو داره ولی خب بار اولی بود داستان می نوشتم..ترسیدم خرابش کنم :) دیگه زود جمع و جورش کردم
S_refaeinia
S_refaeinia
٩٥/٠٤/١٦
٠
٠
خانوم گلبرگ: از شمام ممنون ک وقت میذارین..لطف سرکار علیه فخیمه مفخره ؛مستدام :)
m_rs
m_rs
٩٥/٠٤/١٥
٠
٠
بیچاره پیرمرده....:)
S_refaeinia
S_refaeinia
٩٥/٠٤/١٦
٠
٠
:)
mohamad_s
mohamad_s
٩٥/٠٤/١٥
٠
٠
حس جالبی داشت ...خلاقیت اخر داستان ستودنی بود ...توصیفات ابتدایی دختر توی تابلو هم زیبا بود
S_refaeinia
S_refaeinia
٩٥/٠٤/١٦
٠
٠
خیلی خیلی لطف دارین جناب..ممنون ک وقتتون رو صرف خوندن داستان حقیر کردین..متشکرم :)
لیلی
لیلی
٩٥/٠٤/١٦
٠
٠
تخیلی:-|
S_refaeinia
S_refaeinia
٩٥/٠٤/١٦
٠
٠
سورئال شاید :)
z-dadras
z-dadras
٩٥/٠٤/١٦
٠
٠
زیبابود:)ممنون
S_refaeinia
S_refaeinia
٩٥/٠٤/١٧
٠
٠
لطف دارین..ممنون از شما بابت وقتی ک گذاشتین
p_rahimii
p_rahimii
٩٥/٠٤/١٦
٠
٠
زیبا بود، سپاس
S_refaeinia
S_refaeinia
٩٥/٠٤/١٧
٠
٠
خیلی ممنون..لطفتون پایدار و عمرتون سبز
مريم
مريم
٩٥/٠٤/١٩
٠
٠
خيلي جالب! در حدي كه دارم كامنت ميزارم! :)
S_refaeinia
S_refaeinia
٩٥/٠٤/١٩
٠
٠
ممنون.. ینی کامنت گذاشتنتون اینقد جااالبه :/
پربازدیدتریـــن ها
افشین یدالهی هم رفت

این سال کبیسه همچنان مسافر می گیرد

٩٥/١٢/٢٦
دردی که بزرگ تر می شود

هیس! اینجا گوش شنوایی... هست

٩٥/١٢/٢٦
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
دیگران را فراموش نکنیم

آن طرف چهره نوروز

٩٥/١٢/٢٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
کار بزرگ پرسپولیس

نگاهی متفاوت به لیگ برتر ۹۵_۹۶

٩٥/١٢/٢٨
احساس ناب یکی شدن

اگر روزی ازدواج کردم

٩٥/١٢/٢٦
ممنون از عشق...

انگار عاشقي

٩٥/١٢/٢٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

زنگ

٩٦/٠١/٠٣
تبلیغات
تبلیغات