منِ وحشت زده
#فراموشی#وحشت#زندگی_مجازی

منِ وحشت زده

نویسنده : p_rahimii

بعد از آن اتفاقات لعنتی آرزو می‌کردم یا به عقب بر می‌گشتم و همه چیز را جور دیگری رقم می‌زدم یا اینکه همه چیز را فراموش می‌کردم. نه فراموشی عادی که گاهی با گذر زمان رخ می‌دهد. یک جور فراموشی که یکهو می‌‌شود، مثل توی فیلم‌‌ها. جوری که انگار تازه متولد شده‌‌ای و پیشینه‌‌ای نداشته‌‌ای. انگار خانواده‌‌ای نداشته‌ای، دوستی، عشقی، اتفاقی، هیچی. انگار آن دوران را زندگی نکرده باشی. ولی اگر فراموشی جوری بشود که آدم هرچه تا حالا یاد گرفته را از یاد ببرد چه؟ مثلاً همین درس‌ها را، همین‌هایی که پدرش درآمده و آنقدر خوانده و کنکور و امتحان داده که بالاخره رسیده باشد به آخر ارشد. مثلاً انگار مدرسه و دانشگاه نرفته هرگز، انگار همین‌ها را ننوشته، انگار کتابی نخوانده، انگار پایان‌نامه‌ای ننوشته. آن‌وقت یک روز بیایند و یک عالمه عکس و فیلم و دست‌نوشته و لباس و اکانت‌های مجازی را بهت نشان بدهند و بگویند «این تو بودی».

چقدر اولش آدم وحشت می‌کند. یعنی فکر می‌کنم که از خودم، از کارهایی که کرده‌ام، از چیزهایی که نوشته‌ام، از آدم‌هایی که اطرافم بوده‌اند به شدت خواهم ترسید. شاید برای اینکه اکثر کارهایی را که تا همین حالا انجام داده‌ام هرگز دوست نداشته‌ام، آدم‌هایی که با آنها دوست بوده‌ام، صحبت کرده‌ام، کارکرده‌ام، زندگی کرده‌ام را دوست نداشته‌ام. اصلاً حالا که فکرش را می‌کنم می‌بینم اکثر نوشته‌هایم را هم دوست نداشته‌ام حتی وقتی آنها را می‌نوشتم. عکس‌ها را هم. نه عکس‌ها را و نه آدم‌های توی آنها را و نه جاهایی که اتفاق افتاده‌اند. حالا می‌بینم اگر خودم را به خودم نشان بدهند از خودم وحشتم می‌گیرد. شما بگویید با این «من وحشت‌زده از من» چه باید بکنم؟!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
s_a_taheri
s_a_taheri
٩٥/٠٤/٠٧
١
٠
زاویه ی نگاه تون جالب بود دست مریزاد
p_rahimii
p_rahimii
٩٥/٠٤/٠٧
٠
٠
ممنونم :)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٤/٠٨
١
٠
جالب بود خصوصا اینکه خودت رو به خودت نشون بدن و بگن " این تو بودی "
p_rahimii
p_rahimii
٩٥/٠٤/٠٨
١
٠
این «این تو بودی» ها آدمو داغون می کنه
f_maveddat
f_maveddat
٩٥/٠٤/٠٨
٠
٠
سلآم؛ منم یه چند بار از چیزایی که نوشتم پشیمون شدم و گاها خجالتم کشیدم :/
p_rahimii
p_rahimii
٩٥/٠٤/٠٨
٠
٠
خجالت نباید کشید، چون اونوقت دیگه هیچوقت اونجوری که باید نمیشه نوشت
f_maveddat
f_maveddat
٩٥/٠٤/٠٩
٠
٠
اوهوم :/ ولی من خجالته رو کشیدم واز یه جایی به بعد کلا نوشتنو رها کردم :/
p_rahimii
p_rahimii
٩٥/٠٤/١٣
٠
٠
دیگه بدتر :((((
خورشید
خورشید
٩٥/٠٤/٠٨
٠
٠
پشیمونی از چیزی که نوشتم ؟ باید بیشتر بهش فکرکنم . اینکه بخشی از گذشته روخواستم فراموش کنم متاسفانهکلی نوشته از همون گذشته داشتم و تجربه کرم :|
p_rahimii
p_rahimii
٩٥/٠٤/٠٨
٠
٠
من سعی می کنم نوشته های مربوط به روزایی که دوستشون ندارم رو نخونم
خورشید
خورشید
٩٥/٠٤/٠٨
٠
٠
یه وقتهایی حذف بشن بهتره . موندن تو گذشته کمکی به اینده نمیکنه
p_rahimii
p_rahimii
٩٥/٠٤/١٣
٠
٠
البته فقط یه وقتایی
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

زیر باران خنده با چشمان گریان ساده بود

٩٥/١١/٢٥
تا آن روز چقدر فاصله داریم؟

در حکومت امام زمان

٩٥/١١/٢٥
حیف شد

حیاط خانه ی مادرجون

٩٥/١١/٢٦
شاید قهرمان این فصل شویم

ظهور استقلال آرمانی

٩٥/١١/٢٨
ترامپ هستند، 70 ساله از حزب باد!

وقتی از ترامپ حرف می زنیم، دقیقا از چه حرف می زنیم؟

٩٥/١١/٢٨
آدم ها گاهی عوض نمی شوند

هر کسی را سازشی ست، با ساز خود تنها نزن

٩٥/١١/٢٤
راننده تاکسی بی اعصاب

خاطرات یک روان پریش

٩٥/١١/٢٤
گاهی از پنجره بیرون را نگاه کن

به دنیا آمدیم تا به هم کمک کنیم

٩٥/١١/٢٧
طنزیات

مصاحبه خبرگزاری مهر با آبراهام لینکلن!

٩٥/١١/٢٨
حالا نوبت من بود

نامه ای به خدا

٩٥/١١/٢٧
زیر ترنم باران وحی

موسیقی خدا

٩٥/١١/٢٤
مراقبش باش

ماه بالا بلند من

٩٥/١١/٢٤
نقد و بررسی فیلم فصل نرگس

وعده ما قبرستان!

٩٥/١١/٢٨
آمده بودم بنویسم...

دو دقیقه حواستان را به من بدهید لطفا

٩٥/١١/٢٦
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت دوم

٩٥/١١/٢٧
من اکنون هستم

جانان من

٩٥/١١/٢٤
از تو ممنونم

خدایی باش

٩٥/١١/٢٥
از عکس های پی در پی تا شاخ های اینستاگرامی

زندگی به سبک اینستاگرام

٩٥/١١/٢٥
من متخصص هستم!

راه اشتباهی

٩٥/١١/٢٧
نسل های بعد

خسته تر از آنیم، که فکرش بکنی

٩٥/١١/٣٠
تبلیغات
تبلیغات