از خواب می‌پرم. وای چه کابوس وحشتناکی بود. بقیه کجان چرا خونه اینقدر خالی؟ چرا مشکی تنمه؟ وای که چه قدر محمد بدش میومد لباس مشکی تو خونه بپوشیم؟ برادرم رو میگم نوزده سالشه. رفته سربازی. آخ که چه قدر دلم براش تنگ شده. چه قدر دلم لک زده برای دعواهامون موقع ناهار اون هم سر يک کاسه ماست. آخه هر دومون خيلی ماست دوست داشتیم و گاهی اوقات که مامان یادش مي‌رفت دوتا کاسه بیاره سر این‌که کی بره واسه خودش ظرف جدا بیاره دعوامون میشد.

هعی یه نفس عمیق می‌کشم. یاد مامانم میوفتم که وقتی داشتیم تو ترمینال بدرقه‌اش می‌کردیم چه قدر گرفته بود، بالاخره تک پسر بود دیگه و مادرم که جونشون برای پسرای عزیزشون در میره. از وقتی رفته عکس صفحه گوشی مامانم شده گل پسرش با سر کچل. وای سر کچل. وقتی که موهاش رو زده بود چه قدر مسخره اش کردم.

پس بقیه کجان؟ دارم میرم لباسام رو عوض کنم که نگام به تلفن خشک میشه. یاد کابوسم میوفتم. وای چه کابوسی بود. وای نباید بهش فکر کنم نباید. میرم لباسای مشکیم رو از تنم در بیارم که نگام به تقویم روی میز خشک میشه. روی ماه مهر. مگه الان نباید تیر باشه. چرا مهر؟ خشک میشم. سر میخورم و روی زمین میشینم. یعنی کابوس نبود. یعنی اون روز که تلفن زنگ زد، مامان تلفن رو برداشت. یعنی جیغ‌های مامان، موهای سفید بابام، مات شدن خودم؛ روبان مشکی کنار عکس تنها برادرم، جمعیتی که تسلیت مي‌گفتن و اعلامیه جوون ناکام کابوس نبود؟ یعنی چی؟ نمى‌فهمم. نه واقعی نیست. واقعی نیست. دوباره محمد مي‌خواسته سر کارم بزاره. میدونه من وقتی از خواب بیدار میشم زمان دستم نیست. خوابمم که حتما خودم واسش تعریف کردم.

دوباره بلندتر صداش می‌زنم. بلند تر. بغض کردم. پس کجاست؟ اگه الان مهره. پس آموزشیش باید تموم شده باشه دیگه نه؟ اشکامو پاک ميکنم. اینا واقعی نیست. داداش من برگشته. از آموزشی برگشته. با صورتی که از آفتاب سوخته. برادر خوش قد و بالای من هنوز هست. من، من باید برم لباس مشکی‌هام رو عوض کنم. اون الانه که از در بیاد تو بگه اهل خونه ناهار مي‌خوام.

مي‌دوم سمت اتاقم. آخ موهام کشیده میشه ولی دیگه عصبانی نمیشم. خوشحال میشم. آخه داداشم خونه است و موهام رو کشیده. پس یعنی هست. با ذوق بر می‌گردم عقب اما محمدی در کار نیست. چه قدر خونه ساکته. دلم شنیدن یه داد بلند بعد از شادی گل مي‌خواد و گفتن یه کوفت از ته دل به خان داداشم. دلم پر حرفی مي‌خواد و شنیدن یه صدایی که میگه ساکت، چه قدر حرف میزنی. نه اصلا دیگه حرف نمی‌زنم، قول میدم. فقط ای کاش دوباره برادری باشه که بوی عطرش کل خونه رو بگیره وقتی مي‌خواد بره بیرون.

نگام میوفته به عکس روی دیوار. انگار که کابوس نبوده. موهایی که سفید شدن. کمر هایی که يک شبه خم شدن کابوس نبوده. تمام تنم خیس میشه اما اين بار برادری نیست که با يک پارچ آب منتظر خندیدن بهت باشه. روی دیوار یه عکس با لبای خندون، عکسی که يک روبان مشکی لعنتی خرابش کرده. حالا دیگه فهمیدم برادرم کجاست برادر من آروم آروم زیر یه خروار خاک خوابیده.

--------------

 پ.ن: متنی بود به احترام خانواده هایی که پسرشون رو از دست دادن اين اتفاق برای ما ها خيلی زود فراموش میشه اما برای خانواده های داغ دیده هیچ وقت.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
f_maveddat
f_maveddat
٩٥/٠٤/٠٩
٠
٠
سلآم؛ هیــــــــــع روزگار :( یاد یکی از اقوام که جووون از دست داده بود افتادم که پشت شیشه ی ماشینشون نوشته بودن... از بس جوان مرد کسی پیر نشد :((
m_rs
m_rs
٩٥/٠٤/٠٩
٠
٠
واقعآ مرگ جوون بده...!!:( من پسر خالم.کة.فوت.کردن اصلا کل فامیل داغون شدن...!! ممنون از نظرتون...!!
f_maveddat
f_maveddat
٩٥/٠٤/١٠
٠
٠
اوهوم... خدا روحشونو قرین رحمت کنه.
zahra_rezaee
zahra_rezaee
٩٥/٠٤/٠٩
٠
٠
خواهرزاده من هم توی سیستان سربازه 20 سالش بیشتر نیس اینقدر نامردن که بچه های بیگناه و مظلوم رو بردن تا 60 تا گالن آب بیارن برای پادگان !!!به قدری گالن های اب سنگین بوده که چندنفری هم به زور بلندمیکردن الان طفلک دیسک کمرش زده بیرون وبه شدت درد داره دکتر گفته باید عمل کنه:(((((((
m_rs
m_rs
٩٥/٠٤/٠٩
٠
٠
هعی...:(( امیدوارم خوب شن...!!
نفیسه سادات بنی هاشم
نفیسه سادات بنی هاشم
٩٥/٠٤/١٠
٠
٠
چه سنگدل بودن! امیدوارم حاشون خوب بشه
mamzi
mamzi
٩٥/٠٤/٠٩
٠
٠
خیلی خوب بود :( کاش قدر همدیگرو بدونیم
m_rs
m_rs
٩٥/٠٤/٠٩
٠
٠
کاش...:( ممنون..!!
نفیسه سادات بنی هاشم
نفیسه سادات بنی هاشم
٩٥/٠٤/١٠
٠
٠
:,(
m_rs
m_rs
٩٥/٠٤/١٠
٠
٠
:( هعی ممنون از نظرتون...!:)
m_sistani
m_sistani
٩٥/٠٤/١٠
٠
٠
در کنج خرابات کسی پیر نشد از مردن آدمی زمین سیر نشد
m_rs
m_rs
٩٥/٠٤/١٠
٠
٠
از مردن آدمی زمین سیر نشد...!:(
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٤/١٢
١
٠
مردم همینطوری هم از سربازی فرستادن بچه هاشون دل خوش نداشتن، هر روز باید نگرانی هاشون بیشتر از قبل بشه :(
m_rs
m_rs
٩٥/٠٤/١٣
١
٠
ما ی سری از پسرا فامیلمون با سی سال سن هنوز سربازی نرفتن :| بهشون حق میدم کاملا...:)
meisam_saberi
meisam_saberi
٩٥/٠٩/١٣
٠
٠
الهی هیچ خانواده ای داغ جوون نبینه
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠