زاده عشق / شعر
شعری نو در قالب نیمایی

زاده عشق / شعر

نویسنده : m_sistani

دل من زاده عشق است میان دو کبوتر

که یکی گفت به نام پدرم خوان و دگر نام بلندی که بهشت است قدمگاه قدومش

و بود مادر و جانم به فدایش

دل من زاده عشق است و خدا خواسته اینگونه بماند

و گذارد به کنارم گلی از جنس طلا

که شود سنگ صبورم، به هنگام بلا

و بود خواهر و او هست همان شور وفا

دل من زاده عشق است و خدا مرحمتی کرد و عطا کرد به من یاوری چون کوه

که خطابش بکنم نام، برادر

و شود همدل و همراه

دل من زاده عشق است و خدا لطف نمود بر من نیمه

و به من هدیه نمود هم نفسی از بر کامل شدنم

و بگفتا که او هست همان یار تو در یوم جوانی و میانسالی و پیری

و بکارم اندرون دلتان بذر محبت و صفا

و بود همسر تو، شاخه گلی نازک و زیبا

دل من زاده عشق است و خدا داد به من هدیه‌ای از جنس خودم

که بود میوه عمرم و عصای دم پیری

و چه فرقی بکند آن که پسر باشد یا دختر  شیرین

و چه خوش باشد اگر میوه‌ای از میوه خود را تو ببینی و ببویی و بگویی

که هر لحظه از این عمر مرا شکر،

و الحمد از این نعمت افزون که خدا شامل من کرد.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
ali_sh
ali_sh
٩٥/٠٤/٠٧
١
٠
چه زیبا بووووود :)
m_sistani
m_sistani
٩٥/٠٤/٠٨
٠
٠
ممنون
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٤/٠٨
١
٠
چه خوبه :)
m_sistani
m_sistani
٩٥/٠٤/٠٨
١
٠
تشکر لطف دارید
f_maveddat
f_maveddat
٩٥/٠٤/٠٨
١
٠
سلآم؛ خیلی هم زیبا...لذت بردیم :) قلم شما مستدآم.
m_sistani
m_sistani
٩٥/٠٤/٠٨
٠
٠
سلام خیلی ممنون
نفیسه سادات بنی هاشم
نفیسه سادات بنی هاشم
٩٥/٠٤/٠٨
٠
٠
خیلی خوب بود:)
m_sistani
m_sistani
٩٥/٠٤/٠٩
٠
٠
تشکر
خورشید
خورشید
٩٥/٠٤/٠٨
٠
٠
چه دلنشین :)
m_sistani
m_sistani
٩٥/٠٤/٠٩
٠
٠
لطف دارید
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠