تاریکی ترس ندارد!

تاریکی ترس ندارد!

نویسنده : saleheh_3274

من تاریکی محض یک زیر زمین فرسوده‌ام. گه گداری نوه صاحبخانه، برای اثبات نترس بودنش، به من سری می‌زند. وقتی از پله‌های زیرزمین می‌آید پایین، زیر لب می‌گوید «من از تاریکی نمی‌ترسم»، «من از تاریکی نمیترسم»  و من هر چقدر فکر می‌کنم به یاد نمی‌آورم کی آدم‌ها را ترسانده‌ام؟

پدر بزرگم همیشه می‌گفت آدم‌ها از ندیدن می‌ترسند! او در یک چاه خالی زندگی می‌کرد، هیچوقت به او نگفتم همیشه منتظر نابینایی‌ام، که نترسد از من! در گیر و دار پر آب شدن  یک چاه قدیمی، هیچ‌کس فکر مردن پدربزرگ من بود! من هیچگاه مردمی را که نماز باران خواندند، نمی‌بخشم.

من همیشه به پله‌های ورودی خیره‌ام، هیچگاه آرزو نکردم کسی برای برآورده شدن آرزویم کور شود، ولی کاش در بازی امروز بچه‌ها، آن دختر بچه مو طلایی دستمال ببندد روی چشم‌هایش و بیاید اینسو. میرفتم به استقبالش، در آغوشش می‌گیرفتم و او را از پله‌ها پایین می‌آوردم، او را روی پایم می‌نشاندم، به یاد نوازش‌های مادرم، دستم را روی موهای طلایی‌اش می‌کشیدم و در گوشش می‌گفتم، تاریکی ترس ندارد دخترک. 

کاش جیغ نکشد. کاش فرار نکند. کاش بماند، لبخند بزند و بگوید من از تو نمی‌ترسم. و روزی به تمام دنیا اثبات می‌کنم تاریکی ترس ندارد.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
فاطمه سادات منافی
فاطمه سادات منافی
٩٥/٠٤/٠٩
٠
٠
عاخییی چقد قشنگ بود :"( چقد دوس داشتم این نوشته رو .. چقد با تاریکی همزاد پنداری کردم :((
saleheh_3274
saleheh_3274
٩٥/٠٤/٠٩
٠
٠
ممنون که وقت گذاشتینシ
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠٤/٠٩
٠
٠
چه زاویه دید جالبی بود... از زبان تاریکی. واقعا خلاقانه بود. دست مریزاد به شما :)
Golbarg_K
Golbarg_K
٩٥/٠٤/٠٩
٠
٠
:) فقط همین...
m_rs
m_rs
٩٥/٠٤/١٠
٠
٠
واقعآ هم ترس نداره...:) من عاشق تاریکی مطلقم...!!:) تاریکی گاهی اوقات واسه من یکی یه منبع آرامش...!:) ازش متشکرم...!!
f_jafarpour
f_jafarpour
٩٥/٠٤/١٠
٠
٠
وای خیلی قشننگ بود.خوشحالم که این متن رو خوندم.ممنون بابت این حس خوب:)
اکرم انتصاری
اکرم انتصاری
٩٥/٠٤/١٠
٠
٠
شاید اگه جمله ی اول می شد جمله ی آخر غفلت مخاطب بیشتر می شد :) همین الان در حال تایپ این کامنت نیمی از خونه ما در تاریکی مطلقه :))
f_maveddat
f_maveddat
٩٥/٠٤/١٠
٠
٠
سلآم؛ منکه راستشو بخوایی میترسم (^_^) از اون موردای توهم ترسناکای شدیدم :)))))) هرجای تاریکی پا میذارم منتظرم یکی با چشای قرمزو موهای ژولیده بپره جلوم... ناخودآگاه همیشه گارد دارم :)))))))
نفیسه سادات بنی هاشم
نفیسه سادات بنی هاشم
٩٥/٠٤/١٠
٠
٠
خیلی جالب و خلاقانه بود:)
مرتضی
مرتضی
٩٥/٠٤/١٠
٠
٠
من که هیوقت از تاریکی مطلق خوشم نیومده و باهاش کنار هم نمیام :-)
S_refaeinia
S_refaeinia
٩٥/٠٤/١٠
٠
٠
هیچوقت به او نگفتم همیشه منتظر نابینایی ام، که نترسد از من...اینجاشو نفهمیدم
saleheh_3274
saleheh_3274
٩٥/٠٤/١٠
٠
٠
تاریکی میگه من هیچوقت به پدربزرگم نگفتم که منتظر یه نابینا هستم که از ندیدن نترسه و منو دوست داشته باشه:))
S_refaeinia
S_refaeinia
٩٥/٠٤/١٠
٠
٠
مگه نابینا از ندیدن میترسه؟ خب نمیبینه دیگه خودش ترسش کجا بوده
saleheh_3274
saleheh_3274
٩٥/٠٤/١٠
٠
٠
عزیزم نوشتم نابینایی که از ندیدن نمیترسه نابینا که توی تاریکی مطلق بوده از تاریکی نمیترسه مثل اینه که بینا ها از نور نمیترسن!!!
naeeme-chakeri
naeeme-chakeri
٩٥/٠٤/١٠
٠
٠
چه ایده جالبی داشت نوشته تون:) خیلی لذت بردم... خییییییلی... ابتکارتون مانا... :)))
saleheh_3274
saleheh_3274
٩٥/٠٤/١٠
٠
٠
ممنون که خوندینシ
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٤/١٠
٠
٠
من کی آدم ها را ترسانیده ام ... قشنگ بود
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠