این جمعه بیا
شعری سروده خودم

این جمعه بیا

نویسنده : mohamad_s

یک چله حرف تپق میزند مرا چرا 

کم گوش می‌کنی و نمی‌پرسی از کجا 

این دل پر است و دمی دم نمی‌زند

آن ‌های و هوی حجیم بجا مانده را 

می‌بینی و سکوتت عجیب نیست 

اخر فکر می‌کنی شنیده‌ای این قصه را 

قلبم درون دهن‌ام لال شد بگو 

تقصیر دلم چیست در این ماجرا 

وحشی‌تر از وحشی بافقی مانده‌ام به پای حرف 

تا بشکنم ز سکوت مدامت بهانه را 

هم تیر می‌پراکنی‌ام به قصد صید 

هم راه کج کرده ول می‌کنی تو "لاشه" را ...

یک عمر حسرت روی‌ات مرا بس است 

این جمعه بیا و تمام کن قائله را 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
آلاء
آلاء
٩٥/٠٧/٢٩
١
٠
مثل همیشه زیبا بود فقط اون قائله بمعنای نیم روزه فک کنم منظورتون غائله بود...
mohamad_s
mohamad_s
٩٥/٠٧/٢٩
٠
٠
ممنونم و هم بابت تذکر تون ...امیدوارم دوستان تصحیح کنن
f.farzad
f.farzad
٩٥/٠٧/٣٠
٠
٠
زیبا بود ...
پربازدیدتریـــن ها
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠