روزی که مُردم!
داستانک

روزی که مُردم!

نویسنده : neda_g

طبق عادت هر روز از خواب بیدار شدم. ولی انگار مثل روزای همیشگی نبود، همه چیز خیلی عجیب بود برام. خیلی راحت می‌تونستم از اونجایی که هستم همه اتفاقات اطرافم رو حس کنم. عجیب‌تر این‌که بدون توجه به دیوار اتاقم ازش رد شدم. خیلی حس خوبی بود. اعتراف می‌کنم هیچ‌وقت به اندازه الان چنین حس خوبی نداشتم.

تو حال خودم بودم که احساس کردم دارم پرواز می‌کنم. دو نفر با قیافه‌ای زشت و ترسناک منو با خودشون به آسمون می‌بردن. بی‌توجه به اونا داشتم از پرواز نهایت لذت رو می‌بردم. ولی وقتی بهشون نگاه می‌کردم یه ترس بدی همه وجودمو می‌گرفت. بعد از چند لحظه رسیدم به یه جایی که شبیه جنگل بود. منو کشون کشون بردن پیش کسی که روی یه نیم تنه درختی نشسته بود. «عزراییل ما اینو آوردیمش چیکارش کنیم؟»

چی؟ درست شنیدم؟ گفتن عزرائیل؟ وای نه خدای من. یعنی من مردم. خدای من کمکم کن. کاش همه چیز یه خواب باشه. ولی نه خواب نبود و من مرده بودم. به خودم اومدم.

عزرائیل گفت: «اینکه وقت مرگش نبود چرا اوردینش؟ ولی حالا که اوردینش ببریدش.» یهو تمام توجهم محو صدایی شد که شروع کرد به سوال کردن.

«نماز خوندی؟» چی بگم خدایا. بگم آره که دروغ گفتم. با احساسی مملو از شرمندگی سرمو پایین انداختمو سکوت کردم.

«غیبت کردی؟» بی هیچ حرفی سکوتم رو ادامه دادم.

«تهمت زدی؟» تهمت؟ نه نه. من هیچوقت به کسی تهمت نزدم. سرمو بالا اوردمو با غرور خاصی با صدای بلند گفتم: نه من تهمت نزدم.

«چون نماز نخوندی و غیبت کردی می‌بریمت جهنم.»

وای نه، خدایا جهنم نه. ولی بر خلاف میلم به جایی شبیه گلخونه برده شدم که آتش ازش زبونه می‌کشید. زجه میزدم اما اون دو نفر زشت که همراه من بودن بلند و وحشتناک می‌خندیدن. می‌سوختم ولی اثری از سوختگی روی بدنم نبود. لحظات وحشتناکی رو سپری می‌کردم. نتونستم تحمل کنم و سرمو بالا گرفتمو از اعماق وجودم خدامو صدا زدم. ازش کمک خواستم. دلم می‌خواست از این‌جا خلاص بشم. قول دادم نماز بخونم و غیبت نکنم.

در حال ضجه زدن و التماس کردن بودم که دیدم یه دختر جوون خیلی زیبا پیش روم ظاهر شد. اونقدر زیبا بود که تموم اون عذاب فراموشم شد و محو زیباییش شده بودم. با صدای مهربون اون دختر به خودم اومدم.

با لبخند گفت: «دستتو بهم بده.» تردید داشتم. بدم یا ندم؟ اگه بدم منو به جای بدتری نبره؟ اون دو نفر که همه این مدت همراه من بودن مانعم میشدن تا دستمو به اون ندم. ولی دل و زدم به دریا و دستمو دادم بهش. تا بخودم اومدم دیدم تو خونه هستم. توی اتاقم.

حس کردم مادرم با نگرانی بالای سرم نشسته و صدام میزنه. بالاخره هرجور بود از جام پریدم و بدون این‌که حرفی بزنم رفتم سمت حموم. بدنم گر گرفته بود. داشتم می‌سوختم. بدون این‌که لباسام رو دربیارم رفتم زیر دوش آب سرد. وقتی اومدم بیرون مادرم داشت با تعجب نگاهم می‌کرد و گفت: مگه دیوونه شدی؟

نمیدونم چجوری باید می‌گفتم ولی تمام ماجرا رو براش تعریف کردم. اما... با حالت تمسخری بهم گفت که همش خواب بوده. کاش میفهمید که خواب نبود و من مرده بودم. ولی خوشحالم که دوباره دارم زندگی می‌کنم و سعی می‌کنم همونطور که به خدای خودم قول دادم بنده خوبی باشم.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
m_rs
m_rs
٩٥/٠٤/٠٩
٠
٠
اگر ما آدما وضعیتمون رو بعد از مرگ میدونستیم دنیا الان.گلستان بود...!! البته فقط یه.چیزی فکر نمى کنم احوال.و اوضاع آدما بعد مرگ اين باشة...!!
neda_g
neda_g
٩٥/٠٤/٠٩
٠
٠
ممنون دوست عزیز بابت نظرت،اما ی نکته رو لازمه بگم،اینکه این اتفاق کاملا واقعیه وبرای یکی از نزدیکان خودم اتفاق افتاده،ک من خلاصشو تو این داستان اوردم
zeinab
zeinab
٩٥/٠٤/٠٩
٠
٠
خوب بود خب؟؟؟ولی زیاد جالب نبود😆😆😆😂😂شوخی کردم عالی بود😊
neda_g
neda_g
٩٥/٠٤/٠٩
٠
٠
عجب😕ناپختگیشو بزار ب پای اینکه اولین داستانمه😉
Golbarg_K
Golbarg_K
٩٥/٠٤/٠٩
٠
٠
به به! انتشار اولین مطلبتون تبریک! ممنونم
neda_g
neda_g
٩٥/٠٤/١٠
٠
٠
ممنونم عزیز😊
zeinab
zeinab
٩٥/٠٤/٠٩
٠
٠
ترشی نخوری یه چیزی میشی😊
neda_g
neda_g
٩٥/٠٤/١٠
٠
٠
خخخخخ،شک نکن ی چیزی میشم😀
اکرم انتصاری
اکرم انتصاری
٩٥/٠٤/١٠
٠
٠
عزرائیل بازنشسته شده مگه به سلامتی که دو نفر دیگه قبض روح می کنن ؟:))) اولین مطلبتون رو تو فاز وحشت شروع کردین آخرشو خدا به خیر کنه :)
neda_g
neda_g
٩٥/٠٤/١٠
٠
٠
اول نظرات گفتم ک این ی داستان واقعیه،اینکه چرا خود عزراییل جونشو نگرفته،الله اعلم خخخخ سعی میکنم کمتر وحشتناک بنویسم😁
f_maveddat
f_maveddat
٩٥/٠٤/١٠
٠
٠
سلآم؛ عجــــــــب...اینقدر فیلم هایی باژانر های مختلف در این مورد دیدیم، واقعیتی که برامون تعریف کردی به نظرمون غیر واقعی میاد...به هرجهت امیدوارم خدا برا هیشکی همچین صحنه ای نیاره...و کارنامه ی عمل هممونو به دست راستمون بده :))
neda_g
neda_g
٩٥/٠٤/١٠
٠
٠
اره واقعا خیلیا باور نمیکنن،ان شاالله ک‌هممون عاقبت بخیر شیم...
مرتضی
مرتضی
٩٥/٠٤/١٠
٠
٠
قشنگ بود، خیلی خوب لحظه مرگ رو آوردین جلوی چشم آدم:-)
neda_g
neda_g
٩٥/٠٤/١٠
٠
٠
ممنون دوست عزیز،امیدوارم ی روزی ب خودمون بیایم و راه درست رو انتخاب کنیم
naeeme-chakeri
naeeme-chakeri
٩٥/٠٤/١٠
٠
٠
چی میشد اگه منم یه شب خواب جهنم میدیدم؟؟کابوسه ولی خسابی آدمو سرجاش میشونه..‌. ما آدما عجیبیم، خیلی خیلی عجیب....ممنون و خسته نیاشین:)
neda_g
neda_g
٩٥/٠٤/١٠
٠
٠
عزیزم این خواب نبوده،واقعا مرده،اما درکل فکر نکن طاقت دیدن خوابشم داشته باشیم...
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠٤/١٠
٠
٠
بچه که بودیم فکر می کردیم وقتی گوشامونو میگیریم صدای جهنم میاد! تا یه مدت می ترسیدم از این! ولی خب تصور یه چیزایی باعث میشه بیشتر به فکرشون باشیم. اون خانم مهربون و زیبا مادرش بود؟ :) انشاالله اون دنیا هم بانوی دو عالم شفاعتمون کنن :)
neda_g
neda_g
٩٥/٠٤/١٠
٠
٠
اینکه اون خانوم مهربون کی بودن خدامیدونه،اما مادرشون نبوده،ب نظر خودمن یکی ازاعمال خوبش بوده،همونطو ک اون دوقیافه زشت اعمال بدش بودن(غیبت،ترک نماز)
mohamad_s
mohamad_s
٩٥/٠٤/١١
٠
٠
پس عزرائیل م نائب داره !!!!!!!!!!!...کاش میفهمید اون دختر زیبا این وسط خیر بوده یا شر در لباس زیبایی ................موفق باشید
neda_g
neda_g
٩٥/٠٤/١٢
٠
٠
مسلما خیر بوده ک دستشو گرفته وبرگردوندش ب این دنیا.مرسی از حضورتون
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨