تو می‌روی و من 

از چشم پنجره 

به حالت افسرده‌ی شهر می‌نگرم

به دم چکاوکان نو بالغ که دیگر 

بلند نمی‌شود 

و به آواز چلچله که تکرار می‌کند: 

او رفت 

او رفت 

او رفت 

و شب که اسیر خورشید 

خودش را می‌کشاند چنان بردگان غریب 

به هجوم سایه یک سرو 

چه شکوه غمناکی دارد 

تو می‌روی و من 

از سر انگشتانم که به راه تو قیام کرده‌اند 

آب می‌شوم 

می‌ریزم 

می‌پاشم 

و آن درخت سیب که بار نداد می‌فهمد 

به زیر کلاه عشق، چه می‌گذرد 

و غم 

که سالیان پیش  به دست اهریمن هوس 

تخم ریزی کرده بود 

بر شاخه‌ی در می‌روید و می‌لولد به درون

تو می‌روی و من 

دل بی‌تابم را به پیچ جاده غربت 

تاب می‌دهم 

و خاطره که دستانش از تو قوی‌تر است 

این آونگ نمای غمین را 

شتاب می‌دهد 

شب 

چه روزانه ستاره می‌بافد و زنجره‌ها 

چه ماهرانه خطاب می‌کنند :

او رفت 

او رفت 

او رفت 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٥/٠٤/٠٨
٠
٠
سلام ، شعر خوبی بود :)
خورشید
خورشید
٩٥/٠٤/٠٨
٠
٠
به دلم نشست . مخصوصا این جمله :و خاطره که دستانش از تو قوی‌تر است
zahra_rezaee
zahra_rezaee
٩٥/٠٤/٠٩
٠
٠
موافقم این بخشش خیلی زیبا بود. قدرت خاطرات ازهمه چی جزخدا بالاتره
لیلی
لیلی
٩٥/٠٤/٠٨
٠
٠
افرین نازنین:))
mohamad_s
mohamad_s
٩٥/٠٤/٠٩
٠
٠
دست مریزاد ..انصافا زیبا بود
S_refaeinia
S_refaeinia
٩٥/٠٤/١٠
٠
٠
" چه شکوه غمناکی دارد"..در وصف شعرتون از خودش کمک گرفتم..موفق باشید.
پربازدیدتریـــن ها
وقتی خیالش همراهت بود

ترسناک تر از نبودنت...

٩٦/١٠/٢٣
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
در لحظه‌ای عاشق‌ات شدم

لحظه های ناب

٩٦/١٠/٢١
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
هرگاه خواستمش...

خدا را باید بی نهایت عاشق بود

٩٦/١٠/٢٣
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠