عزیزترین رفیقِ مزخرف‌ترین سال عمرم!
#آپارتاید #نژاد_پرستی #دختر_افغان

عزیزترین رفیقِ مزخرف‌ترین سال عمرم!

نویسنده : خاتون گیس گلابتون

سوم دبیرستان بودم که بابا یادش افتاد عه... چقدر دوست دارد جای شلوغی تهران، قم زندگی کند و در این لحظات چه کاری از دست کسی بر می‌آید؟ از من بزرگترهایش هم کاری از دست‌شان بر نمی‌آمد . اواخر شهریور بود که کارهای خانه اوکی شد و بابا یک مرتبه گفت جمع کنید بریم قم. من با چشم‌های گشاد شده به آینده پیش رویم نگاه می‌کردم و نمی‌فهمیدم بابا دقیقا شوخی می‌کند یا جدی است.

بعد از پنج سال تحصیل در یکی از بهترین مدارس غیر انتفاعی تهران با سطح علمی توپ، سال کنکورم آن هم آخرین روزهای آخرین ماه تابستان، باید منتقل می‌شدم به یک مدرسه جدید و خب بالطبع آن وقت از سال مدرسه درست و حسابی که جای برای ثبت نام داشته باشد کجا بود؟ همچنان در بهت مشغول دست و پا زدن بودم که چشم باز کردم و دیدم سال تحصیلی پیش هم شروع شده و من باید بروم پشت میز و صندلی‌های یک مدرسه دولتی آن هم از سطح پایین‌ترین مدارس بنشینم و مشغول تحصیل علم در سال پیش دانشگاهی بشوم. روز قبل مهر تمام اقوام ریختند سرم که «فاطمه تو خیلی مظلومی این‌جام مدرسه تهرانت نیستا، تو اینجور مدارس بفهمن ساده‌ای و ساکت از سر و کولت میرن بالا» در آن لحظات نمی‌دانستم دقیقا برای جدایی از دوستان پنج ساله‌ام ناراحت باشم، از آمدن به قم، از درس خواندن در یک مدرسه با سطح علمی وحشتناک آن هم دقیقا سال کنکورم یا از تعاریف قشنگی که اقوام داشتند از جامعه کوچکی که قصد ورود به آن را داشتم ارائه می‌دادند.

خلاصه که سی‌ام شهریور آن سال با کلی احساس‌های متضاد و خوره‌طور سپری شد. صبحش که علی آمده بود صدایم بزند بروم مدرسه دلم می‌خواست فقط مثل این صحنه‌هایی که در فیلم‌ها نشان می‌دهند که ساعت شروع می‌کند به زنگ زدن و آدمی که خواب است می‌زند توی سر ساعت تا ساکت شود و دست از سر کچلش بردارد، یکجوری علی را ساکت کنم تا دست از سرم بردارد، اما علی خیال دست برداشتن نداشت. سر آخر از رو رفتم و بلند شدم و به بی‌انگیزه‌ترین حالت ممکن خودم را کشان کشان به مدرسه رساندم. همه چیز با مدرسه خودم فرق داشت. همه چیز .

سر کلاس که رفتیم یک چهره مهربان که لبخند می‌زند از همان اول مرا به خودش جلب کرد. کنارش خالی بود، نشستم کنارش و با هم سلام و احوال پرسی کردیم. در کلاس تقریبا همه همدیگر را می‌شناختند و تنها کسی که جدید الورود بود من بودم. دخترک مهربان هم نامم بود. هفته اول که گذشت حسابی با هم رفیق شدیم . صمیمی بود و زلال. نگاهش مهربان بود. چند وقت که گذشت فهمیدم که خواهر کوچکش هم دو سال پایین‌تر از ما همین مدرسه مشغول تحصیل است، اسمش زینب بود، ورژن پر سر و صداتر و شادتر خواهرش اما با همان نگاه مهربان.

زینب هم شد یکی از دوست داشتنی‌های دیگر آن مدرسه که برایم به زندانی بی‌پنجره می‌مانست. دوتایی شدند بهانه حال خوبم در آن فضای غیر قابل تحمل با آدم‌های غیر قابل تحمل‌ترش، خصوصا ناظم مدرسه و یک سری از دخترهای شدیدا عجیب و غریب مدرسه. اواخر مدرسه بود که یک روز صدای دعوا از بیرون به گوشم خورد با فاطمه رفتیم بیرون که دیدم زینب دارد با یکی از هم کلاسی‌هایش بلند بلند دعوا می‌کند.

من... دختر نازک نارنجی که تا به حال دعوا از نزدیک ندیده بودم. ته تغاری خانه‌ای که صدای بلند تنها نقطه ضعفم بود، کم مانده بود همان جا وا بروم اما با دیدن اشک‌های زینب انگار چیزی در درونم فریاد زد از خودت خجالت بکش دختره گنده. تمام قوای بدنم را توی پاهایم جمع کردم و به سمت زینب حرکت کردم جمعیت را کنار زدم و دستش را گرفتم و بردمش داخل کلاس خالی طبقه. فاطمه که تا آن لحظه بی‌صدا مات مانده بود پشت سرمان حرکت کرد و داخل کلاس شد.

سعی کردم جلوی لرزش صدایم را بگیرم. زینب و فاطمه به قدر کفایت شکه و ناراحت بودند و در آن وضع نمایش بهم ریختگی حال من اصلا کار درستی نبود. آرام از زینب پرسیدم که چه اتفاقی افتاده. گریه می‌کرد، بی‌امان... دستش را گرفتم سرش را گذاشت روی شانه‌ام و چند دقیقه‌ای بلند بلند گریه کرد، بعد که آرام‌تر شد سرش را بلند کرد و گفت: دختره بی‌تربیت به من میگه اجنبی، من اجنبیم؟ من که همین جا توی ایران به دنیا اومدم همین جا بزرگ شدم ...

نمی‌دانستم باید چه بگویم، یاد روزی افتادم که برای اولین بار متوجه شدم خانواده فاطمه افغان هستند. یادم می‌آید آن روز تنها چیزی که مرا متعجب می‌کرد توصیفات ناجوان مردانه‌ای بود که تا قبل ورودم به این مدرسه در مورد این قشر از مردم کشورم شنیده بودم. آن روز من حتی یک لحظه هم حس بدی پیدا نکردم، یک ثانیه هم فکر نکردم که باید دوستی‌ام را با فاطمه بهم بزنم، از عمق وجودم بخاطر این آشنایی خوشحال بودم و ازین که تصورات مزخرفی که دیگران در این باره در ذهنم ساخته بودند در هم شکسته بود خوشحال‌تر. و در آن لحظه آن‌قدر از حرف زشت آن دختر ایرانی تبار بی‌فرهنگ عصبانی شده بودم که خون در رگ‌هایم به جوشش در آمده بود.

دست زینب را گرفتم و با هم از کلاس خارج شدیم، فاطمه مبهوت از حرکت من نگاه‌مان می‌کرد. زینب را کنار دختر همکلاسی‌اش بردم به دخترک گفتم زود از زینب معذرت بخواه، وقیحانه سری به نشانه بی‌اهمیتی و تمسخر تکان داد. در عمر هجده ساله‌ام تا به آن روز سر کسی داد نزده بودم چه برسد که با کسی دعوا کنم اما در آن لحظه صدایم آن‌قدر بلند بود که بند بند تن خودم هم از بلندی‌اش می‌لرزید اما چیزی در درونم شکسته بود که محکم نگهم می‌داشت.

بلند داد زدم: «گفتم ازش معذرت بخواه تا همین جا خودم بهت نفهموندم اجنبی تویی یا این دختر پاک و بی آزار.» دختر که ترسیده بود معذرت خواست اما همان لحظه ناظم سر رسید، ناظمی که بخاطر اهل تهران بودن من اصلا هم با من سر خوش نداشت و از هر فرصتی استفاده می‌کرد تا به حد اعلا من را در هاون حرف‌های نیش دارش بکوبد و بکوبد و بکوبد. آنقدر آن صحنه‌ها و حرف‌ها برایم سخیف و مشمئز کننده است که حتی دلم نمی‌خواهد به رشته تحریر در بیارم‌شان، فقط همین را بدانید که آن روز ناظم عادل(!) مدرسه ما، حق را به دختر بی‌فرهنگ ایرانی داد و ما را هم حسابی از خجالت در آورد با حرف‌ها و بعلاوه نمره انضباط 16 :|

آن سال به لطف آن روز من؛ برای اولین بار ترسم را کنار گذاشتم. برای اولین بار داد زدم. برای اولین بار دعوا کردم و برای اولین بار در عمرم انضباط کمتر از 20 گرفتم. و حالا بعد دو سالی که از آن روز می‌گذرد من با دیدن دفترچه خاطراتم به یاد عزیزترین رفیق مزخرف‌ترین سال عمرم افتادم.

دختر افغان تباری که هنوز که هنوز است موهای طلایی‌اش برای من الهام بخش گندم زارهای بهشت است و طنین مهربان صدایش تداعی کننده زیباترین ملودی‌های جهان. چقدر دلم برای آن دخترک بغل دستی پیش تنگ شده. چقدر دلم می‌خواهد باز ببینمش .

چقدر بعضی از ما کوته فکریم. چقدر سنگ دلیم. چقدر بدیم ...

آپارتاید سال‌هاست که به ظاهر تمام شده اما انگار در وجود خیلی از ما هنوز سفت و محکم پا برجاست .

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
b_noori
b_noori
٩٥/٠٤/١٩
٠
٠
عالی بود واقعا.. من هم یه شاگرد افغان داشتم که البته فقط خودم خبر داشتم و ترجیح خانواده اش این بود که بچه های کلاس متوجه این موضوع نشن چون برخورد خوبی نخواهند داشت، جالبه بدونید که زرنگ ترین و مودب ترین و با شخصیت ترین شاگرد کلاسم هم همین دختر بود که دو برابر بقیه بچه ها تلاش می کرد و پایان سال هم بهترین پروژه رو ارائه داد. من هم دقیقا از همون سال بود که دیدیم نسبت به افغان ها تغییر کرد.. موفق باشید.
خاتون گیس گلابتون
خاتون گیس گلابتون
٩٥/٠٤/١٩
٠
٠
عالی نگاه شماست بانو جان متشکر که وقت گذاشتید و خوندید خدا زیاد کنه اساتید خوبی مثل شمارو :)
Golbarg_K
Golbarg_K
٩٥/٠٤/١٩
٠
٠
راستش یه کوچولو طولانی بود!!! ولی ممنون موفق باشید:)
خاتون گیس گلابتون
خاتون گیس گلابتون
٩٥/٠٤/١٩
٠
٠
راستش یه کوچولو بیشتر از یه کوچولو طولانی بود :)) ممنون بابت نگاهتون همچنین :)
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٤/١٩
٠
٠
:) ما همه ادم هستیم همه تابع یک دین هستیم و فرقی بین انسان ها نیست مگر به درجه تقوا و عمل صالحشون :) مرسی زیبا بود
خاتون گیس گلابتون
خاتون گیس گلابتون
٩٥/٠٤/١٩
٠
٠
بله بله صد درصد همینطوره ولی درعمل ... ممنون که وقتتونو گذاشتید و خوندید :)
n_dahji
n_dahji
٩٥/٠٤/١٩
٠
٠
زیبا بود /میدونید غم انگیزتر از این قضیه چیه؟اینه که یه پسر یا دختر افغان عاشق یه دختر یا پسر ایرانی بشوند و خانواده ها مخالف باشند . امان امان
mohamad_s
mohamad_s
٩٥/٠٤/١٩
٠
٠
اون روز یه نقطه ی عطف در زندگی محسوب میشه ...بابت اون داد زدن ...بعدها از اون روز به خوبی یاد خواهد کرد هر ادمی که دست و پاش میلرزیده ......مطلب موثری بود
maede_sadati
maede_sadati
٩٥/٠٤/٢٠
٠
٠
هعی بله واقعااا...:) مرسی ...:)
f_maveddat
f_maveddat
٩٥/٠٤/٢٠
٠
٠
سلآم؛ بله آپارتاید نمیمیره نه اینجا ونه هیچ جای دنیا :/
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٤/٢٠
٠
٠
خیلی قشنگ بود فاطمه جان منم یکی از صمیمی ترین دوستام افغان بود اونم با خواهرش تو مدرسمون بود وتمام خصوصیات دوست تو را داشت با خوندن نوشتت یاد دوستم افتادم همیشه واسم سوال بود چرا افغان بودنشا پنهان میکنه
خورشید
خورشید
٩٥/٠٤/٢١
٠
٠
موهای طلایی‌اش برای من الهام بخش گندم زارهای بهشت است . خوشمان اماد از این قسمت . برای من کلا هیچ وقت هیچ فرقی بین قومیت و ملیت و دین و مذهب و ... نبوده همیشه انسانیت برام ارجح تره
Vania
Vania
٩٥/٠٤/٢١
٠
٠
چی بگم والا! یکی نیست به اینایی که به کوروش کبیر افتخار می کنن بگه همون کوروش نژاد پرست نبود
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
دیکتاتوری دوست داشتنی

از دلخوشی تا دلبستگی

٩٥/٠٩/١٨
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

وقتی ستاره توی آسمونه

٩٥/٠٩/١٥
چند کلمه با عادل فردوسی پور که دیگر عادل نیست

ناعادل!

٩٥/٠٩/١٦
به دنبال یک مامن

اعتراف

٩٥/٠٩/١٨
خواب عجیبی بود...

تجربه مرگ در خواب

٩٥/٠٩/٢٠