فقط غصه /شعر
شعری سروده خودم

فقط غصه /شعر

نویسنده : سلیمان حسنی

غصه‌ی ‌مردم خداوندا، امان ‌از من‌ گرفت 

دردِ بی‌درمان‌ زمین و آسمان ‌از من‌ گرفت 

ظلم‌های بی‌حدود و زخم‌های بی‌شمار 

این ‌همه ‌نامردمی ‌صدباره جان ‌از من‌ گرفت 

داعشی، وهابیت، القاعده، بوکوحرام 

اشک‌های ‌مادران، روح ‌و روان ‌از من‌ گرفت 

اندکی ‌نزدیک‌تر، این‌ دور و بر، همسایه‌ها 

دست‌های خالی مردم زبان از من‌ گرفت 

گنج‌ها در زیرِ پا، امّا فزون‌تر رنج‌هاست 

پینه‌های دستِ‌ باباها، توان از من ‌گرفت 

حال حامی مانده با تنها غروری زیرِ پا 

ظلمِ ‌بی‌حدِّ خودی ‌یا رب، جهان‌ از من ‌گرفت

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
f_maveddat
f_maveddat
٩٥/٠٤/٢٥
٠
٠
سلآم؛ خیلی هم زیبا.... خدا آخرو عاقبت هممونو ختم به خیر کنه... مرسی از شما شعر تاثیر گذاری بود...قلمتون مستدآم :)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٥/٠٤/٢٧
٠
٠
سلام:آمین.متشکرم ازحضورتون.خداپناهتان باد
m_sistani
m_sistani
٩٥/٠٤/٢٦
٠
٠
بسیار زیبا بود احسنت
f_yazdi
f_yazdi
٩٥/٠٤/٢٦
٠
٠
سلام استاد عزیز... مثل همیشه عالی....دلم تنگ شده بود برای شعرهاتون :) همیشه موفق باشید و همیشه قلم بزنید:)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٥/٠٤/٢٧
٠
٠
سلام:خیلی ممنونم.درپناه حضرت پروردگار/جانتان لبریز ازعطربهار/زنده وسلامت باشید
Golbarg_K
Golbarg_K
٩٥/٠٤/٢٦
٠
٠
خیلی عالی بود... ممنونم:)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٥/٠٤/٢٧
٠
٠
سلام:ایزدیکتانگهدارتون.شادوساامت باشید.ممنونم
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٥/٠٤/٢٧
٠
٠
سلام:تشکرمیکنم.درپناه خداباشید
پربازدیدتریـــن ها
وقتی خیالش همراهت بود

ترسناک تر از نبودنت...

٩٦/١٠/٢٣
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
هرگاه خواستمش...

خدا را باید بی نهایت عاشق بود

٩٦/١٠/٢٣
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠