حرف‌های بی‌مخاطب بر وجودم سنگینی می‌کند

حرف‌های بی‌مخاطب بر وجودم سنگینی می‌کند

نویسنده : خورشید

این روزها درگیر واژه‌های نگفته شده‌ام. درگیر حرف‌هایی که مخاطب خاص ندارند و از رو بر دلم، بر وجودم، سنگینی می‌کنند.

این روزها پر شده‌ام از هجوم روز مرگی‌ها. خستگی مفرط ناشی از عبور لحظه‌های بی‌هدف دارد همچون خون در رگ‌هایم جریان پیدا می‌کند. از قلب به مغز وتمام اندام‌هایم.

این روزها خسته‌تر از زندگی سوار بر اسب زمان می‌تازم. حتی عبور از دروازه خاطرات هم دیگر لبخند به لبم نمی‌آورد.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٥/٠٤/١٩
٠
٠
می ترسم کامنت بذارم بعد شما رو بندازم تو زحمت بیاین پاسخ کامنتمو بدین خخخخ
خورشید
خورشید
٩٥/٠٤/٢١
٠
٠
تا باشه از این زحمت ها ، جیم کلا تازگی ها از بی کامنت بودن زجر میبره طفلی ،
maede_sadati
maede_sadati
٩٥/٠٤/٢٠
٠
٠
اين روز ها خسته تر از زندگی سوار بر اسب مي تازم...:) خيلی خوب بود...:)
خورشید
خورشید
٩٥/٠٤/٢١
٠
٠
اسب زمان ؛)
f_maveddat
f_maveddat
٩٥/٠٤/٢٠
٠
٠
سلآم؛ اوهوم..منم گاهی اینطوری میشم :/
خورشید
خورشید
٩٥/٠٤/٢١
٠
٠
امیدوارم همون گاهی بمونه
n_rohani
n_rohani
٩٥/٠٤/٢٠
٠
٠
این روزها هم میگذرند به امید خدا:-)
خورشید
خورشید
٩٥/٠٤/٢٢
٠
٠
این نیز بگذرد
Golbarg_K
Golbarg_K
٩٥/٠٤/٢٠
٠
٠
غصه نخورین... به قول شهرزاد: بالاخره باز میشه این در.. صبح میشه این شب...
خورشید
خورشید
٩٥/٠٤/٢٢
٠
٠
:)
پربازدیدتریـــن ها
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
شعری سروده خودم

شب بارانی ما از تو ندارد اثری

٩٦/٠٤/٠٤
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
آفتاب سوزان، روزه و امتحان

معلم کوچک درس بزرگ

٩٦/٠٤/٠٤
دنیای پدر و پسری

در دنیای کناری

٩٦/٠٤/٠٤
خطر استفاده از واژه های بیگانه

ساید بای ساید

٩٦/٠٤/٠٣
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
این قلم، ریشه می دواند

پاره خطی برای جیمی ها

٩٦/٠٤/٠٣
شعری سروده خودم

معشوق ماه روی من

٩٦/٠٤/٠٣
من غرق تماشای چشم هایت

محبوب من

٩٦/٠٤/٠١
روزه خواری در ملا عام

جرم هست؟ نیست؟

٩٦/٠٣/٣١
وقتی همه مثل هم می شویم

مینیون ها!

٩٦/٠٤/٠٣
ترانه ای سروده خودم

شونه به شونه اش که قدم می زنی

٩٦/٠٤/٠٣
وقتی یکی یکی می روند

پیر شده ام

٩٦/٠٤/٠٦
درد داشت

مادرم نفس نمی کشید

٩٦/٠٤/٠٣
در میان انبوه این شدها و نشدها

هیچ گاه نشد

٩٦/٠٣/٣٠
مرکز مشاوره دکتر گل آبی

فعلاً خیالتان راحت باشد

٩٦/٠٣/٣١
می خواست زندگی کند

خفه اش کردیم

٩٦/٠٣/٣٠
تبلیغات
تبلیغات