صبح‌های دوست داشتنی ِ تابستان و پنبه :|

صبح‌های دوست داشتنی ِ تابستان و پنبه :|

نویسنده : شادی کیان

خب راستش همه چیز از یک صبح ِ بسیار دوس داشتنی ِ تابستان شروع شد. از همان صبح‌های بی‌نظیری که دل ِ آدم غش می‌رود برای‌شان و دلش می‌خواهد همه کارهای خوب جهان را در همان صبح انجام دهد، من هم دلم می‌خواست همه کارهایم را در همین صبح بی‌نظیر به اتمام برسانم و بعدش همه عمرم را زیر سایه همین صبح دوست داشتنی بنشینم و کتاب بخوانم و آهنگ فرانسوی ِدوست داشتنی‌ام را گوش دهم و فیلم ببینم. خب تا این‌جا که همه چیز بر وفق مراد است اما خب این همه لذت و هیجان یک‌باره کمی غیرعادی به نظر می‌رسد و چون من به کارهای غیرعادی عادت ندارم هیچ کدام از این کارها را نکردم و با همه تمایلات و هوس‌های درونی‌ام جنگیدم و از خیر این همه خوشی گذشتم، لابد می‌پرسید چرا؟ خب وقتی شما هم یک صبح دوس داشتنی تابستان بیدار شوید و ببینید که هر چه را دیشب رشته بودید، پنبه شده، چه حالی بهتان دست می‌دهد؟ بدون شک نه حوصله کتاب خواندن دارید، نه آهنگ گوش دادن و نه فیلم، فقط دلتان می‌خواهد بروید و روی یک ساختمان هشت طبقه مثل همان‌هایی که در بورلی هیلز می‌سازند بایستید و تمام جهان را یک‌باره در زیر پای‌تان نظاره کنید و خودتان را هُل بدهید و یک سقوط شگفت انگیز داشته باشید.

البته که نوع ِ رِشتن هم مهم است که خوب رِشتیده شود و با هر نسیمی پنبه نشود. اصولا من مشکل بزرگی در این امر رِشتیدن دارم، یعنی هنوز که هنوز است هم نمی‌دانم چه برشتم که پنبه نشود. البته پنبه هم به نوع خودش خیلی حائز اهمیت است، شما فکر کن یک عمر، -یک عمر از دید من می‌شود معادل بیست و سه سال- یعنی بیست و سال بنشینی و هی برشتی و هی پنبه شود، سود غیرقابل باوری درش هست، اگر هر سال را فکر کنیم که سیصد و شصت و پنج تا رشته باشیم و هر تا معادل یک کیلو باشد، یعنی هر سال سیصد و شصت و پنج کیلو پنبه تولید کرده‌ایم که با توجه به این بیست و سه سال گند زدن به زندگی و دوران جوانی می‌شود، چیزی برابر هشت میلیون به گمانم، در میلیارد بودنش شک دارم، خب این‌طور که تا حالا مشخص شده است، من باید فرد بی‌نهایت ثروتمندی در امر تولید پنبه بوده باشم اما حالا شما فکر کن سالانه به همین میزان همه‌ی هم صنف‌ها و هم قطارهای‌تان پنبه تولید کرده باشند و آن‌ها هم هر چه رشته باشند، زده باشند در تولید پنبه، خب چه می‌شود؟ پنبه ارزان می‌شود و در هر کوچه و خیابان و خانه‌ای که بگردی به تعداد هر خانواده هر سال سیصد و شصت و پنج کیلو پنبه خواهی یافت و اینگونه می‌شود که صنعت رشتیدن و پنبه تولید کردن بی‌رونق می‌شود و آدم‌هایی مثل من نمی‌توانند از صبح‌های دوست داشتنی تابستان‌شان لذت ببرند.

خب یک عالمه راجب صنعت پنبه و رشتیدن حرف زدم که جریان صبح ِبه این زیبایی را بگویم برایتان. جانم برای‌تان بگوید که من ِدوست داشتنی و پنبه تولید کن، شب نشستم و هی فکر کردم و هی فکر کردم، آن‌قدر فکر کردم تا یک فکر بکر آمد توی فکرم که من بهش فکر کنم، نشستم فکر کردم که برای در آمدن از این همه عیاشی و ول گشتن و رفیق بازی و کافی خوردن و ژست روشنفکرها را درآوردن، باید دست به تحول بزرگی بزنم، تحول بزرگ هم این بود که صبح بنشینم و با پدر جانم یک صحبت مفصل و طولانی داشته باشم و برایش بگویم که می‌خواهم از این به بعد آدم باشم، بعدش نشستم فکر کردم که چه موضوع خوبی را انتخاب کنم، آن‌قدر فکر کردم که فهمیدم می‌خواهم به پدر جان ِ عزیزتر از جانم بگویم می‌خواهم کمی از پدر جانم سرمایه بگیرم و بزنم به کار  ساختمان‌سازی، همان رشته دلبندم که با هزار آرزو همه درس‌هایش را پاس کرده بودم و بعدش به پدر جان بگویم که به سال نکشیده اصل ِسرمایه دوس داشتنی‌اش را بهش پس خواهم داد، از این فکر زیبا و این همه آینده نگری و اقتصاد دانی ِخودم سر ذوق آمدم و خوابیدم تا صبح ِتابستانیه شیرینی داشته باشم.

صبح که بیدار شدم و فکر کردم که امروز از همان روزهای بی‌نظیر جهان خواهد بود ناگهان شلپ یک چیزی به سنگینی ِگرز رستم بر فرق سرم فرود آمد، یک لحظه به خودم به حقانیتم به موجود بودنم شک کردم و با سرعتی برابر سرعت نور پریدم جلوی آینه ِاتاقم و خودم را نگاه کردم، نه واقعا خودم بودم، به عکس‌های روی دیوار نگاه کردم و باز هم گفتم نه واقعا خودم هستم، بعدش نگاهی ژرف و عمیق از ماورای آینه به خودم کردم و گفتم پس این بشری که در درونم است چه کوفتی است؟ بعدشم به خودم دقیق‌تر شدم و یاد پدرجان افتادم که شب ِ قبلش گفته بودم می‌خواهم در مورد موضوع مهمی وقت ِعزیزش را بگیرم و صحبت کنم، بعدش مثل مرغ سرکنده هی این ور رفتم آن ور رفتم، بالا پریدم، پایین پریدم و زدم به سرم که چه غلطی بکنم و در همین چه کنم چه کنم‌ها بودم که فهمیدم باز هم برای میلیارد همین بار اشتباه رشته‌ام و باز هم باید در انتظار پنبه شدن بمانم، می‌دانید چرا؟ چون من آدم بی‌نهایت رشته دوستی هستم که دلم می‌خواهد گند بزنم به زندگی و بعدش وحشیانه بخندم، نمی‌دانم چرا بعد از این تصمیم مهم و در این روز مهم‌تر که می‌خواستم آینده‌ام را بسازم یادم آمد که من عاشق بازیگری بوده‌ام، عاشق هنر بوده‌ام، عاشق نوشتن بوده‌ام، عاشق طراحی لباس بوده‌ام، عاشق سه تار بوده‌ام و یکهو سر از ساختمان‌سازی درآورده‌ام و  هفت سال ِبی‌زبان و طفلکی را خرج ِ این امر کرده‌ام!

حالا در این میلیارد رشته‌ای که بافته بودم یادم آمده بود که من روزی می‌خواستم همه این‌ها شوم و اشتباهی و کجکی رشته بودم. بعدش نشستم و فکر کردم که به پدر جانم چگونه بگویم که این هفت سال را آقا غلط کردیم، اشتباه کردیم، می‌شود نادیده بگیرید و از پول‌های بی‌زبانی که به پای رشته‌مان ریختید چشم بپوشانید و اجازه دهید هفت سال دیگر را در پی ِآنچه که دوست داریم راهی شویم، باشد که این بار رشته‌های‌مان پنبه نشود و ریسمانی شود، برای به تعالی رسیدن و از آن‌جا که پدر من کلا آدمی است که به معنویات و تعالیِ رشته‌ها گفته است زکی باید جول و پلاسم را جمع کنم و همین روزها مهمانِ ‌خانه تک‌تک ِشما عزیزان شوم که من را در این صبح دوست داشتنی ِتابستانی وادار کردید پشت پا بزنم به هفت سال خانه‌سازی‌ام و راز دل فاش کنم و بازم هم کیلو کیلو پنبه بشمارم .

می‌شود التماس کنم و بگویم دوست جان‌هایم، قبل از این‌که پنبه‌های‌تان را انبار کنید خوب در مورد اینکه می‌خواهید چه برشتید فکر کنید؟

با تشکر رشته پنبه کن :)

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Golbarg_K
Golbarg_K
٩٥/٠٤/٠٣
٠
٠
:)
mohamad_s
mohamad_s
٩٥/٠٤/٠٣
٠
٠
دیروز بود میگفت حامد میخواد ترم تابستونی بر داره ..گفتم چرا عجله ؟ گف میخواد تموم کنه بره سربازی ..گفتم برا ارشد نمیخونه ؟ گف نه ..دوستا ش که سر خیابون سبزی فروشی دارن دیدی ؟ گفتم اره ..گف هر دو تا شون لیسانس دارن ...گفتن ماه رمضون تموم شه 10 ملیون سبزیا شون سود داره ............................حالا این یه نمونه ی ممتاز ئه ........البته بماند اینکه توی اذهان مردم بد جا افتاده ...مدرک با میز مساوی ئه .....ممنونم ...مطلب شما هم گویا بود
m_rs
m_rs
٩٥/٠٤/٠٣
٠
٠
یکم زیادی رشته توش داشت...:) اما خوب در کل. پیشنهاد میدم یکی رو انتخاب کنین بقیه رو هم تبدیل کنین به پنبه...:)
Miss_shaqayeq
Miss_shaqayeq
٩٥/٠٤/٠٣
٠
٠
دز رشته پنبه کردن و کش دادن کلام انقدر تووی نوشته تون زیاد بود که دیگه از طنز بودن یک قدم فراتر رفته بود و کمی،فقط کمی کلافه کننده شده بود،ولی با صرفه نظر از کش دار بودن رشته ی کلامتون و زیادی رشته های داخل متنتون،نوشته ی جالب انگیزناک و خوبی بود.موفق باشید.
اکرم انتصاری
اکرم انتصاری
٩٥/٠٤/٠٤
٠
٠
موافقم
اکرم انتصاری
اکرم انتصاری
٩٥/٠٤/٠٤
٠
٠
دوست داری صنعت رشته پنبه کردن به نامت ثبت شه لااقل با این همه سابقه ؟!
Gisoo_E
Gisoo_E
٩٥/٠٤/٠٥
٠
٠
گویا بود و جالب... ممنون***
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣