عاشقانه‌های بی‌مخاطب!

عاشقانه‌های بی‌مخاطب!

نویسنده : negar_alef

پیانو می‌زنم، قطعه familiar  ، تمرکز کردم اما بینِ آن یادِ تو می‌افتم. خیره می‌شوم به یک نقطه. آن‌قدر خیره که انگار آنجایی. دستم می‌رود سمت گوشی‌ام. گوشی را بر می‌دارم و قفلش را باز می‌کنم. یک راست می‌روم توی گالری، پوشه پروفایل‌های واتساپ. عکست را باز می‌کنم، روی چهره‌ات زوم می‌کنم. عجیب خوشگل شده‌ای توی این عکس و عجیب بوی گریه می‌دهد این عکس.

عصر بود. داشتم پروفایل آی کانتک‌هایم را چک می‌کردم که دیدم عکست را گذاشتی. مات ماندم. از این عادت‌ها نداشتی. خانواده‌ات اجازه نمی‌دادند عکس بگذاری. اما گذاشته بودی. زود و بدون اتلاف وقت عکست را سیو کردم.

شب شد. رفتم توی قسمت Notes گوشی‌ام، نوشتم حالا می‌توانم بغلت کنم و گریه کنم. نوشتم حالا می‌توانم دلتنگی‌هایم را رفع کنم . حالا، عکست بوی گریه می‌دهد چون، اشک‌هایم ریخته‌اند روی عکست.

شب بود! نورِ گوشی می‌خورد به صورتم و اشک‌هایم می‌ریختند رو گونه‌ات ...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Golbarg_K
Golbarg_K
٩٥/٠٤/٠١
٠
٠
به نظر دلنوشت نمی اومد.همونطور که نوشته نشده بود...ولی زیبا بود... به نظر از زبان یک مرد میومد درسته؟ در هر حال زیبا بود!ممنون
negar_alef
negar_alef
٩٥/٠٤/٠٢
٠
٠
بله متاسفانه ویراستاری هایِ جیم،گاهی حسِ متن رو میگیره .. و وقتی کتابی میشه از حالتِ دلنوشته بودن خارج!
f_jafarpour
f_jafarpour
٩٥/٠٤/٠١
٠
٠
زیبا بود مخصوصا پایانش...خیلی ممنون:)
negar_alef
negar_alef
٩٥/٠٤/٠٢
٠
٠
نظر لطفتونه:)
Gisoo
Gisoo
٩٥/٠٤/٠٢
٠
٠
قشنگ بود...اما همونطور که گلبرگ عزیز گفته بود زیاد دلنوشته به حساب نمیومد.. اما زیبا!ممنون...
negar_alef
negar_alef
٩٥/٠٤/٠٢
٠
٠
و این به دلیلِ ویراستاری هاست:) سلامت باشید
b_noori
b_noori
٩٥/٠٤/٠٢
٠
٠
«پیانو می‌زنم، قطعه familiar » چه باکــــلاس !! خووش به حالتون..
Golbarg_K
Golbarg_K
٩٥/٠٤/٠٢
٠
٠
این رو خوب اومدین!!!
negar_alef
negar_alef
٩٥/٠٤/٠٢
٠
٠
ای جانم:) این قسمت فقط حاصل تراوشات ذهنم بود:)
b_noori
b_noori
٩٥/٠٤/٠٢
١
٠
پس چه ذهن باکلاسی...!
اکرم انتصاری
اکرم انتصاری
٩٥/٠٤/٠٢
٠
٠
اون اول گفتین پوشه پروفایل ها رو چک کردین پس عکس داشته قسمت دوم باز نوشتین عکس گذاشته و تعجب کردین این تقدم و تاخر منو گیج کرد یا من دچار بدفهمی شدم ؟:)
negar_alef
negar_alef
٩٥/٠٤/٠٢
٠
٠
ببینید این متن رو با دو دید باید خوند. یعنی در واقع در دو زمان نوشته شده قسمت اول،زمان حال رو نشون میده و قسمتی که شرح میدم که تعجب کردم از دیدنِ عکسِ فرد،حالِ گذشته رو نشون میده و درواقع مروری بر خاطراتِ
p_rahimii
p_rahimii
٩٥/٠٤/٠٢
٠
٠
مثل حرف های بی مخاطب باش
negar_alef
negar_alef
٩٥/٠٤/٠٢
٠
٠
رضا یزدانی جان:)
p_rahimii
p_rahimii
٩٥/٠٤/٠٣
٠
٠
بلی، بلی، رضا یزدانی جان جان :)
خورشید
خورشید
٩٥/٠٤/٠٢
٠
٠
نمیدونم چرا نتونستم با متن ارتباط برقرار کنم :(
negar_alef
negar_alef
٩٥/٠٤/٠٢
٠
٠
شاید چون به خاطرِ هم نوشتاری و هم گفتاریِ بودن ِنوشته ست و شاید هم سلیقه ی شما با این متن هماهنگ نیست:)
پربازدیدتریـــن ها
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
مراقب دل ها

یک استکان یاد خدا

٩٦/١١/٠١
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
من مرده ام

لالایی هق هق ها

٩٦/١١/٠١
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
ادب و مهربانی را فراموش نکنیم

تو يا شما؟ مسئله اين است!

٩٦/١١/٠١
مرسی همه!

دلتنگت بودم

٩٦/١١/٠٢
چند خطی درباره سانسور کتاب

سانسور ممکن نیست

٩٦/١١/٠٢