به مناسبت سالروز زلزله 31 خرداد 1369

به مناسبت سالروز زلزله 31 خرداد 1369

نویسنده : s_a_taheri

مرگ، می‌آید و می‌چیند و می‌برد و به دستان پاییز می‌سپارد اما یک چیز می‌تواند مساوات را در این مقوله برقرار سازد. زلزله، یکی جوان و یکی پیر، یکی زود و یکی دیر، یکی آماده و دیگری غافلگیر، همه با هم رفتند، همه با هم سیاه پوش شدند و همه با هم خانه خراب شدند. وقتی در مزار این عزیزان پای می‌نهی به وضوح می‌بینی که تاریخ وفات‌شان را از روی دست یکدیگر تقلب کرده‌اند، مگر این عالم مراقب ندارد، مگر این‌جا حساب و کتاب ندارد، یا زمانه تنها و تنها عذاب و عقاب دارد که به موجب آن جماعتی بالغ بر سی‌هزار را در یک آن به کام مرگ می‌فرستد.

صحبت از خاکی است که پذیرای این مهمانان ناخوانده است. سخن از مردمی است که به طاعون مرگ مبتلا گشته‌اند، پیاله امید را سر کشیده و به دیار باقی شتافته‌اند، اما به اکراه و بالاجبار نه با پای خود، به ناچار و بی‌اختیار نه با دست خود، به صلاح تقدیر و مصلحت روزگار نه برخاسته از اراده خود. یکی کودک بود و چهره‌ی معصومش زیر خاک، یکی نوجوان بود و آرزوهایش بر باد، یکی جوان بود کامش از ناکامی زندگی ناگوار، یکی دوشیزه بود و دم بخت، سرش خونین شد از ضربه‌ی سخت، یکی مادر بود و جانش بسته به کودک، جانش را ستاند سوگ فراق، یکی پدر بود و حافظ خانواده، کمرش شکست از عمق این فاجعه، یکی از گزند مرگ رهایی یافت اما سقف خانه‌اش آسمان، اشک دیدگانش جاری و روان و زخم دلش عاری از هرگونه درمان. یکی نرفت و ماند اما وصیتش بی‌واصی و میراثش بی‌وارث و امیدش زیر خاک، سخنش پر از بغض و دلش دردمند و عارض در پیشگاه پروردگار، قصه‌اش مملو از غصه و درونش پر از آشوب و روانش سرشار از التهاب.

یکی از قافله جا ماند اما کابوس شبانه‌اش مستمر، امیدش در شرف نابودی و آرزویش در امتداد زوال، شاهد و ناظر مردمی هستی که داغ روزگار بر پیشانی‌شان بر جای مانده. عمق نگاهشان آکنده از حسرت، لکنت زبان‌شان ناشی از بهت و حیرت، لحن سخن‌شان در بر گیرنده تلخی حقیقت، فقط یک چیز می‌تواند باعث و بانی‌اش باشد، زلزله، این قاتل طبیعت که پای به میان نهاده و پوزه‌ی انسان بادسار را به خاک مالیده و از انسان‌های بی‌گناه که ما بین تر و خشک سوخته‌اند هم چشم پوشی نکرده است. کلام از تتمه‌ی مردمانی که به غافله نرسیدند و با چهره‌ای تهی از لبخند زندگی را سر کرده‌اند، نطقی در وصف تنازع میان بودن و نبودن، جدالی بر سر مرگ و زندگی، جدالی که جوهر روح آدم را می‌خشکاند و وی را به جولانگاه فنا سوق می‌دهد. جانی که در دستان روزگار سپرده شده و روزگار آن را مایه بازیچه مقرر می‌فرماید، همین روزگار که به تمجید از پدران و مادرانی که این سال‌ها خون دل خورده و دم نزدند، سر تعظیم خم می‌کند. منتها الیه یک زندگی آنجایی است که آدمی مرگ را در صدر آرزوهای خویش جای نهند.

این گفتار تقدیم به آنان که به منتهای زندگی خود رسیده و مرگ را از نزدیک ملاقات نمودند، تقدیم به آنان که پاره‌ی تن‌شان را به خاک سپردند و در مواجهه با مصلحت روزگار این قصه پر غصه را بر تافتند، تقدیم به همه کسانی که از میانمان رهسپار شده لیکن یادشان تا ابد در حافظه ی تاریخ خواهد ماند.

روحشان قرین رحمت

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
محبوبه عظیم زاده
محبوبه عظیم زاده
٩٥/٠٣/٣١
٠
٠
روحشان قرین رحمت. آمین / تبحرتون در مطالب غیر طنز هم به چشم میاد :)
s_a_taheri
s_a_taheri
٩٥/٠٣/٣١
٠
٠
ممنونم چه طنز چه غیر طنز درس پس میدیم بزرگوار:)
خورشید
خورشید
٩٥/٠٣/٣١
٠
٠
این نوشته انقدر به دلم نشست که ترجیح میدم هیچ نطری درموردش ندم و فقط در سکوت مطلق دوباره بخونمش :)
s_a_taheri
s_a_taheri
٩٥/٠٣/٣١
٠
٠
شما لطف دارین به این حقیر متشکرم:)
Vania
Vania
٩٥/٠٣/٣١
٠
٠
روحشون قرین رحمت// خیلی خوب بود خیلی ها! کل متن که خوب بود و این جمله هم خیلی به دلم نشست. «منتها الیه یک زندگی آنجایی است که آدمی مرگ را در صدر آرزوهای خویش جای نهند.»//فقط یه سوال: واصی منظورتون همون وصی هست؟یعنی داریم همچین کلمه ای یا اشتباه تایپی بوده؟///موفق باشید و قلمتون مانا:)
s_a_taheri
s_a_taheri
٩٥/٠٣/٣١
٠
٠
ممنونم، شما همواره به این حقیر لطف داشته و دارید بله اشتباه تایپی بوده، برقرار و سرفراز باشید:)
Golbarg_K
Golbarg_K
٩٥/٠٣/٣١
٠
٠
خدایشان بیامرزد... ممنونم
s_a_taheri
s_a_taheri
٩٥/٠٣/٣١
٠
٠
سپاسگزارم بزرگوار
اکرم انتصاری
اکرم انتصاری
٩٥/٠٤/٠١
٠
٠
می دونید شاید سنگدل و خودخواه به حساب بیام ولی دوست دارم یا زودتر از خانواده ام بمیرم یا طوری بمیرم که مرگ عزیزانم رو نبینم ، خیلی سخته :( مرسی بابت یادآوری زلزله ای که خیلی ها رو ویران کرد و تلنگری که به ما زدین ..
s_a_taheri
s_a_taheri
٩٥/٠٤/٠٢
٠
٠
بله همینطوره خیلی سخته، از محبت تون متشکرم
f_maveddat
f_maveddat
٩٥/٠٤/٠١
٠
٠
سلآم؛ بله...آن حرف که از دلت غمی بگشاید/ در صحبت دلشکستگان می باید/ هر شیشه که بشکند ندارد قیمت/ جز شیشه ی دل که قیمتش افزاید....روحشون قرین رحمت... زندگی بازماندگانشون پر از برکت...سپاسگذارم
s_a_taheri
s_a_taheri
٩٥/٠٤/٠٢
٠
٠
سلام از ماست، از حسن نظر و لطف بی دریغ تون سپاسگزارم
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٥/٠٤/٠١
٠
٠
من چند بار زلزله رو تجربه کردم حس وحشتناکیه. اینکه نمیدونی این زمین سفتی که روش نشستی و ایستادی کی قراره فرو بریزه .... هرچند دارم سعی میکنم به این فکر کنم که هیچ قدرتی بالاتر از خدا نیست و قطعا زلزله هم جزو حکمت های اونه متن تون دلنشین و اثر گذار بود
s_a_taheri
s_a_taheri
٩٥/٠٤/٠٢
٠
٠
استدعا دارم نظر لطفتونه، بله واقعا حس وحشتناکیه خدا قسمت کسی نکنه
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤