آیت الکرسی
#خاطره_ترسناک #جن #شب_تاریک

آیت الکرسی

نویسنده : بهمن بهمنی

ساعت 12 شب باغ بودم که چند نفر آمدند و شروع کردند به مشروب خوردن، از داخل بوته‌ها در تاریکی شب با سنگ ریزه آرام به شیشه‌های ماشین‌شان می‌زدم، آن‌ها که مست بودند توهم زدند که اجنه حمله کردند! 

یکی از آن‌ها می‌گفت: شهرام فکر کنم یک جن رو پشتم نشسته!

شهرام جواب داد: رو پشتت که کوله بستی، یا خود خدا یکی هم پشت من نشسته! 

خلاصه بعد از این‌که فرار کردند از داخل بوته‌ها بیرون آمدم و شروع کردم به خندیدن که یک تکه سنگ پس گردنم خورد، از ترس تا خانه یک نفس دویدم و آیت الکرسی خواندم.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
v-qavam
v-qavam
٩٥/٠٤/٠٩
٥
٠
بهمن راستشو بگو تو چی خورده بودی فازت چی بود؟ خخخ
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٥/٠٤/٠٩
٠
٠
عالی بود خخخخخخ
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٤/١٠
٠
٠
وحید ؟:) داشتیم رفیق خخخخخ شیره جو رو باهم کشف کردیم که
فاطمه سادات منافی
فاطمه سادات منافی
٩٥/٠٤/٠٩
٠
٠
یا خدا :دی خیلی این صحنه ها وحشتناکه که ادم یکیو اذیت میکنه بعد اون اتفاق دقیقا برا خودش تکرار میشه :))
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٤/١٠
٠
٠
خخخ اره خصوصا که تنها باشین
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٤/٠٩
٠
٠
وای خدا :دی شک نکنید جن بوده شما چشم بصیرت نداشتید
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٤/١٠
٠
٠
خخخخ: ) بسم اللّه...
دخترخاصــ
دخترخاصــ
٩٥/٠٤/٠٩
٠
٠
:دی
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٤/١٠
٠
٠
خخخ: )))
n_rohani
n_rohani
٩٥/٠٤/٠٩
٠
٠
گفت باید حد زند هشیار مردم، مست را گفت هشیاری بیار این جا کسی هشیار نیست اونا که شراب خرده بودند شما چی خورده بودی؟؟!
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٤/١٠
٠
٠
خخخخ ... به وحید بالا گفتم: )))
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٥/٠٤/٠٩
٢
٠
مال بهمن معلومه اصل نبوده ازین صنعتیا بوده بهش نساخته خخخخخ
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٤/١٠
١
٠
خخخخ: ) مرسی مجتبی
v-qavam
v-qavam
٩٥/٠٤/١٠
١
٠
تقصیر خودشه صد بار گفتم از یکی دیگه بگیر گوش نکرد که نکرد خخخ این صنعتیا کلا توهم زاییشون خیلی بالاس و زودم فاز میدن خخخخ
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٤/١٠
١
٠
بچه ها من در شرف ازدواجم از این حرفا می زنید خونواده عروس از اینجا رد می شدن به من شک می کنن D :
v-qavam
v-qavam
٩٥/٠٤/١٠
١
٠
ینی میخوای مصرفت رو از خانواده عروس پنهون کنی؟ اونم اول ازدواج؟ نوچ نوچ نوچ خخخخخ
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٤/١٠
٠
٠
:) من دیگه حرفی ندارم خخخخ
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠٤/٠٩
٠
٠
:دی
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٤/١٠
٠
٠
:)))))
m_rs
m_rs
٩٥/٠٤/١٠
١
٠
عجب...!! شما اومدین اون بنده خدا ها رو اذیت کنین یه بنده خدا دیگه هم شما رو اذیت کرده فقط امکانش هست اون بنده خدا انسان نبوده باشة...!!:)
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٤/١٠
٠
٠
خخخ اسمشو نیترین دیگه خخخخ: )
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٤/١٠
٠
٠
اسمشو نیارین خخخ:)
اکرم انتصاری
اکرم انتصاری
٩٥/٠٤/١٠
٠
٠
مدل این ترسناک ها بود :)
اکرم انتصاری
اکرم انتصاری
٩٥/٠٤/١٠
٠
٠
*ترسانک
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٤/١٠
٠
٠
:) اره الان تو تاریکی دارم جواب می دم اقای فروزانم یه عکس خف گذاشته اون بالا, الان روزمون باطل میشه خخخخ
f_maveddat
f_maveddat
٩٥/٠٤/١٠
٠
٠
سلآم؛ زدی ضربتی...ضربتی نوش کن :))))))))))))
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٤/١٠
٠
٠
خخخخخ
مرتضی
مرتضی
٩٥/٠٤/١٠
١
٠
نترس داداش، اون کسی که زده پشتت نفر سومشون بوده چون خودت گفتی ساعت ۱۲ شب باغ بودم که چند نفر آمدند و متنت با دونفر ادامه پیدا کرد پس نفرات دیگه هم بودند خخخخ
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٤/١٠
٠
٠
خخخخ شاید :)
naeeme-chakeri
naeeme-chakeri
٩٥/٠٤/١٠
٠
٠
هههه....تو باغ؟تنها؟نصف شب؟ بعدشم که اینجوری...من اگه جای شما بودم سکته رو زده بودم... کلید اسراری شده ها دی:
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٤/١٠
٠
٠
خخخ :) مرسی از شما
بابایی
بابایی
٩٥/٠٤/١٠
٠
١
ببخشید ولی اصلا متن جالبی نبود
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٤/١٠
٠
٠
:) ممنونم سعی می کنم بهتر بنویسم
mohamad_s
mohamad_s
٩٥/٠٤/١١
٠
٠
احتمالا یه نفر سوم باز داشته زاغ سیاه شما رو هم چوب میزده .....عالی بود اقا بهمن
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٤/١١
٠
٠
خخخ:) ها احتمالاً
نجمه عرفانیان
نجمه عرفانیان
٩٥/٠٤/١١
٠
٠
قیافتون دیدنی بوده تو اون لحظه:)))))
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٤/١١
٠
٠
خخخ :)))
maeadeh_sh72
maeadeh_sh72
٩٥/٠٤/١٤
٠
٠
خخخ خیلی جالب بود
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٤/١٦
٠
٠
:) ممنونم
Shaparak_n
Shaparak_n
٩٦/٠١/٢١
٠
٠
:) هیچوقت سعی نکنین تو این لحظه پشت سرتونو نگاه کنین. :)
پربازدیدتریـــن ها
مسابقات ورزشی همبستگی کشورهای اسلامی در باکو

خواهرم؛ حجابت رو رعایت نکن

٩٦/٠٣/٠٢
شعری سروده خودم

چشمان سیاه تو

٩٦/٠٣/٠٣
پسری با موهای قرمز

Home - خانه

٩٦/٠٣/٠٢
بخوانید درد و رنج

می نویسم امتحان...

٩٦/٠٣/٠٢
زنانی که نمی دانند زن هستند

زنان علیه ورزشگاه!

٩٦/٠٣/٠٣
«دوستت دارم»های زندگی

بعضی از آدم ها...

٩٦/٠٣/٠١
یاد روزهای قبل از عاشق شدن

پسر آن دیگری

٩٦/٠٣/٠١
استاد بافندگی زندگی!

دختر کنار دستی من

٩٦/٠٣/٠٤
او برایم همه بود

این من خودخواه

٩٦/٠٣/٠٢
برای شاد بودن، منتظر هیچ مردی نباش

نامه ای به دخترم

٩٦/٠٣/٠٤
قرارمان فردا شب...

پشت سکوت تب دار ماه

٩٦/٠٣/٠٦
شعری سروده خودم

عاصی شده ام

٩٦/٠٣/٠٣
جایی برای آدم های تازه

نترس و بگذار بروند

٩٦/٠٣/٠١
رسالت انسان

پرندگی

٩٦/٠٣/٠٤
شعری سروده خودم

بانوی پهلوی

٩٦/٠٣/٠٦
بی هیچ تفسیری

رمضان یعنی رمضان!

٩٦/٠٣/٠٦
دنبال تو می گردم

امیدوارترین عاشق این حوالی

٩٦/٠٣/٠٤
باران در ظهر آفتابی

بمان کنارم

٩٦/٠٣/٠٣
شعری سروده خودم

درد شادی

٩٦/٠٣/٠١
نوشته های خود خود من

به اسم صادق هدایت!

٩٦/٠٣/٠٦
تبلیغات
تبلیغات