حالم بهم می‌خورد مثل یک زن آبستن

حالم بهم می‌خورد مثل یک زن آبستن

نویسنده : j_hoseinpoor

شیب را تا کمرکش جاده بالا آمده‌ام، یک دنده کم کرده‌ام، هیچ وقت فکر نمی‌کردم این قدرشیب طولانی شود. می‌دانستم شیب‌های ملایم طولانی است ولی نه این‌قدر، همیشه با دنده دو از شیب رد می‌شدم ولی این بار یک دنده دیگر هم کم می‌کنم و چند متر جلوتر می‌روم، دیگر بالا نمی‌رود، مجبور می‌شوم در کنارجاده توقف کنم تا کمی سرد شود.

هوا گرگ و میش شده است، در این ساعت که خورشید رو به غروب کردن است رنگش سرخ می‌شود، انگار او هم می‌ترسد، از تنهایی یا از زوزه گرگ‌های گرسنه‌ای که منتظرند آدم در شیب ملایم بماند تا پوستش را بکنند.

پوست کندن ترس ندارد، ترسش تمام می‌شود همان اول که گرگ‌ها بیخ گلویت را می‌گیرند تا نفست بند بیاید...

انگار رنگ من هم سرخ شده است. از کنارم رد می‌شوند بدون توجه به من که در راه مانده‌ام، خدا نکند آدم در بین راه ماندنی شود. نفست می‌گیرد، حالت از خودت بهم می‌خورد، بالا می‌آوری، عین زنی که تازه آبستن شده است، از بوی همه چیز بدت می‌آید. از بوی نیرنگ، از بوی گرگ‌های گرسنه، از بوی حیات وحش، از دروغ و تکذیب.

اگر همان اول که سر دو راهی قرار گرفته بودم تابلوی شیب ملایم را انتخاب نمی‌کردم. شاید حالا اینطوری نمی‌شدم، شاید جوش نمی‌آوردم.

دوباره استارت می‌زنم، روشن می‌شود، دنده را یک می‌کنم و پدال گاز را فشار می‌دهم، نمی‌رود آن‌قدر حرکت نمی‌کند تا خاموش می‌شود، تا خاموش می‌شوم و واشر می‌سوزانم!

نا امید می‌شوم، نا امیدی آغاز سیاهی است، آغاز از دست رفتن زندگی، آغاز مرگ تدریجی، مرگی که از ذره ذره آب شدن شروع می‌شود.

وقتی هیچ راهی برای رفتنت پیدا نمی‌کنی، بالاخره مجبوری دست به دامان همان گرگ‌های گرسنه‌ای شوی که در تاریکی نشسته‌اند و منتظرند به طرف‌شان بروی، گرگ‌هایی که موس موس می‌کنند تا یک نفر را تنها گیر بیاورند و سریع تکه پاره‌اش کنند.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
دخترخاصــ
دخترخاصــ
٩٥/٠٤/٠٢
٠
٠
.... چه تلخ و پر معنا .. سپاس:)
j_hoseinpoor
j_hoseinpoor
٩٥/٠٤/٠٣
٠
٠
سپاس.
m_rs
m_rs
٩٥/٠٤/٠٢
٠
٠
گرگ هایی که موس.موس مي کنند تا يک نفر را تنها گیر بیاورند و سریع تکه پاره اش کنند...!!!هعییی...
j_hoseinpoor
j_hoseinpoor
٩٥/٠٤/٠٣
٠
٠
حضورتون ترغیب میکنه به بیشتر نوشتن ممنون
Golbarg_K
Golbarg_K
٩٥/٠٤/٠٢
١
٠
«پوست کندن ترس ندارد، ترسش تمام می‌شود همان اول که گرگ‌ها بیخ گلویت را می‌گیرند تا نفست بند بیاید...»... احساساتی که بعد از خوندنش دارم زیادن ولی فقط میتونم بگم ممنون.
j_hoseinpoor
j_hoseinpoor
٩٥/٠٤/٠٣
٠
٠
ممنون از شما که وقت گذاشتید
خورشید
خورشید
٩٥/٠٤/٠٢
٠
٠
به خاطر ابراز نا امید می‌شوم، نا امیدی آغاز سیاهی است، آغاز از دست رفتن زندگی، آغاز مرگ تدریجی، مرگی که از ذره ذره آب شدن شروع می‌شود. :((
j_hoseinpoor
j_hoseinpoor
٩٥/٠٤/٠٣
٠
٠
ممنون از وقت گذاشتنتون مستدام با شید
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٤/٠٣
٠
٠
تولددون مباارک :)
j_hoseinpoor
j_hoseinpoor
٩٥/٠٤/٠٣
٠
٠
سپاس
Gisoo_E
Gisoo_E
٩٥/٠٤/٠٣
٠
٠
بـــســـیـــار زیـــبـــا و پـــر از احـــســـاســـاتـــ رنـــگـــیـــ...!
j_hoseinpoor
j_hoseinpoor
٩٥/٠٤/٠٣
٠
٠
لطف عالی مستدام
اکرم انتصاری
اکرم انتصاری
٩٥/٠٤/٠٣
٠
٠
یک استعاره عجیب به دنیای پرحاشیه و پر فراز و نشیب هر کدوم از آدمای این دنیا ، استارت سور نشیم هیچ وقت :)
j_hoseinpoor
j_hoseinpoor
٩٥/٠٤/٠٣
٠
٠
ممنون
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٥/٠٤/٠٣
٠
٠
جعفر خان تولدت مبارک :)
j_hoseinpoor
j_hoseinpoor
٩٥/٠٤/٠٣
٠
٠
سپاسگزارم لطف عالی مستدام
f_maveddat
f_maveddat
٩٥/٠٤/٠٣
٠
٠
سلآم؛ غیر از اینکه تیتر به مطلب نمیومد همه چیزش خاص وزیبا بود...قلمتآن مستدآم (^_^)
j_hoseinpoor
j_hoseinpoor
٩٥/٠٤/٠٣
٠
٠
ممنون از وقتی که گذاشتید
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤