- خب بهتره این دوتا جوون برن تو حیاط و حرفاشونو بزنن.

پدر بزرگ با گفتن این جمله به دختر اشاره‌ای کرد و از او خواست تا با خواستگار به حیاط بروند. دختر اما با بی‌رغبتی گفت:

- ولی ما قبلا همه حرفامونو زدیم.

مادر چشم غره‌ای رفت و به در حیاط اشاره کرد.

حالا هر دو نفر در حیاط پشت یک میز و رو به روی هم نشسته بودند. دختر اخمو و ساکت بود. پسر از او پرسید:

- ای بابا چته؟ چرا اینقدر ناراحتی؟ شب خواستگاریمونو خراب نکن دیگه؟

- آخه ندیدی جلسه چطوری پیش رفت؟ خیلی معمولی و مثل همه خواستگاری‌های دیگه. الانم که من و تو مثلا باید درباره آینده‌مون صحبت کنیم. اصلا من نمی‌دونم این آداب و رسوم مسخره چطوری وارد جامعه آریایی شده؟

- خب ببین بزرگترامون که مثل من و تو فکر نمی‌کنن. با رسم و رسوم قدیمی و سنتی خودشون بزرگ شدن. عوضش من و تو زندگیمونو همونجوری که میخوایم می‌سازیم.

قرارهای عروسی گذاشته شده بود و فقط مانده بود خریدهایش. دختر و پسر و مادرهای‌شان وارد پاساژ شدند و هر کدام به سمتی رفتند. دختر و پسر همانطور که با هم حرف می‌زدند ویترین مغازه‌ها را هم نگاه می‌کردند.

- ببین سپنتا چیزایی که لازم داریمو خودمون انتخاب می‌کنیم. یه وقت نزاری مادرامون تو خرید دخالت کنن‌ها. اونا سلیقه‌شون خیلی قدیمی و داغونه. باورت میشه مادر من اصلا نمیدونه برند یعنی چی؟

- باشه. فقط جلوی مامانم منو سپنتا صدا نکنی‌ها، ناراحت میشه. همون اسم شناسنامه‌ای مو بگو. سلمان.

- وااا! من می‌خوام با تو ازدواج کنم، چون فکر می‌کردم تو هم مثل من فکر می‌کنی. فکر می‌کردم تو هم مثل من عاشق ایرانی.

- خب معلومه که هستم. چه ربطی داره؟

- پس چرا می‌گی سپنتا صدات نکنم؟ سپنتا یه اسم اصیل آریاییه. ولی سلمان یه اسم عربیه.

- ولی سلمانم ایرانی بوده‌ها.

- خب... خب... اصلا با من بحث نکن. سپنتا ایرانی تره.

دختر و پسر جوان وارد یکی از مغازه‌ها می‌شوند.

- سلام آقا. میشه چند نمونه از پیراهنای مردونتونو بینیم.

- حتما. جنس ایرانی میخواین؟

- خب معلومه که نه. کی واسه جنس بنجل پول میده؟

- ولی کیفیت جنس ایرانیمونم کمتر از جنسای خارجیمون نیست ها.

- نه آقا. همون جنس خارجی بیارین. برند باشه لطفا.

- باشه. این قفسه کلا پیراهن خارجیه. هرکدومو می‌خواین بگید بیارم.

- به نظرم اون نارنجیه تو ردیف اول خیلی خوبه. مگه نه سپنتا؟

پسر مقابل قفسه پیراهن‌های ایرانی ایستاده بود و متوجه سوال دختر نشد.

- سپنتا؟ با توام!

- ها؟ ببخشید حواسم نبود. چی گفتی؟

- گفتم اون نارنجیه قشنگ نیست؟

- چرا ولی بیا این قفسه رو هم ببین. خیلی طرح‌های قشنگی داره. انصافا هم کیفیتش خوبه‌ها.

- اره. آقا ببخشید پیراهنای این قفسه کجاییه؟ خیلی خوب و قشنگن.

مغازه دار لبخندی می‌زند و می‌گوید:

- من که عرض کردم جنسای ایرانیمون خیلی با کیفیتن.

دختر جا می‌خورد و اخم می‌کند و با بی‌اعتنایی می‌گوید:

- البته الان که دقت می‌کنم می‌بینم نه، چنگی به دل نمی‌زنن. همون پیراهن نارنجیه رو بیارین لطفا.

فروشنده نگاه معناداری به هردو نفر می‌اندازد و پیراهن نارنجی را از قفسه بیرون می‌آورد. دختر و پسر و مادرهایشان خسته از خریدهای مختلف به رستوران پاساژ آمده‌اند تا ناهار بخورند. مادر پسر که روبه روی عروسش نشسته از او می‌پرسد:

- دخترم! مشخص کردین برای ماه عسل کجا می خواین برین؟

- آره مادر جون. می‌ریم ترکیه.

- ترکیه؟! خب چرا؟ مگه جا قحطیه؟ این همه جاهای خوب دیگه.

- البته آره من خودمم فکر کردم اگه بریم دبی شاید بهتر باشه. حالا درسته اونام عربن ولی خب ما که به مردمش کاری نداریم، ما واسه تفریح خودمون میریم.

- منظورم اینه که چرا تو همین کشور خودمون نمیرید ماه عسل؟ کلی جای دیدنی داره که مطمئنم اسمشونم نشنیدین.

- وااا! اینجا؟ اونوقت من تا آخر عمرم روم میشه پیش دوستام سر بلند کنم؟ یعنی چی؟ بهشون بگم واسه ماه عسل ایرانو گشتم؟ مادر خواهش می‌کنم اجازه بدین خودم واسه زندگیم تصمیم بگیرم.

مادر پسر نگاهی به فرزندش که سرش پایین بود انداخت و آه کشید. خریدها تمام شده بود و زوج جوان به همراه مادرهایشان پاساژ را ترک می‌کردند. و دخترک خیلی خوشحال بود که امروز توانست مدام نظرات خودش را به کرسی بنشاند. او از این که یک آریایی واقعی است، به خودش افتخار می‌کرد.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
b_noori
b_noori
٩٥/٠٤/٠١
١
٠
پسره بدبخت شد رفت پی کارش... والا به خدا ! ایـــش افاده ها..
Golbarg_K
Golbarg_K
٩٥/٠٤/٠١
١
٠
دختره شمره جان خودم!!! هه هه! شمر آآآآآآآااریاااااایـــــــــــــــــــی!!! مرسی از نوشته ت/نوشته تون. ؛)
mohamad_s
mohamad_s
٩٥/٠٤/٠١
١
٠
این نوع تفکر محدود به افراد خاص میشه ....کم هستن ..فکر نکنم بتونن روی اکثریت جامعه موثر باشن ..اقایون مجرد نترسین
f_jafarpour
f_jafarpour
٩٥/٠٤/٠١
٠
٠
وای بیچاره پسره.متاسفانه این طرز فکر غلط رواج پیدا کرده.امیدوارم اقداماتی در این زمینه انجام بشه و از تولید کنندگان ایرانیمون حمایت بشه.خیل داستان خوبی بود.لذت بردم.موفق باشید.
m_rs
m_rs
٩٥/٠٤/٠٢
١
٠
دوستی دارم کة هفت سال از عمرش رو آمریکا زندگی کرده وقتی داشتم درمورد یکی از ادیبان ایرانی باهاش حرف میزدم برگشت گفت اونکه عرب...:|من ماندم و يک دهان نیمه باز و اینکه چ جوابش رو بدم...!!! یکی به اين آریای های اصیلللللل باید بگه فعلا نزارین دانشمنداتون رو به اسم کشورای دیگه ثبت کنن آریایی بودن پیش کششششش...!!!:)
دخترخاصــ
دخترخاصــ
٩٥/٠٤/٠٢
١
٠
خخخخ منی که دخترم چندشم شد از دختره وای به حال بقیه :)! البته حکایت خیلی از دختراس!
اکرم انتصاری
اکرم انتصاری
٩٥/٠٤/٠٣
٠
٠
البته همش به آریایی بودن برنمی گرده ، یه سری مسائل هست به اسم چشم و هم چشمی که جیب و عقل همه رو خالی کرده :))
f_maveddat
f_maveddat
٩٥/٠٤/٠٣
٠
٠
سلآم؛ وآ داریم مگــــه ؟!!
سعید
سعید
٩٥/٠٤/٠٣
٠
٠
دقیقا درست بود...
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

شب بارانی ما از تو ندارد اثری

٩٦/٠٤/٠٤
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
دنیای پدر و پسری

در دنیای کناری

٩٦/٠٤/٠٤
فاصله طبقاتی

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت سوم

٩٦/٠٤/٠٦
آفتاب سوزان، روزه و امتحان

معلم کوچک درس بزرگ

٩٦/٠٤/٠٤
خطر استفاده از واژه های بیگانه

ساید بای ساید

٩٦/٠٤/٠٣
وقتی یکی یکی می روند

پیر شده ام

٩٦/٠٤/٠٦
این قلم، ریشه می دواند

پاره خطی برای جیمی ها

٩٦/٠٤/٠٣
شعری سروده خودم

بالا بلند مه لقا

٩٦/٠٤/٠٧
شعری سروده خودم

معشوق ماه روی من

٩٦/٠٤/٠٣
ترانه ای سروده خودم

شونه به شونه اش که قدم می زنی

٩٦/٠٤/٠٣
من غرق تماشای چشم هایت

محبوب من

٩٦/٠٤/٠١
وقتی همه مثل هم می شویم

مینیون ها!

٩٦/٠٤/٠٣
درد داشت

مادرم نفس نمی کشید

٩٦/٠٤/٠٣
به یاد آن روزها

سالن مرجع

٩٦/٠٤/٠٦
محو نگاهش شده بودم

رویای مادرم

٩٦/٠٤/٠٥
شعری سروده خودم

آیا تو هم مرا...؟

٩٦/٠٤/٠٧
با خوب، خوب بودن هنر نیست

معامله با زندگی

٩٦/٠٤/٠٥
شعری سروده خودم

یا که می شوی...

٩٦/٠٤/٠٤
تبلیغات
تبلیغات