این صفحه خصوصی است!
روایتی از جهانی که اینستاگرامی شده

این صفحه خصوصی است!

نویسنده : مسعود بهاری

این روزها دیگر آدمِ مهربان پیدا نمی‌شود. همه دارند فکر می‌کنند که آینده شغلی و مالی و خانوادگی و آمال پیری و جوانی‌شان چه می‌شود. همه چیز دارد در کنار هم قرار می‌گیرد تا افراد به این آرامش‌های هوایی برسند. هر چه بوده، هر که این کار را کرده، بالاخره این اتفاق افتاده.

فرهنگ غالب، آرزوهای‌مان را عوض کرده، نگاه‌های‌مان را عوض کرده، نیت‌های‌مان را عوض کرده. فقط نگاه می‌کنیم به دیگران، به این‌که آن‌ها چه می‌گویند. اگر دیگران به ما اعتبار بدهند، راضی هستیم. و اگر یک دیگرانی پیدا بشود و بگوید به دردِ جرز لای دیوار هم نمی‌خوریم عصبانی می‌شویم. دنبال لایک دیگرانیم. دنبالِ دنبال کننده. دنبال نظر دیگران. هر چه هم این دیگران، دیگران‌تر باشد بهتر است. اگر همسایه باشد بد نیست. اگر دوستان باشند خوب است. اگر کابرانِ جیم باشند که عالی است. اگر از آن‌ورِ آب باشد، یعنی دیگر تمام است.

خانم‌های خانه‌دار خوب‌مان، وقتی می‌خواهند خانه را سر و سامان بدهند و دل شوهرشان را شاد کنند توی اینترنت جستجو می‌کنند: «مدل دکوراسیون»، «ابتکارهای خانگی»، «چه کنم که شوهرم در کنارم احساس آرامش کند؟» گوگل هم پیشنهادهایش را ردیف می‌کند. چه کنم که شوهرم... «به من خیانت نکند»، «دوستم داشته باشد»،«به حرفم گوش کند»، «عاشقم بشود»

دکوراسیون‌ها و روش‌های عاشقی برایتان ردیف می‌شوند. گوگل برای‌مان مدلِ خانه می‌دهد، مدلِ عاشقی می‌دهد، مدلِ اخلاق می‌دهد. همه داریم مدل‌های‌مان را از یک جا می‌گیریم. داریم مثل هم می‌شویم. و همدیگر را با آن‌جا می‌سنجیم. توی خیابان، توی اینترنت، توی گروه، حواس‌مان به این است که کی شبیه‌تر است به آن ور، کی فیگورش را درست گرفته، کی لایک می‌گیرد، کی دنبال کننده دارد.

زن و شوهر در کنار هم فیلم می‌بینند. یکی دل به «جَک» می‌دهد و یکی دل به «رُز». بعد از فیلم سعی می‌کنند به زندگی‌شان برگردند. اما جک‌ها و رزها توی خیابان زیادند. همه دارند شبیه جک و رز می‌شوند. شوهر از زنش «رز» می‌خواهد و زن از شوهر «جک». بعد که زنِ آدم شد «رز»، دیگر می‌شود آکتور، دیگر فیلم بازی می‌کند. آن وقت باید إکرانش کنی و اگر تماشاگر نداشت، مثل یک فیلم که از کلوپ گرفته‌ای و خوشت نیامده، پسش بدهی به همان جا که گرفته‌ای‌اش.

این روزها کسی مهربان نیست. این آدم‌ها حتی اگر کنار هم دارند لذت می‌برند، لذت‌ها را برای خودشان می‌برند. به قول حاج آقا، گوسفندها کنارِ آغل با هم‌اند و با هم مهربان. اما چیزی که کنار هم نگه‌شان داشته همان علف‌هاست، نه این‌که با هم صنمی داشته باشند. این آدم‌های امروزی یک قرارداد نا نوشته دارند که برای هم دست بزنند و همه خوش‌شان بیاید از هم. این آدم‌ها، نامهربانانه از هم لذت می‌برند.

سرنوشتِ جنسِ زن در این بین که خیلی ترحم انگیز است.

***

زن، مثل یک صفحه اینستاگرامِ لایک خور است. خدادادی اینطوری است. اگر بخواهد زیبایی‌هایش را آشکار کند دنبال کننده‌هایش سر به فلک می‌گذارند. نشان به آن نشان که... نگویم بهتر است...

این دنیا هم که مثل یک اینستاگرامِ بزرگ شده و هر کس تویش یک صفحه دارد. اِهِم بگوید، لایک می‌خورد. کج برود، راست بیاید دنبال می‌شود. همه چیز در حال قضاوت شدن است. مثل یک روستا که همه، جیک و بوک هم دیگر را می‌دانند.

اما در این میان، صفحه بعضی‌ها خصوصی است. از عکس پروفایل‌شان هم چیزی پیدا نیست. می‌دانی هستند، حتی گاهی می‌آیند نظری هم می‌دهند، اما به این راحتی چیزی از خودشان نشان نمی‌دهند. می‌دانند که اگر واردِ بازی بشوند، بازی نهایت ندارد. توی زینت‌ها و تفاخرهای خودش می‌بَرَدت تا جایی که نگاه کنی ببینی هیچ چیزی نداری که توی صفحه بگذاری جز یک کَفَن. یک روزی می‌رسد که همان اطرافیانی که منتظرِ لایک‌شان بودیم و فحش‌شان می‌دادیم که چرا لایک نمی‌کنند، بالای جنازه ما عکس سِلفی می‌گیرند.

این روزها دنبالِ آن صفحه‌های خصوصی‌ام. دنبال آن‌ها که واردِ بازی نشده‌اند. یا شده‌اند و از کنارش با عزّت رد شده‌اند. آن‌هایی که جذابیت‌شان سهمِ دیگران نیست. اخلاق‌شان هر چه هم خوب است، فیلم نمی‌شود، اکران نمی‌شود. عشق‌شان، خرجِ آدم‌های واقعی می‌شود. فحش‌شان هم خرجِ آدم‌هایی می‌شود که ارزش فحش خوردن داشته باشند. آن آدم‌های مخفی. آن آدم‌های حسابی. آن‌ها که برای این‌که مقبول‌شان واقع بشوی باید خیلی ملاک‌ها را داشته باشی. باید بگذاری بیاید صفحه‌ات را ببیند و حرف‌هایت را بشنود، تا شاید قفلِ صفحه‌اش را باز کند و چیزکی به تو بگوید.

این روزها چادر برایم شده مثل صفحه‌های قفل دارِ اینستاگرام. مقدس شده. محترم شده. حس می‌کنم دختری که این‌ها را می‌داند اما هنوز زیبایی‌اش را خرجِ این قراردادهای نانوشته اینستاگرامی-خیابانی نمی‌کند، یک قدیسه است. کسی است که از آسمان آمده تا حلقه‌های بسته زمینی را بشکند و طرحی نو در اندازد.

یک مبارزِ الجزائری می‌گوید: زنی که می‌بیند اما دیده نمی‌شود، خود به خود محرومیّتی را بر استعمار تحمیل می‌کند.

خدا به این دخترها یک صفحه پُر دنبال کننده داده، اما این‌ها خرجش نمی‌کنند. می‌خواهند به جای این‌که از هزار نفر لایک بگیرند، یک نفر را هزار برابر عاشق کنند. یک نفر که حاضر باشد برای‌شان جان بدهد. این همان حُسنی است که به فروش گذاشته نشده. با ناز همراه است. با ملاحت همراه است. که گفت: حُسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت... آری! به اتفاق جهان می‌توان گرفت...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠٣/٢٦
٠
٠
خیلی محتوای مطلب خوب بود. ظاهر هم خوب بود. در کل مطلب پر مغزی بود. ممنونم.
Golbarg_K
Golbarg_K
٩٥/٠٣/٢٦
٠
٠
«بانوی چادری! تو خود حرم حضرت زینب(س) هستی... و چادرت : مـــــــــدافع حــــرم»... زیبا بود ممنون...
n_rohani
n_rohani
٩٥/٠٣/٢٦
٠
٠
به شخصه خیلی لذت بردم ممنون همیشه بنویسید این بخش خیلی تامل بر انگیز بود برام واقعا همینطوره:فحش‌شان هم خرجِ آدم‌هایی می‌شود که ارزش فحش خوردن داشته باشند.!!
mohamad_s
mohamad_s
٩٥/٠٣/٢٦
١
٠
مطلب شما خیلی خوب بود ..واقعیت رو گفتین ..ولی این بد شدن ما فقط مربوط به ورود گوگل به زندگی هامون نیست ...فک کنم ارمان شهر برا همون 8 سال جنگ بود ......چندین سال پیش برنامه ی صبح گاهی "مردم ایران سلام" یه سوال طرح کرد که ما مردم ایران چجور مردمی هستیم ؟ یکی از بیننده ها اون زمان گفت : ما مردم خوبی "بودیم " ......دیگه الان فک کنم قشنگ یه 6 سالی از اون برنامه میگذره ......اما بازم بقول ما خراسانیا "خوب و بد همه جا هست "......... ان شالله که همیشه خوب باشیم ...
اکرم انتصاری
اکرم انتصاری
٩٥/٠٣/٢٧
٠
٠
تشبیه تون رو دوست داشتم و اکثر نوشته تون رو قبول دارم . فقط این که اگه خانمی با حجاب تو این صفحات فعالیت کنه طبق این متن خوب نیست ؟ درست فهمیدم ؟ اگه این طور باشه با این مخالفم. نه با عکسای متواتر و دلبرانه از خودش که حضورش تو این صفحات و موثر بودنش با همین چادر نشون داده بشه..
f_maveddat
f_maveddat
٩٥/٠٣/٢٧
٠
٠
سلآم؛ بهله...به قول شاعر: این جسم، به100غم فنا بنیاد است/چون شعله ی خس، در نفسی بر باد است/ از دام اجل کس را رهایی نبود/ صیدیم وسروکار ما با صیاد است.... شیک نوشتین...امیدوارم ،یعنی ان شالله که خدا آخرو عاقبت همه ی مارو ختم به خیر کنه... قلمتان مستدآم...ایام به کام :)
z_amini
z_amini
٩٥/٠٣/٢٧
٠
٠
عالی بود:))))))))))))
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٣/٢٧
٠
٠
واقعا لذت بردم از خوندنش .دستتون درد نکنه.مطلب مفید وکاملی بود
h.naderi
h.naderi
٩٥/٠٣/٣١
٠
٠
بسیار یادداشت جون دار و عالی بود :) واقعا تشکر از این نوشته خوب
لاله نیلی
لاله نیلی
٩٥/٠٤/٢٢
٠
٠
سلام.بسیار پر محتوا و خوب بود. کسانیکه برای خود ارزش قایل هستند و ارزشها را فدای لایک نمیکنند! خدا خیرتون بده
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٤/٢٢
٠
٠
خیلی قشنگ بود و جذاب :))
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠