تماشاگر نما
#خاطره#سر_جات_بشین_لطفا

تماشاگر نما

نویسنده : محمدرضا امانی

سینما آزادی تهران اولین سینمایی بود که می‌دیدم روی بلیط هایش شماره ردیف و صندلی دارد. حقیقتش آن دو تا سینمای شهر ما چنین قابلیتی نداشت و یا داشت و چون اهمیتی نداشت به صرافتش نیافتاده بودم تا آن روز. هیچ وقت پیش نمی‌آمد که همه سالن پر باشد و برای همین هر جا که عشقت کشید می توانستی بنشینی.

حالا هر جای هر جا هم نه. قسمت خانوادگی و مجردی داشت و بسته به اینکه در چه موقعیتی باشی، مکان نشستن‌‌‌ات هم فرق می‌کرد. کنترل چی سالن هم از قضا در این مورد بسیار حساس بود و وسط فیلم دیدن چراغ قوه را می انداخت توی چشم هایت که نکند یک مجرد وارد قسمت خانوادگی شده باشد.

البته آن زمان‌ها سعی می‌کردم به هر شکلی شده در موقعیت یک خانواده قرار بگیرم و در ناحیه خوب سالن بنشینم. آخر قسمت مجردها آن جلوها بود و عملا یک سوم از پرده را نمی دیدی و آنقدر صدای فیلم بلند بود که تا ساعتها پس از اتمام فیلم صدای بازیگرش توی گوشهات زنگ می زد که: سلامتي آزادي، سلامتي زندونياي بي‌ملاقاتی...

خلاصه با یکی از همولایتی ها گفتیم حالا که پایتخت آمده‌ایم، برویم و یک فیلمی هم ببینیم. وارد سالن شدیم و دیدیم همان وسط ها چند تایی صندلی خالی هست. در میان تقابل زانوهایمان با زانوهای نشستگان خودمان را به صندلی های خالی رساندیم. هنوز چند دقیقه ای از فیلم نگذشته بود که که یک زن و مرد مهربان آمدند و گوشزد کردند که روی صندلی آنها نشسته‌ایم و بلیط‌هایشان را مثل کارت قرمز داوران مقابلمان گرفتند. بی هیچ حرفی بلند شدیم و به هر زحمتی بود خودمان را از ردیف خارج کردیم. با کمک نور موبایل توانستیم پس از کمی جستجو صندلی های واقعی‌مان را پیدا کنیم که دو تا دختر دبیرستانی رویش نشسته بودند. تا کوله‌های مدرسه شان را جمع و جور کنند و به این فکر کنند که آنهمه خوراکی را چطور توی دستهایشان جا بدهند، غرولند عقبی‌ها بلند شد. خلاصه تا جاگیر شدیم ده دقیقه ای از فیلم رفته بود. بعد از آن هم حواسم رفت پی آن دو تا دختر دبیرستانی که چند ردیف جلوتر یک زن و مرد دیگر را بلند کردند و خلاصه تا وسط های فیلم که سالن را ترک کردیم همینطور نشست و برخاست‌ها ادامه داشت.

از همین جا از همه تماشاچی های آن سیانس سینما آزادی حلالیت می طلبم...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Golbarg_K
Golbarg_K
٩٥/٠٣/٢٦
٠
٠
کف زمین می نشستین راحت تر نبودید؟؟؟
اکرم انتصاری
اکرم انتصاری
٩٥/٠٣/٢٧
٠
٠
برای من زیاد این اتفاق پیش نیومده معمولا تا پنج دقیقه اول فیلم این رفت و آمدا ادامه داره و بعدش همه گرم ِ فیلم می شن مگر عده ای ..:)
f_maveddat
f_maveddat
٩٥/٠٣/٢٧
٠
٠
سلآم؛ببخشید توی متن چیزی از عنوان پیدا نکردم :) دغدغه تون رو هم درک نکردم...آخه من تا حالا یک سینما پر از آدم از نزدیک ندیدم... تو شهر من روزایی که اکران عمومی وحتی رایگان هم داریم سالن پر نمیشه... به هر جهت قلمتان مستدآم (^_^)
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساعت بیست و پنج شب و روز سی و دوم ماه

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
تبلیغات
تبلیغات