عیدتان مبارک!
برشی از یک داستان

عیدتان مبارک!

نویسنده : aynaz_sahrivar

صدای پاهای رها که مضطرب و پریشان به این طرف و آن طرف می‌دود را می‌شنوم. مثل این‌که دنبال لباس جدیدش می‌گردد. همین که پیدایش می‌کند از روی همان لباس‌های کثیف لباس را می‌پوشد و در اتاق را باز می‌کند؛ دست‌های کوچکش را می‌گذارد روی گونه‌هایم و فریاد می‌زند «مگه عید نیست؟ بیا لباس جدید بپوش.»

به چشم‌های سیاه و درشتش خیره می‌شوم و لبخندی می‌زنم. مرا که بیخیال می‌بیند، می‌دود سمت میز و رژ لبم را می‌آورد «بیا رج لب بزن خوشگل شی، بعدم بیا چایی دم کن الان عید میشه.» رژ لبم را برمی‌دارم و به پذیرایی می‌روم. سفره افطار تمام و کمال چیده شده و فقط یک روزه‌دار کم دارد. صدای رها لابه‌لای صدای گرم موذن گم شده است.  همین که اذان تمام می‌شود پنیر را به همراه فلفل دلمه‌ی قرمز که به سبز می‌زند لای نان می‌گذارم. هزار بار به بابا گفته‌ام فلفل که می‌خرد حواسش باشد کاملا سبز باشند، آخر قرمزها طعم مطبوعی ندارند.

با خودم حرف می‌زنم که رها پیدایش می‌شود، حالا صورت کوچکش را شسته و لباس‌هایش را مرتب کرده است. یک هزار تومانی شاخ را می‌گذارد کف دستم  و دستش را می‌کشد روی موهایم و می‌گوید «عیدت مبارک. فردا که روزه گرفتم بیا بهم عیدی بده. آخه فردا عیدمه!» بعد  گیلاسی را از بین میوه‌ها بر می‌دارد و می‌رود.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
Golbarg_K
Golbarg_K
٩٥/٠٣/٣٠
٠
٠
حقیقتش چیزی برام تفهیم نشد!!!! ولی عید شمام مبارک ؛))))))))
aynaz_sahrivar
aynaz_sahrivar
٩٥/٠٤/٠٥
٠
٠
:) ممنون!
mohamad_s
mohamad_s
٩٥/٠٣/٣٠
٠
٠
داستان روان ی بود ..اما انگار یه چیز کم داشت ..شاید یک نفر ..! یه جوری انگار این خانوم حسی رو کتمان کرد
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٣/٣٠
٠
٠
عید همه مبارک : )
f_maveddat
f_maveddat
٩٥/٠٣/٣١
٠
٠
سلآم؛ عید همه مبارک..منم یه جایی گم کردم چی به چیه..هنوزم پیدا نکردم (^_^)
لیلی
لیلی
٩٥/٠٣/٣١
٠
٠
این عکس کیه؟:))
aynaz_sahrivar
aynaz_sahrivar
٩٥/٠٤/٠٥
٠
٠
ای دونت نو!
لیلی
لیلی
٩٥/٠٤/٠٦
٠
٠
دختر ژاپنیه؟ یا مسخره کردی منو با جوابت؟
اکرم انتصاری
اکرم انتصاری
٩٥/٠٤/٠١
٠
٠
یعنی ایشون روزه اولی بودن یا واقعا عید بود ؟ این «عیدمه» منو گمراه کرد :)
aynaz_sahrivar
aynaz_sahrivar
٩٥/٠٤/٠٥
٠
٠
:) روزه اولی بود خو
پربازدیدتریـــن ها
مثل دختر انار

آرايش غليظ

٩٦/٠٥/٢٦
به کی جز خدا پناه می بری؟

جهل چه آهسته می آید

٩٦/٠٥/٢٦
ماجرای اولین باری که به استخر رفتم

توافق ذهنی مشترک بچه های جنوب شهر / قسمت اول

٩٦/٠٥/٢٥
این روزها همه چیز به تو مربوط است

نامه هایی به همسرم / نامه چهارم

٩٦/٠٥/٢٣
یکی باید بیاید

ویرانه دل ماست

٩٦/٠٥/٢٤
تو مکمل منی

بوسه های نگفته

٩٦/٠٥/٢٣
شعری سروده خودم

چقدر حرف زدم!

٩٦/٠٥/٢٦
فنجان چای

ایهام

٩٦/٠٥/٢٨
عمریست برایت می نویسم

گمنام خاص

٩٦/٠٥/٢٣
شعری سروده خودم

معنی فاصله این نیست که از آنِ همیم

٩٦/٠٥/٢٤
کوچه تان خالی از آن ها مباد!

معصوم نیوز

٩٦/٠٥/٢٨
تو دلت چه می خواهد؟

تاوان دلتنگی

٩٦/٠٥/٢٤
نمی دانم باید خوشحال باشم یا ناراحت؟

توحش ناشی از بی‌ پولی

٩٦/٠٥/٢٩
حس خوب شعر

شاعرانه ها

٩٦/٠٥/٢٥
همین برایم کافیست

نشانه عاشقی

٩٦/٠٥/٢٨
ذهن من پر شده است از دیگران

خودم چی پس؟

٩٦/٠٥/٢٣
خرده شیشه دارند

ارتباط دوستی و آینه های قدی

٩٦/٠٥/٢٦
راس ساعت 8

تردید

٩٦/٠٥/٢٤
چند خطی برای امام مهربانی ها

تو هدیه امام خوبم هستی!

٩٦/٠٥/٢٥
نمی‌دانم مرا چه شده است؟

آگه بخوان...

٩٦/٠٥/٢٥
تبلیغات