عاشقی در وقت اضافه
#یادداشت #بلندترین_ماه رمضان_صد_سال_اخیر

عاشقی در وقت اضافه

نویسنده : حکیمه بالال

روزهای آخر پاییز که می‌شد، خانم جان طبق رسم هر ساله خودش خانه تکانی‌اش را شروع می‌کرد. بچه‌ها و خصوصا نوه‌ها هم که می‌دانستند، آن روزها نوبتی هم که می‌شد خودشان را می‌رساندند خانه خانم جان. یکی دو نفر غبار خاطرات کهنه را از اتاق‌ها پاک می‌کردند. دو، سه نفر آخرین رد پاهای پاییز را از حیاط جمع می‌کردند. حوض فیروزه‌ای وسط حیاط هم هر بار به نام یکی- البته از پسرها قرعه می‌خورد. خانم جان هم بساط سماور و چایش را برپا می‌کرد تا خستگی را از تن بچه‌هایش بشوید و بریزد دور.

30 آذر که می‌شد، خانه‌اش مثل نوعروسی نونوار و تازه شده بود. از هیاهوی روزهای قبل خبری نبود. شب اما، یک دفعه سرو کله همه پیدا می‌شد و حیاط و خانه آغوش می‌گشودند برای مهمانان یلدا.

روزهای قبل اگر یک نفر هم می‌شد مسئول غذا پختن، شب سی‌ام، فقط خانم جان بود و مطبخش. اصرار داشت خودش غذایی آن شب را بپزد. آن شب خانم جان از خاطرات می‌گفت؛ از کودکی‌اش و پدر و مادرش، از بچگی مامان‌ها و باباهای ما و شیطنت‌های‌شان که حسابی بهمان می‌چسبید و الحق آتوی خوبی دست‌مان می‌داد برای مواقع لزوم. خنده‌های آن‌ها و برق چشمان خانم جان آن وقت‌ها، خانه را پر از عطر ناب خوشبختی می‌کرد. وسط این خاطره بازی‌ها بچه‌ها هم در غیبت چشم غره‌های بزرگترها مشت مشت آجیل می‌خوردند و توی جیب‌های‌شان ذخیره می‌کردند. 

چند روز پیش، وسط رگبارهای این کانال و آن کانال خبری، یاد خانم جان افتادم. یاد تمام حظ شب‌های یلدا. یاد آن یک دقیقه بیشتر که شاید اصلا حس هم نمی‌شد ولی خوب بهانه‌ای بود برای دور هم بودنمان. یاد خانم جان که حواسش به یک دقیقه‌ها بود و چه خوب قدر می‌دانست.

 چند روز پیش 30 آذر نبود. حتی اصلا پاییز هم نیست. تا یلدا هم خیلی راه است هنوز. نفس‌های آخر بهار است و تابستان جلو جلو دارد خودنمایی می‌کند. اما من یاد خانم جان افتادم. دلیلش؟ خیلی ساده است؛ امسال طولانی‌ترین رمضان 100 سال اخیر است. این را همان چند روز پیش خواندم وسط همان رگبارها.

توفیرش با سال‌های قبل خیلی نیست. مثل همین شب یلدا. ته تهش، از این طرف هی روز را کش بیاوری که دیرتر بار و بندیلش را جمع کند برود پشت کوه‌ها و از آن طرف شب را زودتر تمام کنی و به سپیده برسانی، می‌شود 5 ،6 دقیقه. خانم جان اگر بود، حتما به جای من که از وقتی خبر را خواندم بنا کردم نالیدن از گرما و سختی روزه‌داری آن هم وقتی از همیشه طولانی‌تر است، چادر سفید گل‌گلی‌اش را سرش می‌انداخت، سجاده اش را که همیشه بوی محمدی می‌داد گوشه اتاق پهن می‌کرد و عشق می‌کرد از این پنج دقیقه بیشتر بودن. از این پنج دقیقه بیشتر خدا را داشتن و هوای رمضان را توی ریه‌ها کشیدن. خانم جان حتما باز سفره افطاری‌اش را توی حیاط می‌انداخت و پنج دقیقه بیشتر بودن با بچه‌هایش را جشن می‌گرفت. حتما این ماه رمضان می‌شد بهترین ماه رمضانش. حتما ته‌ته حظش را می‌برد. اصلا هم مهم نبود که سهراب نمی‌خواند و حتی اصلا نمی‌شناختش. خانم جان خوب معنای «زندگی آبتنی کردن در حوضچه اکنون است» را می‌فهمید. خانم جان ما حتما اگر بود وسط لذت بردن‌هایش، دعاهای وقت افطار و سحرش، حسرت می‌خورد به صدسال بعدی که دیگر نمی‌توانست باشد.

حالا من هستم. خانم جان دیگر نیست. حالا بین همه آدم‌های گذشته و آینده، من و ماییم که این چند دقیقه بیشتر را بهمان داده‌اند. باید بروم جای خودم، جای خانم جان پنج دقیقه‌ها را جمع کنم. صد سال بعدی، پنج دقیقه‌های بعدی مال دیگران است. بروم ماهی که ماه است را بغل بگیرم. ببویم و ببوسمش. باید بروم.

بوی عطر خانم جان توی اتاق پیچیده است...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
b_noori
b_noori
٩٥/٠٣/٢٢
٠
٠
خدا رحمت کنه خانم جانتون رو ؛ وقت دعا ما رو هم یاد کنید. لحظاتتون پر از عطر خدا...
Vania
Vania
٩٥/٠٣/٢٢
٠
٠
خدا همه رفتگان رو رحمت کنه:) حاجت روا باشید ان شاالله و همچنین:) ممنون از حضورتون:)
Far!de
Far!de
٩٥/٠٣/٢٢
٠
٠
خدارحمتشون کنه ... متن خونوادگی نوشتی ;-)
Vania
Vania
٩٥/٠٣/٢٢
٠
٠
:) کمی تا قسمتی:دی...قرار بود رو این طولانی بودنه امسال مانور بدم فکر کنم خانم جان پررنگ تر بوده:دی تشکر از بودنت فریده جان:)
نجمه عرفانیان
نجمه عرفانیان
٩٥/٠٣/٢٢
٠
٠
چقدر یادداشت دلپذیری بود. درود به تو. حالا واقعا بلندترین ماه رمضون صدسال اخیر شده یعنی فقط پنج شیش دقیقه بیشتره؟ این که خیلی کمتر از اون چیزیه که فکر میکردم.همچین رسانه ایش کرده بودن فکر کردم الان حتما 22 ساعت بیشتر ه
Vania
Vania
٩٥/٠٣/٢٢
٠
٠
درود به روت=) دلپذیری هم از خودته:) اینطور میگن، ٢٢ساعت که خداییش اگه میشد چیری ازمون نمیموند:دی..ولی آره پنج شیش دقیقه اس همش.همین پنج شیش دقیقه ها لحظه هارو میسازن:) باشد که ارج نهیم:)
marjan_mi
marjan_mi
٩٥/٠٣/٢٢
٠
٠
:)
Vania
Vania
٩٥/٠٣/٢٢
٠
٠
(:
صـ آ ل ح
صـ آ ل ح
٩٥/٠٣/٢٣
٠
٠
خدا رحمتشون کنه، خیلی قشنگ بود، التماس دعا :)
Vania
Vania
٩٥/٠٣/٢٣
٠
٠
ممنونم از نگاه زیباتون.حاجت روا باشید ان شاالله:)
naeeme-chakeri
naeeme-chakeri
٩٥/٠٣/٢٣
٠
٠
وای چقدر خوب بود:)چه نکته قشنگی رو یادآوری کردین...لذت بردم و البته تلنگر هم خوردم.....خیلی خیلی ممنونم:)
Vania
Vania
٩٥/٠٣/٢٣
٠
٠
خوب خودتی نعیمه جان:) لذت هات مستدام و ممنون از حضورت:)
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠٣/٢٣
٠
٠
داشتم به واژه فکر میکردم بعد از خوندن متن، نظرات رو که خوندم اومد دستم. به قول خانم عرفانیان واقعا متن دلپذیری بود. خیلی صفا داشت. خدا رحمت کنه خانم جان شما رو. روحشون شاد باشه. یه روزی هم شما میشید خانم جان! از همین الان قدر بدونید که اون روز بتونید مثل خانم جانتون همه رو دور هم جمع کنید.
Vania
Vania
٩٥/٠٣/٢٣
٠
٠
کدوم واژه؟ یعنی بدون خودن نظرات نامفهوم بود؟ خیلی خیلی متشکرم.صفایی اگر هست از وجود خودتونه. خدا همه رفتگام از جمله پدر شما رو هم بیامرزه و روحشون شاد:) نه ما خانم جان نمیشیم.میگیم صدامون کنن مامان جون خخخ ..
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠٣/٢٣
٠
٠
مامان جون و خانم جان هم جفتشون دو تاست! فرقی نداره! نامفهوم نبود، یعنی میگم داشتم دنبال یه واژه برای توصیفش میگشتم. همون دلپذیر که میگفتن رو که من دیدم تازه فهمیدم چه واژه ای مناسبه. خیلی ممنونم. ان شاءالله که همه ی رفتگان شاد باشن.
m_meisam
m_meisam
٩٥/٠٣/٢٣
٠
٠
خدا بیامرزتشون...یاد مادر بزرگم افتادم
Vania
Vania
٩٥/٠٣/٢٣
٠
٠
خدا همه رفتگان رو رحمت کنه..مادر بزگ شما هم هم:) ممنون از حضورتون:)
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٣/٢٣
٠
٠
خیییییییییییییییلی قشنگ بود :)
Vania
Vania
٩٥/٠٣/٢٣
٠
٠
ممنون از نگاه قشنگت الهام گل:)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٣/٢٣
١
٠
وانیا خوب می نویسیا ! گمونم یا دلنوشته ازت نخونده بودم یا اگر خونده بودم تو ذهنم نبود . خیلی خوب بود :)
Vania
Vania
٩٥/٠٣/٢٣
١
٠
قربان شما:)خوبی از خودته:) ممنون از ابراز نظرت:)
n_rohani
n_rohani
٩٥/٠٣/٢٣
٠
٠
یه جاهایی دلم ریخت و یاد گذشته افتادم خدا بیامرزتشون خیلی خوب بود
Vania
Vania
٩٥/٠٣/٢٤
٠
٠
ان شاالله گذشته ها لبخند بیاره به لبتون...ممنون از حضورتون:)
اکرم انتصاری
اکرم انتصاری
٩٥/٠٣/٢٤
٠
٠
من صفای گذشته رو بیشتر دوست داشتم و دارم . داریم زیر چکمه ی تکنولوژیامون له می شیم ..مطمئنم روزی که بمیرم دلم برای روزه گرفتن ماه رمصان تنگ میشه .. خانم جانت قرین رحمت..
Vania
Vania
٩٥/٠٣/٢٥
٠
٠
هومم.گذشته ها صفای دیگه ای داشت. تکنولوژیا از همه جا باخبر و از خودمون بی خبرمون کرده انگار...دور از جونت بعد از ١٢٠سال...خدا همه رفتگان رو رحمت کنه...ممنون از حضورت حبییی:)
f_maveddat
f_maveddat
٩٥/٠٣/٢٤
٠
٠
سلآم؛ خدا همه ی رفتگانو قرین رحمت کنه... هممون میرسیم به روزی که میگیم : لوح دوران شد تهی از نقش حق/ ای تو دفتر دار ،برگردان ورق.... شیک نوشتی و دلپسند...قلمت مستدآم عزیز جان :)
Vania
Vania
٩٥/٠٣/٢٥
٠
٠
آمین:) ان شاالله اون روز حسرت نخوریم..ممنون از حضورتون و شعر زیباتون:)
s_a_taheri
s_a_taheri
٩٥/٠٤/٠٧
٠
٠
روح ایشون قرین رحمت دست مریزاد جالب بود
Vania
Vania
٩٥/٠٤/١٨
٠
٠
روح همه رفتگان ان شاالله..ممنون از حضور و لطفتون:)
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨