روایت رامبد جوان از دعوا با گاز اشک‌آور در خندوانه
#پرتاب_گاز_اشک_آور_در_خندوانه

روایت رامبد جوان از دعوا با گاز اشک‌آور در خندوانه

نویسنده : mandana

رامبد جوان گفته که یکی از تماشاچیان برنامه‌ خندوانه در پشت صحنه‌ی از اسپری گاز اشک آور استفاده کرده است. رامبد جوان ماجرا را اینطور تعریف کرده: 

روزی ۴۰۰ تا ۵۰۰ تماشاگر به استودیو خندوانه می‌آیند، استودیو خندوانه هم منطقه نظامی نیست که ما آن‌ها را بگردیم. برای حضور در این برنامه، با کسانی که از قبل ثبت نام کرده‌اند تماس گرفته می‌شود و آن‌ها بعد از توجیه شدن برای رعایت یک سری مسائل، مثل نوع پوشش به استودیو می آیند.

دیروز هم همین روند طی شد و زمان افطار، طبق روال این ایام اعلام کردیم که مهمانان ما روزه‌هایشان را باز کنند. یک مخزن بزرگ آب جوش هم برای این منظور تهیه کرده‌ایم و گذاشته‌ایم. دیروز از قضا آب جوش تمام شده بود و بچه‌ها دوباره آب گرم داخل مخزن ریختند،‌ اما برای این‌که کمی قل بخورد و جوش بیاید،‌ سه دقیقه وقت لازم بود.

در این حین یک آقایی می‌آید و می‌گوید آب جوش را به من بدهید؛ چون همسرم باردار است، یکی دیگر از مهمانان هم مخالفت می‌کند و می‌گوید نمی‌شود. در نهایت این دو نفر با هم بحثشان می شود و وسط درگیری آب جوش می‌ریزد روی یکی از آن‌ها، آن آقا هم از کیف دور کمرش اسپری اشک آور در می‌آورد و روی صورت آن یکی خالی می‌کند.

این اتفاق چون جلوی در استودیو می‌افتد،‌ باعث می‌شود تا کل استودیو آلوده به گاز اشک آور شود. بعد از این ماجرا هم ماموران اورژانس و آتش‌نشانی و پلیس هم پشت صحنه‌ برنامه می‌آیند و کسی را که گاز اشک آور استفاده کرده، با خودشان می‌برند.

خلاصه که سه نفر از بچه‌های ما هم روانه بیمارستان شدند. تا دو ساعت هم ضبط برنامه به تعویق افتاد.

منبع: خبرآنلاین
برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
sahari_m
sahari_m
٩٥/٠٣/٢٢
٠
٠
فک کنم از این به بعد پشت صحنه ها پلیس داریم ...
b_noori
b_noori
٩٥/٠٣/٢٢
٠
٠
عجب اعـــصاب خرابی بوده!!
marjan_mi
marjan_mi
٩٥/٠٣/٢٢
٠
٠
عجب!
m_meisam
m_meisam
٩٥/٠٣/٢٣
٠
٠
خخخخخخ...ملت اعصاب ندارنا!
پربازدیدتریـــن ها
دیگر نگران دیر رسیدن نیستم

من گم شده بودم

٩٥/١٢/٠٤
سقوط به سرزمین ارواح

من بودم

٩٥/١٢/٠٤
شعری سروده خودم

کسی خبر ندارد

٩٥/١٢/٠١
نسل های بعد

خسته تر از آنیم، که فکرش بکنی

٩٥/١١/٣٠
می شود ساده بود و از ته دل خندید

اندر احوالات دغدغه های ریز دخترانه

٩٥/١٢/٠٣
یتیم شدم، همین

هر چه صدا می زنم بابا!

٩٥/١١/٣٠
دارم دیوانه می شوم

دختری در آینه

٩٥/١٢/٠٣
خاطراتی از نمایشگاه پژوهش سال 94

از هم فکری تا اثبات توانایی ها

٩٥/١٢/٠٢
شعری سروده خودم

کودکم نیست توی آغوشم

٩٥/١٢/٠٤
مطمئنم اینجاست

هیس، آرام، کسی بو نبرد

٩٥/١٢/٠٢
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت سوم

٩٥/١٢/٠٢
چای نخوردن ها بهانه است

تو بیا تو بمان

٩٥/١٢/٠٢
از کرامات آقا بود

زیباترین سه شنبه ی سال

٩٥/١٢/٠٤
وقتی چهار ماهه بودم

عشق، مادر و معجزه

٩٥/١٢/٠٣
نسل ما

من آخر دیروزم

٩٥/١١/٣٠
برو فاش می کن، مگو چیست فاش!

راز و رمزهای رازداری

٩٥/١٢/٠١
وقتی همه ایران یک رنگ می شود

اولین روز آبی

٩٥/١٢/٠١
راهکارهای غیر مشروع

تابو های موقت

٩٥/١٢/٠٥
خاطرات باهم بودن

ساعت یازده

٩٥/١١/٣٠
اگرچه سخت، روزی تمام می شود

انتظار سخت ترین کار دنیاست

٩٥/١٢/٠٣
تبلیغات
تبلیغات