مامانوئل
داستانک

مامانوئل

نویسنده : h_sh

از پای دستگاه بلند می‌شود و دستی به چشمانش می‌کشد. و ساعت را نگاهی می‌اندازد. دستگاه‌ها را خاموش می‌کنند. سرویس‌ها پشت سر هم کارگران را سوار می‌کنند تا نوبت به او می‌رسد، سوار ون سفید رنگی می‌شود. کنار شیشه می‌نشیند. مسیر نسبتا طولانی را طی می‌کند و پیاده می‌شود.

جاده‌ای خاکی. منتظر مینی بوس می‌شود. زمان می‌گذرد تا بالاخره مینی بوس آبی رنگی توقف می‌کند و سوار می‌شود. جاده‌ای خاکی و میدانی کوچک. مغازه‌های کنار هم. با روشنایی‌هایی از مهتابی که مثل کره زمین گرد است، مثل لاستیک تو خالی.

بقالی و لبنیاتی و آرایشگاه مردانه کوچک. پیاده می‌شود و مسیر سربالایی را که با شیبی عمیق است را طی می‌کند. خانه‌ای بادر آهنی آبی رنگ. کلید می‌اندازد و وارد می‌شود. در را به آرامی باز می‌کند. ساعت را نگاهی می‌اندازد. ساعت 9 است. بچه‌ها خوابیده‌اند.

به داخل اتاق می‌رود و لباس‌هایش را که لک‌هایی از گوجه فرنگی‌هایی است که از روپوش سفید محل کارش رد کرده است عوض می‌کند. لباس تمیز و اتو کشیده‌ای را بر تن می‌کند. آرام به داخل آشپزخانه می‌رود و غذاها را گرم می‌کند. بسته پفکی را که خریده است در سینی می‌ریزد و نوشابه و چند لیوان. نگاهی به قاب  عکس می‌کند. مردی خیره به او در قاب آرام گرفته است.

چراغ‌ها را روشن می‌کند، بچه‌ها را می‌بیند که بیدارند و می‌خندند و بلند فریاد می‌زنند «آخ جون مامانوئل اومد.»

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
i.forouzan
i.forouzan
٩٥/٠٤/٠٨
٠
٠
قشنگ بود، مرسی
m_rs
m_rs
٩٥/٠٤/٠٨
٠
٠
مامانوئل ...:) ممنون...:))
مرتضی
مرتضی
٩٥/٠٤/٠٨
٠
٠
قشنگ بود. فقط یه چیزی ، شیب سربالایی عمیق نیست، تنده
خورشید
خورشید
٩٥/٠٤/٠٨
٠
٠
هم زیبا بود هم دلگیر . خوشم اومد
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٤/٠٨
٠
٠
خیلی هم خوب اما کاش داستانک نبود :) داستان بود :)
mohamad_s
mohamad_s
٩٥/٠٤/٠٩
٠
٠
ما دچار همین زندگی هستیم .....و برا جامعه ی کارگری بانوان بمراتب سخت تر و ترسناک تر .......زیبا حس تو ن رو بیان کردید
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

همه جا صوت غریبانه آن آهنگی است

٩٦/٠٣/٢٨
حرف‌هایم را برای شما بگویم

روزمرگی های گارسون جوان

٩٦/٠٣/٢٧
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
در دنج ترین گوشه دل

شمعدانی کوچک من

٩٦/٠٣/٢٧
شهادت مبارکش باشد

چند می گیری عاشق بشی؟

٩٦/٠٣/٢٧
در باب خبرهای بی‌اهمیتی که برایمان مهم می‌شوند

قسمت آخر خندوانه لو رفت...

٩٦/٠٣/٢٩
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
او اکنون کلاس چهارم است

پدربزرگ دوست داشتنی

٩٦/٠٣/٢٨
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
شعری سروده خودم

از درد می رسم به همان نقطه، باز درد

٩٦/٠٣/٢٩
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
لطفا خانم ها با دقت بیشتری بخوانند

بازار کاری که خانم ها خرابش کردند

٩٦/٠٣/٢٨
جایگاه مقدس یک پدر

پدر ظالم

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

حکومت عشق

٩٦/٠٣/٢٩
روزه خواری در ملا عام

جرم هست؟ نیست؟

٩٦/٠٣/٣١
من غرق تماشای چشم هایت

محبوب من

٩٦/٠٤/٠١
در میان انبوه این شدها و نشدها

هیچ گاه نشد

٩٦/٠٣/٣٠
نمی خواهم برگردم

حجره بهشت

٩٦/٠٣/٢٧
پرسپولیس بزرگ تر از همه نام هاست

پرسپولیس کبیر

٩٦/٠٣/٢٩
تبلیغات
تبلیغات