ببار تا باهات ببارم ..

ببار تا باهات ببارم ..

نویسنده : negar_alef

می‌‎دونی، حسابِ بارون جداست از بقیه!

بارون توصیف نمیشه! بارونو باید حسش کنی. باید ببلعی حسی که داره رو .

بارون که میاد، باید لامپِ اتاقتو خاموش کنی و «کولی» ِ شجریان و بذاری، بنویسی، فکر کنی، گریه کنی حتی.

بارون که میاد، باید بخاری رو کمش کنی و پنجره اتاق رو باز بذاری. صدایِ بارون انگار پُرِ عشق و بغضه. انگاری بوی خاطراتی که سعی کردی فراموششون کنی رو از اون سرِ شهر برات میاره ...

بارون اشکِ ابرِ... بارون شکستنِ ابرِ ...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
ali_sh
ali_sh
٩٥/٠٤/٠٧
٠
٠
هرچی از بارون بگیم و بنویسیم کمه. این بارون دوست داشتنی :)))
m_rs
m_rs
٩٥/٠٤/٠٧
٠
٠
دلم یه بغل بارون.مي خواد با دوتا چشم بارونی کة حسابی ببارن...!!:(
z-dadras
z-dadras
٩٥/٠٤/٠٨
٠
٠
بارون بهترین چیزه:))
Golbarg_K
Golbarg_K
٩٥/٠٤/٠٨
٠
٠
بارون بارون بارونه هی! توصیف شیکی بود..ممنون!
b_noori
b_noori
٩٥/٠٤/٠٨
٠
٠
شعر شما شیک تر بود ولی!!! :)
Golbarg_K
Golbarg_K
٩٥/٠٤/٠٨
٠
٠
اون که صـــــد البته!!! البته شعر من نبود دیگه...
f_maveddat
f_maveddat
٩٥/٠٤/٠٨
٠
٠
سلآم؛ من موقع باران کلا دو حالت برام پیش میاد :) اگه نتونم بارو بارو بارونه هه رو بخونم بارون داره هدر میره امین رستمی رو زمزمه میکنم :))))
mohamad_s
mohamad_s
٩٥/٠٤/٠٩
٠
٠
حس زیبایی دارید به بارون ...
پربازدیدتریـــن ها
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
شعری سروده خودم

شب بارانی ما از تو ندارد اثری

٩٦/٠٤/٠٤
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
آفتاب سوزان، روزه و امتحان

معلم کوچک درس بزرگ

٩٦/٠٤/٠٤
دنیای پدر و پسری

در دنیای کناری

٩٦/٠٤/٠٤
خطر استفاده از واژه های بیگانه

ساید بای ساید

٩٦/٠٤/٠٣
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
این قلم، ریشه می دواند

پاره خطی برای جیمی ها

٩٦/٠٤/٠٣
شعری سروده خودم

معشوق ماه روی من

٩٦/٠٤/٠٣
من غرق تماشای چشم هایت

محبوب من

٩٦/٠٤/٠١
روزه خواری در ملا عام

جرم هست؟ نیست؟

٩٦/٠٣/٣١
وقتی همه مثل هم می شویم

مینیون ها!

٩٦/٠٤/٠٣
ترانه ای سروده خودم

شونه به شونه اش که قدم می زنی

٩٦/٠٤/٠٣
درد داشت

مادرم نفس نمی کشید

٩٦/٠٤/٠٣
وقتی یکی یکی می روند

پیر شده ام

٩٦/٠٤/٠٦
در میان انبوه این شدها و نشدها

هیچ گاه نشد

٩٦/٠٣/٣٠
مرکز مشاوره دکتر گل آبی

فعلاً خیالتان راحت باشد

٩٦/٠٣/٣١
می خواست زندگی کند

خفه اش کردیم

٩٦/٠٣/٣٠
تبلیغات
تبلیغات