تنهاترین قاصدک
دلنوشت

تنهاترین قاصدک

نویسنده : h_sh

از یه عکس متولد شد. شیشه‌ای که تابلویی آبی رنگ نوشته داشت. باران و نوشته‌ای بنام مقدس صاحب الزمان (عج). عکس می‌گرفت با تمام وجودش و اشک مثل باران. یه قبر و دلتنگی و اشک و گل‌های باغچه مادر بزرگ. از تمام دلتنگی‌هایش عکس می‌گرفت.

از یه قصه خدایی متولد شده بود برای من، نمی‌شد فراموشش کرد. نمی‌شد ترکش کرد. نمی‌شد تنهاش گذاشت. پشت تموم ندیدن‌هایش بغضی خیس بود. پشت تمام بی‌توجهی‌هایش عشق بود. جاده‌ای بود رو به سمت بهشت که باید از سختی‌های راه جهنمی، انتظار و دسیسه‌ها و مهرهای باطل می‌گذشتی. فرشته نگهبانش دلنگران خستگی‌هایش همراه همسفرش جایی میان دوپل رسیدن و نرسیدن همیشه بود. نمی‌شد، نه می‌شد رفت و نه می‌شد ماند. یه قصه بلاتکلیف. همیشه ماه را در دستانش می‌گرفت، پشت شیشه‌ای از غم.

همیشه دلم می‌خواست بهش بگم که هستم و ترکش نمی‌کنم، آخه قاصدکی بودم از راه دور، از یه صوت نور، از یه اتفاق خوب.

زخم یه قاصدک کنده شدن پره‌ای از احساسش، بال پریدنش رو ازش گرفته بودن. و شاید منم بلاتکلیف خودم بودم، خود گیر کرده در تارهای عنکبوتی دنیا.یه قاصدک که تارهایش بال پرواز نداشتن. جاده‌ای پر از پلیدی‌ها که تهش می‌رسید به خود قاصدک. به خود دلتنگی. باز هم چترش را برداشت و زد بیرون، بارون بود، دلتنگی بود و عشق. دوید و دوید و بلند فریاد می‌زد، اسم تنهایی‌هایمان را. این‌قدر دوید تا خسته شد. رو به یه شهر شلوغ. صدای اون گم شده بود در هیاهوی نشنیدن‌ها. قاصدک چترش رو باز کرد و پرواز کرد. همه جا رو می‌دید. از آسمون تا بهشت و دلش پر کشید و پرهاش تو صحن با صفا و گنبد طلائی‌اش آرام گرفتن. یه زیارت نامه، یه اشک، یه دل سیر دلتنگی. جلوی باب الجواد علیه السلام. قاصدک بود من بودم و یه حرم در یه رویای واقعی و بغض دلتنگی.

آره از یه عکس متولد شد، از یه عکس انتظار تا خودِ خود نور باب الجواد (ع)، تا مقصد بهشت هشت در هشت، از یه انتظار، از یه دلتنگی. من بودم و قاصدک و یه عکس ،پازل انتظار، پازل دلتنگی، پازل عشق و تنهاترین قاصدک‌ها برای هم.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
خاتون گیس گلابتون
خاتون گیس گلابتون
٩٥/٠٥/٢٢
٠
٠
لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ عق بازان چنین مستحق هجرانند ...
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٥/٢٢
٠
٠
متاسفانه من حرف دل این دلنشوتتون رو نتونستم خوب متوجه بشم. به نظرم یکمی سنگین نوشته شده بود. مثلا همون خط اول 2-3 دقیقه گیر بودم سر تجزیه این یک جمله «شیشه‌ای که تابلویی آبی رنگ نوشته داشت.» به نظرم روان تر هم میتونستید بنویسید. یکم بعضی جاها زیادی بی دلیل گنگ شده.
پربازدیدتریـــن ها
وقتی خیالش همراهت بود

ترسناک تر از نبودنت...

٩٦/١٠/٢٣
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
در لحظه‌ای عاشق‌ات شدم

لحظه های ناب

٩٦/١٠/٢١
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
هرگاه خواستمش...

خدا را باید بی نهایت عاشق بود

٩٦/١٠/٢٣
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
حواستان باشد

آدم های آرام

٩٦/١٠/٢٨
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨