حس هنری / داستان کوتاه
داستان کوتاه

حس هنری / داستان کوتاه

نویسنده : h_sh

و من پرت شدم. قل خوردم. آنقدر که دیگر نتوانستم یکی یکی تکه تکه‌های بدنم را که به تیزی‌های خشک سنگ‌ها و صخره‌ها می‌خوردند و از من جدا می‌شودند را فراموش کنم. تا این‌که دیگر تمام شد و من مردم. خیلی زود و سریع همه چیز پشت سر هم اتفاق افتاد. تصادف، باز شدن در، پرت شدن و مرگ.

وقتی مرگ به سراغم آمد. درست دو ساعت مانده بود به خاکسپاری پدرم. باید طبق وصیت خودش توی روستای آبا و اجدادیش دفنش می‌کردیم. من هم داشتم می‌رفتم تا آن‌ها را آماده کنم، یعنی باقی مانده‌ی فامیل‌هایی که آن‌جا مانده بودند و هیچ چیزی دیگر نشد.

دنبال بابایم بودم. گفتم حتما باید دیگر پیدایش بشود، آخر شنیده بودم وقتی که کسی می‌میرد کس و کارش می‌آیند به دیدنش ولی خبری نبود.

خیلی منتظر ماندم. تا بالاخره ظهر شد و کارگردان بعد از کلی برداشت و ایرادگیری، سکانس بعدی برداشت اول را کلید زد و بالاخره سر و کله پدر هم پیدا شد.

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
لیلی
لیلی
٩٥/٠٥/٢٨
٠
٠
وقتی جمله اول را خوندم ناراحت شدم چون روایت کشته شدن از زبان مقتول بود ولی به جمله اخر که رسیدم گفتم خوب شد که همش فیلم بود و کسی طوریش نشد ;)
میرزا
میرزا
٩٥/٠٥/٢٨
٠
٠
البته اینکه شما حس گرفتین و اینجور همراه متن شدین، هنرمندیِ نویسنده اس، ولی اینجور کامنت ها رو باید کسانی بذارن که از داستان کوتاه سر در بیارن.
لیلی
لیلی
٩٥/٠٥/٢٨
٠
٠
من از داستان کوتاه خوب سر در میارم، نا سلامتی برنده مسابقات داستان کوتاه ناحیه، سال 1390شدم،
میرزا
میرزا
٩٥/٠٥/٢٨
٠
٠
البته من خودم گفتم پیاما رو پاک کنن خانم رضایی...
میرزا
میرزا
٩٥/٠٥/٢٩
٠
٠
سطح مسابقات بیش از حد پایین بوده!
لیلی
لیلی
٩٥/٠٥/٢٩
٠
٠
سطح مسابقات بالا بوده و رتبه بندی هم منصفانه و به حق
لیلی
لیلی
٩٥/٠٥/٢٨
٠
٠
مرسی از اشتراک این حس هنری زیبا
f_maveddat
f_maveddat
٩٥/٠٥/٢٩
٠
٠
سلآم؛ کل زندگی یه فیلمه... مرسی از شما قلمتآن مستدآم :)
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٥/٣٠
٠
٠
مرگ ازا ینی که فکرش رو میکنیم به ما نزدیک تر بوده و هست اما چه کنیم که همش فکر میکنیم مال همسایست :|
پربازدیدتریـــن ها
به کی جز خدا پناه می بری؟

جهل چه آهسته می آید

٩٦/٠٥/٢٦
مثل دختر انار

آرايش غليظ

٩٦/٠٥/٢٦
ماجرای اولین باری که به استخر رفتم

توافق ذهنی مشترک بچه های جنوب شهر / قسمت اول

٩٦/٠٥/٢٥
حال عجیبی داشتم

اولین قرار عاشقی

٩٦/٠٥/٣١
شعری سروده خودم

چقدر حرف زدم!

٩٦/٠٥/٢٦
نمی دانم باید خوشحال باشم یا ناراحت؟

توحش ناشی از بی‌ پولی

٩٦/٠٥/٢٩
صدای نفس هایمان را می شنیدیم

توافق ذهنی مشترک بچه های جنوب شهر / قسمت دوم

٩٦/٠٥/٣١
فنجان چای

ایهام

٩٦/٠٥/٢٨
کوچه تان خالی از آن ها مباد!

معصوم نیوز

٩٦/٠٥/٢٨
همین برایم کافیست

نشانه عاشقی

٩٦/٠٥/٢٨
چند خطی برای خاتونم...

تفاوت شخصيت

٩٦/٠٥/٣٠
خرده شیشه دارند

ارتباط دوستی و آینه های قدی

٩٦/٠٥/٢٦
کجای دنیا را قرار است بگیریم؟

قدرتی به نام عرف

٩٦/٠٥/٣٠
حس خوب شعر

شاعرانه ها

٩٦/٠٥/٢٥
شعری سروده خودم

غیرت

٩٦/٠٥/٢٩
شعری سروده خودم

پلک بزن

٩٦/٠٥/٢٨
همین امروز دست بکار شو

فردا تا ابد دیر است

٩٦/٠٥/٢٩
چند خطی برای امام مهربانی ها

تو هدیه امام خوبم هستی!

٩٦/٠٥/٢٥
نمی‌دانم مرا چه شده است؟

آگه بخوان...

٩٦/٠٥/٢٥
در پی خودکشی خواننده راک

رستگاری چستر

٩٦/٠٥/٣٠
تبلیغات