مردی که فکر می‌کند به بهشت می‌رود
داستان کوتاه

مردی که فکر می‌کند به بهشت می‌رود

نویسنده : h_sh

درست چهارده تا تیر شلیک کردم. همه بهت زده روی زمین دراز کشیده بودند و به هم نگاه می‌کردند. شیشه عقب تویوتا خرد شده بود. هر سه نفرشان ساکت شده بودند. یوزی هم به کارشان نیامده بود. درست کنار تابلوی توقف ممنوع متوقف‌شان کردم. جمعیت هر لحظه بیشتر می‌شد. چند تا تیر هوایی شلیک کردم تا راه باز شد. جلوی یک موتوری را گرفتم و پیاده‌اش کردم. شوکه شده بود، فقط نگاه می‌کرد و حرف‌های الکی می‌ز،د از اینکه هنوز اقساط موتورش تمام نشده تا بهش رحم کنم و با یک وسیله دیگه فرار کنم. من هم با یک لگد محکم پرتش کردم توی پیاده‌رو. گازش را گرفتم و از آنجا فرار کردم. بعد از این‌که مطمئن شدم کسی دنبالم نیست کلاش را انداختم توی یک خرابه و رفتم خانه.

ساعت هشت بود. با بلند شدن صدای آژیر به پشت پنجره آمدم و بیرون را نگاهی انداختم. چند تا الگانس با دو تا پاترول شیشه دودی محله را محاصره کرده بودند تا من نتوانم فرار کنم. رفتم سر وقت کمد چوبی کنار میز کوچک، پشت لباس‌ها ساکم را مخفی کرده بودم. کشیدمش بیرون. داخلش یک کلت کمری با کلی فشنگ داشتم. خشاب را پر کردم، صداهایی از بالای پشت بام به گوشم می‌رسید.

نیروهای ویژه به دنبال راه ورود به ساختمان بودند اما تلاش‌شان بی فایده بود. رفتم کنار پنجره. انگار دیده بودنم. چون چند دقیقه بعد دیگر شیشه‌ای توی خانه نبود که سالم مانده باشد. روی موکت پر بود از خرده شیشه. چند تا تیر پشت سر هم شلیک کردم. فقط کشیدم و بی‌هدف زدم، به در و دیوارای اطراف می‌خورد. یکی‌اش هم خورد به آژیر الگانس و خردش کرد.

گاز اشک آور انداختند. خانه پر شده بود از دودهایی که بدجور چشم را می‌سوزاندند. دستمال برداشتم و خیس کردم. گرفتم جلوی صورتم. تا آمدم برگردم به طرف پنجره با خوردن مایعی پرفشار به صورتم روی زمین افتادم.

چشم که باز کردم دیدم توی یکی از آن پاترول‌های شیشه دودی روی صندلی عقب درازکش شدم. بلند شدم که ببینم کجا هستم که دوباره با اسپره افتادم کف ماشین. صدای باز و بسته شدن در آهنی به گوش می‌رسید. دور می‌زدند دور محوطه. معلوم بود که فضای باز آنجا قدرت مانور و به آن‌ها می‌داد چون با سرعت بالایی دور می‌زدند تا بالاخره با خاموش کردن ماشین من را پیاده کردند.

دیگر نبودند. یعنی هیچکس آنجا نبود. فقط دیوارهای بلندی که بدون پنجره تاریکی را به آن‌جا دعوت می‌کردند. رفتم و یک گوشه نشستم. کم‌کم خوابم برد. وقتی چشم باز کردم هنوز همان‌جا بودم. خیلی سرد بود. بلند شدم، مدام دور اتاق دور می‌زدم، از این‌ور به آن‌ور می‌رفتم. خبری هم از غذا نبود تا عصر که در را باز کردند. یک سرباز را فرستاده بودند تا برایم چیزی بیاورد، معلوم بود بالا خدمتی است، یک کاسه آبگوشت با یک تکه نان سنگک. نفهمیدم چطوری باید تمامش کنم، چون آبش را سرکشیدم و نان هم که یک لقمه شد. دیگر خبری از بی‌حالی و سرگیجه نبود، سر حال‌تر شده بودم. نه خبری از بازجویی بود و نه ماموری که بیاید و به من سر بزند. داشتم از تنهایی دق می‌کردم، کارم شده بود به در دیوار نگاه کردن. تا بالاخره آمدند سراغم. هنوز داشتم صبحانه‌ام را می‌خوردم، کره و مربا بود که در را باز کردند. دو تا لباس شخصی که هیکل درشت و ریش پری داشتند من را با خودشان بردند. از یک راهرو ردم کردند، داخل یکی از اتاق‌های بی‌شماری که در آنجا بود بردنم.

فکر کنم اتاق بازجویی بود. یک میز آهنی و صندلی چوبی. کلی حرف زد تا بهم بفهماند که جرمم امنیتی است و برای هر کدام از کارهایی که کرده بودم مصداق‌هایی را می‌آورد که با آن‌ها آشنا نبودم. حتی بهم گفت که می‌داند من جزو باندهای سیاسی و تشکیلاتی نیستم و یک خود سری هستم که کله‌ام بوی قرمه سبزی می‌دهد و باید آرام بشوم. شروع کردم به دفاع کردن از خودم، از این‌که قانون خدا را اجرا کردم و بالاخره این‌که گفتم یکی باید جلوی آن زمین خوارهای بی همه کس را می‌گرفت که آن من بودم.

و این‌که نقشه‌ای حساب شده‌ای را کشیده بودم که مولای درزش نمی‌رفت و حتی از قرار آن روز آن‌ها هم خبر داشتم و می‌دانستم که با یک کلاهبردار دیگر مثل خودشان قرار دارند و کلی حرف دیگر که هیچ‌کدام‌شان برای بازجو دلیل به حساب نمی‌آمد.

و پاسخ دومین سوال را که در مورد خرید اسلحه و نحوه تهیه کردن آن بود را این‌گونه گفتم که از یکی که توی کار قاچاق اسلحه است خریداری کرده‌ام و این شخص هم به احتمال بسیار قوی از ایران فرار کرده است. پرونده‌ام سنگین بود، کشتن سه زمین خوار و حمل سلاح. اعدامم می‌کردند.

بالاخره بعد از مدتی بازداشت و تکمیل گزارشات‌شان من را به دادگاه فرستادند. با حکم قاضی که بعد از چند جلسه با حضور اولیاءدم اعلام شد، به سه بار قصاص نفس و چند چاشنی دیگر برای پر ملات شدن آن محکوم شدم. الان ‌هم یکسالی می‌شود که در این زندان هستم.

من «م.پ» از کاری که کردم پشیمان نیستم و مطمئن هستم که به بهشت خواهم رفت.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
مرتضی
مرتضی
٩٥/٠٦/٠٢
٠
٠
قشنگ بود/ از خوردن شام تا صبحانه خیلی زود گذشت / به نظرم اگه سوم شخص به کار می رفت بهتر بود.
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٦/٠٣
١
١
داستان جالبی بود هم از نظر اینکه جنایی بود و هم از نظر موضوعی که داشت. فقط کلیت روند ماجرا تند بود. به نظرم اگر مثلا دو قسمتیش میکردید و بیشتر پر و بال میدادید به داستان بهتر میشد. اما الانم خوبه. | اما در مورد اصل موضوع. به نظرم اینکه یک کاری رو خود سرانه انجام بده یک نفر اونم قتل نفس و بعدشم به خیال خودش بگه کار خوبی کردم و جام تو بهشتِ، حرف درستی نباشه. البته نه تو همه موارد!
لیلی
لیلی
٩٥/٠٦/٠٣
٠
٢
داستان خیلی خوبی بود، انتخاب سوژه و کارکترها هم جسورانه و جالب .
f_maveddat
f_maveddat
٩٥/٠٦/٠٤
٠
٠
سلآم؛ بعله..چه معلوم شایدم رفت... مرسی از شما شیک قلم زدید ...موفقیتتان مستدآم :)
پربازدیدتریـــن ها
شعری برای آتنا اصلانی، دختر مظلوم اردبیلی

دختر من بخواب لالایی

٩٦/٠٤/٢٤
خوشبحال شما

من همیشه چاق بودم

٩٦/٠٤/٢٥
إِنَّا للّه وإِنّا إِلَیهِ رَاجِعُونَ

ای مهربان‌تر از تمام مردم این شهر

٩٦/٠٤/٢٧
ماجرای بعد از ظهر

من متفاوت ترین 18 ساله جیمی هستم!

٩٦/٠٤/٢٦
برسد به دست مریم میرزاخانی

قرار بود من هم «مریم» شوم!

٩٦/٠٤/٢٦
شعری سروده خودم

چشمان کلاغ

٩٦/٠٤/٢٧
اجباری ترین روز کاری من

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت ششم

٩٦/٠٤/٢٥
داستان تلخ میرزاخانی ها...

چگونه کشور خود را از پیشرفت عقب نگه داریم؟

٩٦/٠٤/٢٨
ما همه زندانی شدیم

لبخندهای پنج اینچی

٩٦/٠٤/٢٤
مات چشمانی که سیاه است

دختره ی چشم سفيد

٩٦/٠٤/٢٤
در مورد افسردگی بعد از عروسی چه می دانید؟!

نو عروس افسرده

٩٦/٠٤/٢٧

سلبریتی نبود دماغ عمل کردن!

٩٦/٠٤/٢٧
داستان کوتاه

من یک دختر رنگی رنگی هستم!

٩٦/٠٤/٢٩
این سفر کاملا با سفرهای دیگر فرق داشت

دوست داشتنی ترین ها

٩٦/٠٤/٢٦
دردنامه

آیا آینده ای متصور هستیم؟!

٩٦/٠٤/٢٦
بی خوابی تو چه شکلی است؟!

بی خوابی ها نباید تا همیشه میهمان آدم ها باشند

٩٦/٠٤/٢٦
هنوز بوی عطر پسرش می آید

همان دیوار قدیمی

٩٦/٠٤/٢٦
کنکاشی در بیوگرافی جیم

رابطه جیم و ترامپ چگونه شکل گرفت؟!

٩٦/٠٤/٢٨
حرفم را قبول دارید؟

چاقی چه طور اتفاق می افتد؟

٩٦/٠٤/٢٧
من اهل بازی نیستم و تو خود خوب این را میدانی

دیر آمدی...

٩٦/٠٤/٢٩
تبلیغات