سگ‌ها خواب ندارند / داستان کوتاه
داستان کوتاه

سگ‌ها خواب ندارند / داستان کوتاه

نویسنده : h_sh

دمش را تکان می‌دهد و به حالت یکوری می‌دود. دوازده و بیست دقیقه. نزدیک به یک خرابه گوش تیز می‌کند تا صدای چند بچه گربه را بشنود و به دنبال صدا می‌رود و دیدن چند کوچولوی رها شده. نزدیک و نزدیکتر و دور و دورتر تا خسته می‌شود و دوباره بر می‌گردد سرجای اولش و نگاه می‌کند. آرام به دنبال‌شان می‌رود. گربه‌ای دیگر و چند تکه آَشغال گوشت و آن طرف‌تر سیخ ماهی و استخوان پاچینی در پلاستیک روباز مشکی.

سه و پنج دقیقه با دیدن جنازه یک گربه در کنار خیابان که بدجور له شده یک جا می‌ایستد و دیگر حرکت نمی‌کند.

نگاه می‌کند و دوباره به راهش ادامه می‌دهد تا باغ پشت کوه سرخ آباد. چند تا وانت آبی و کارگر‌هایی که بیل بدست. آخرین ضربه پا را می‌زنند و دست می‌شویند و غذا می‌خورند. نان و تخم مرغ و سیب زمینی کمی هم برای او می‌اندازند.

آرام آرام جلو می‌رود و شروع به لیس زدن می‌کند و نخورده ول می‌کند و بر می‌گردد.

ساعت پنج و چهل دقیقه. نزدیک به بهشت زهرا می‌شود و از میله‌ها بالا و پایین می‌رود. کناره جدول را می‌گیرد و می‌رود. با دیدن نگهبان می‌ایستد و چخه چخه گفتن و چند تکه سنگ از باغچه و به هدف نخوردن و فرار کردن به بیرون از نرده‌های زرد رنگ.

فروشنده گلاب و شمع و خرما با دیدنش یک دانه خرما از جعبه رونمایی بر می‌دارد و پرت می‌کند به طرفش و باز هم لیس زدن و نخوردن. مدام می‌گوید بخور بخور درجه یکه، گیرت نمیاد و کلی حرف دیگر که حوصله سگ را سر می‌برد و می‌رود.

ساعت هفت. نزدیک به بازارچه محمودیه بوی کباب است که بلند است و نجات یافتن از مرگ حتمی. پراید و یک لحظه ندیدن و دویدن به سمت پیاده رو.

چند نفری دور هم جمع شدند و دارند کباب می‌خورند و دو تکه گوجه از یک سیخ و چند سیخ خالی و نان سنگک تکه شده. خبری از پرت کردن یک تکه کوچک یا بزرگ گوشت چرخ کرده نیست و بالاخره تکه‌ای کوچک و دندان‌هایی خراب و زبانی در آورده. شکمش تکان تکان.

با دویدنش این ور آنور می‌رود و دمی که تکان می‌خورد و خوردن ساچمه بادی 4/5 به کنارش. دوان دوان از آنجا فرار می‌کند.

ساعت نه و سه دقیقه و ده ثانیه. خیابان ترافیکش سبکتر می‌شود و نور از تیر چراغ برق و روشنایی چشم‌های قرمز شده‌اش از سو بالای پرادوی سفید رنگ.

دمش چند بار تکان می‌خورد. زوزه‌های آرام و آرام‌تر و پرادوی چراغ خاموش و شیشه تار عنکبوتی شده اتومبیل که سر خیابان بیست و یکم مجبور به توقف شده است و سگی که کم کم خوابش گرفته.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
m_bahari
m_bahari
٩٥/٠٥/١٦
١
٠
اساسا با داستانهایی که ادای نقد اجتماعی در می آورند ، مخالفم... ولی ... این یکی را باید بگویم حالش خوب بود. نمی دانم چقدر آگاهانه بوده، ولی جالب است که به هیچکس در داستان توهین نمی شود. همه هستند. از آن گربه ها گرفته تا پرادو. و باز هم نمی دانم چقدر آگاهانه بوده، اما واقعا انگار حیوانها همینطور بریده بریده و با تصویر های کوتاه واقعیت را می بینند. حافظه هم آنچنان ندارند. و این ها همه به سادگی در این نوشته نقش بسته بود. البته ادبیات نوشتاریتان را هر چه تقویت کنید بهتر می شود. مثلا جمله اول دیگر "به حالت" را نیاز نداشت. همان "یکوری می دود" کافی بود. این ریزه کاریهای به زبانتان تشخص می دهد. البته این را بگویم که هنوز نمی توانم اسم نوشته تان را داستان بگذارم. عنصر وحدت بخشش خیلی ضعیف است. یعنی سگ داستانمان بی شخصیت است! یک مبدأ و مقصدی برای حرکتش تصویر می کردید بد نبود. مثلا خودش هم نمی داند دارد می رود باغِ صاحب قدیمش. دست خودش نیست و بعد می فهمد که صاحب قدیمش یک سگ بزرگی را کرده سگ باغش. و یک دعوایی هم بشود. مثلا عرض کردم... موفق باشید.
خاتون گیس گلابتون
خاتون گیس گلابتون
٩٥/٠٥/١٦
٠
٠
راستشو بخوام بگم چیز زیادی نفهمیدم از متن :)) منتهی ممنون از این که مارو در خوندنش شریک کردید :)
لیلی
لیلی
٩٥/٠٥/١٦
٠
٠
احوالات یه سگ بود در گذر زمانه
لیلی
لیلی
٩٥/٠٥/١٦
٠
٠
داستان متفاوت و خوبی بود:)
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٥/١٦
٠
٠
جالب نوشته بودید از نگاه یک سگ البته نگاه سوم شخصی در کنار یک سگ. کاشکی به موجودات زنده اطرافمون بیشتر توجه کنیم حداقل اگر بهشون کمکی نمیکنیم واسشون دشواری ایجاد نکنیم. | البته این بخش خرما دادن به سگش یکم به نظرم دور از ذهن بود! آخه خرما رو دیگه به سگ نمیدن! حالا شاید نون و اینا بدن بهش ولی خرما رو فکر نمیکنم!
پربازدیدتریـــن ها
داستان کوتاه

من یک دختر رنگی رنگی هستم!

٩٦/٠٤/٢٩
شعری سروده خودم

وقتی که دلت...

٩٦/٠٤/٣١
از حسرت هایمان می نویسم

نامه هایی به همسرم / قسمت اول

٩٦/٠٥/٠١
از قیمت پیاز تا ژن خوب

اونایی که ژن خوب ندارن نیان پیج من، مرسی اه!

٩٦/٠٥/٠٤

چه حسی تو عمق موهامون!

٩٦/٠٥/٠٢
قول بده جز من نخواهی

ما مردها از یک بیماری رنج می بریم

٩٦/٠٥/٠٤
امان از روزی که دلمان یخ بزند

سرد نباشیم

٩٦/٠٤/٣١
رابطه های نیمه تمام

ترس از تنهایی

٩٦/٠٤/٣١
چقدر به هم می آمدیم

شال گردن

٩٦/٠٥/٠١
شعری سروده خودم

یهو یک عده دختر آفریدند

٩٦/٠٥/٠٤
همه خوبن، دولت بده

رابطه دولت و کودک آزاری چیست؟

٩٦/٠٤/٢٩
روز آف؛ بهترین روز هفته

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت هفتم

٩٦/٠٤/٣١
در باب اهمیت انتخاب رشته

برسد به دست پسا کنکوری ها

٩٦/٠٥/٠٥
من اهل بازی نیستم و تو خود خوب این را میدانی

دیر آمدی...

٩٦/٠٤/٢٩
شعری سروده خودم

نو به بازار آمده...

٩٦/٠٤/٢٩
اصیل و گس

خرمالوی من

٩٦/٠٥/٠٤
در حسرت زندگی بنجامین باتن!

معضلی به نام چاقی

٩٦/٠٥/٠٣
می گذارم همه چیز از دست برود

ترس از دست دادن

٩٦/٠٤/٣١
راز قدرت پدرها

در پیرژامه پدری

٩٦/٠٥/٠١
با حوصله و امید

مرداد را باید سرفرصت زندگی کرد

٩٦/٠٥/٠٣
تبلیغات