از پشت آجرها می‌بینمت دریا

از پشت آجرها می‌بینمت دریا

نویسنده : h_sh

و من از بلندترین قله خوشبختی سقوط کردم به بدترین جای ممکن در زمین. وقتی دیوارهای اتاق هم سوت می‌کشد، سقف بالای سر پرنده‌ای می‌شود که هیچگاه پرواز نمی‌کند.

صدای درها محکم‌تر شنیده می‌شوند. صدای آجر روی آجر و اتاق‌هایی با نور زرد، صدای خاموش تاریکخانه‌های ذهن‌های درگیر قطعات پازل زندگی.

یک کاسه ماست و خیار و پیرمردی که آبگوشت می‌خورد و صدای یک لیوان دوغ که به گرمای تابستان زندگی می‌بخشد. بوق ممتد اتومبیلی که منتظر است. در یک طبقه بالاتر از دوغ، جوانی گیتار می‌زند و به عکسی خیره شده که در پشت آجرها دریا را ساخته است. نور زرد و قرمزی که ساز می‌زند آن‌ هم ساز زندگی. یک لیوان قهوه سرد شده. مردی که اشک می‌ریزد و گیتار می‌زند، آن‌قدر که ماشین می‌رود و سکوت خیابانی که گاهی سرد می‌شود. پیرمرد دراز کشیده و قلیان می‌کشد، با پک‌های کوتاه چرت می‌زند و صدای فیلم که بلندتر از آب داخل قلیان موج می‌زند در خانه و پارچ خالی از دوغ.

مرد گیتار به دست پشت پنجره نشسته و به ماه خیره شده و آهنگ بی تو مهتاب شبی را گوش می‌کند، همه چیز خاموش است حتی تلویزیون.

صدای کتری خشک شده‌ای که درش را به هوا می‌فرستد و در هوای کوتاهی که به خنکای خالی داغ ناخن می‌کشد.

صدای خر و پف که زیر سفید و جو گندمی سایه انداخته و مدام نوازش می‌کند تارهای در هم را.

تلویزیون روشن و سفره پهن از خالی شده‌ها و قاب عکس پیرزنی که زیاد می‌خندد به مرد نسبتا پیر کنار دستش و درختان بلند و سر سبز پشت سر این دو که در عکس به حیاطی نیمه پنهان ذهن را می‌کشاند. کتری آرام شده و نیمه سرد از داغی لرزه می‌کند با صدای تق تق گچ‌هایی که آبی می‌شوند و باز خالی و آب تیره از نو و دوباره خالی از پر و پر از خالی.

صدای زنگ و عکس دریا و باز همان صدای گیتار این بار ممتد و پشت سرهم با ریتمی آرام‌تر و باطری خالی شده‌ای که دریا را خاموش می‌کند خاموش خاموش.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
غزاله رضایی
غزاله رضایی
٩٥/٠٥/٠٤
٠
٠
دریا^_^ من عاشق دریام:))
علیرضا
علیرضا
٩٥/٠٥/٠٤
٠
٠
این گیتار همه جا هست ها :))) | قله خوشبختی شما کجا بودِ اینجا؟
اکرم انتصاری
اکرم انتصاری
٩٥/٠٥/٠٥
٠
٠
خظ سوم یا خیلی یهویی وارد شد یا تصورات من رو در حین بازسازی فضا یهو بهم ریخت ؛ به نظرتون این طور نیست؟
S_refaeinia
S_refaeinia
٩٥/٠٥/٠٥
٠
٠
قشنگ بود! فی الواقع خیلی قشنگ بود :) نمیدونم چرا منو یاد آهنگایی از ی خواننده مرتد انداخت :) خوشماااان آمد..
Golbarg_K
Golbarg_K
٩٥/٠٥/٠٥
٠
٠
:-)
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خيانت به معشوق سي‌سي

٩٦/٠١/٠٦
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساعت بیست و پنج شب و روز سی و دوم ماه

٩٦/٠١/٠٥
تبلیغات
تبلیغات