شهر خاموش / داستان کوتاه
داستان کوتاه

شهر خاموش / داستان کوتاه

نویسنده : h_sh

یک بسته اکرویال شکلاتی یک بسته هم مگبس بهم بدید چقدر می‌شه. بقیشم یک بسته استامینوفن بدید. و صدای دزد گیر و چشمک زدن چراغها. دست روی دکمه شیشه آرام آرام به سمت پایین می‌رود و نا پیدا می‌شود. فندک و صدای دینگ دینگ و شعله سیگار سوز و دود غلیظ مگبس که داخل ماشین پر می‌شود. و از پنجره خالی. کنترل کوچکی را برمی‌دارد و تراک سه گل ارکیده. صندلی به عقب می‌رود شاصتی را ول می‌کند ثابت می‌شود. به خانه که می‌رسد زنش را می‌بیند که از پنجره سرش را بیرون آورده و دست تکان می‌دهد.

تاپ زرد رنگی که به تنش فشار می‌آورد و فریاد شکم. لباسش را عوض نمی‌کند دستانش را می‌شوید و سر میز می‌نشیند و نگاهی به ساعتش می‌کند و سر تکان می‌دهد. زن کیک را چند تکه می‌کند و دو پیش دستی گلدار چینی را از خامه و شکلات آن پر می‌کند. می‌گم این خواهرتم دیگه شورشو در آورده بهش بگو برا من خواهر شوهربازی در نیاره. خواهشن عزیزم یک امشبو ول کن دیگه با حرفات خرابش نکن نا سلامتی تولدته.

خاموشی خانه را در بر می‌گیرد. تر تر یخچال. اه همین یکی رو کم داشتیم. من میرم یک نگاهی به کنتر بندازم. زود برگردی من از تاریکی نفرت دارم. ناقلا نفرت داری یا می‌ترسی. من یک شیرزنم می‌فهمی. بله چجورم فهمیدم شیرزنی که از سوسک و تاریکی می‌ترسه. نزار بگم مامانت چی دربارت گفته. مثلا چی گفته که برام دست گرفتی. اینکه گفتی به یاد بچگیات غذا دهنت کنه. ما یک‌بار یکشبی هوای بچگیمونو کردیمو به یاد گذشته‌ها اونم به شوخی به مادرم گفتم یک لقمه برام بگیره و با هم کلی صفا کردیم فکر نمی‌کردم صاف بزاره کف دست تو. از این به بعد خواستی بیشتر صفا کنی بگو مامان جونت شیشه هم برات پر کن.

خب خدا رو شکر برقم اومد دیگه ولکن بزار صفا کنیم. هر دو مشغول خوردن کیک می‌شوند. زن پیش دستی‌ها را توی سینی می‌گذارد و به آشپزخانه می‌رود و با ظرف سالاد برمی‌گردد.

عزیزم باز که سس فرانسوی رو سالاد ریختی. تو که می‌دونی من با سس سفید دوست دارم. خب من چکار کنم منم با فرانسوی دوست دارم.

برق قطع می‌شود. به کنتر نگاهی می‌اندازد خاموشی کوچه را در بر گرفته. برق همه رفته همه جا تاریکه. می‌گم دانیال بیا بریم بیرون یک دوری بزنیم برق شهر که نرفته فقط یک خیابونه. خیل خب تا من ماشینو از پارکینگ در می‌یارم تو هم حاضر شو. چند خیابان و خاموشی. از این بدتر نمی‌شد دیگه شب تولدتو برق سراسری رفته از شانس بد تو اونم امشب. خیلی خب اینقدر شانسمو تو سرم نزن خودمم می‌دونم شانس ندارم و الا گیر تو نمی افتادم.

دست شما درد نکنه همیشه همینطوری هستی تا حرفی بهت می‌زنن سریع جواب می‌دی زبونم که نیست ماشاا... از نیش مار بدتره. من حوصله یکی به دو کردن با تو رو ندارم نگهدار می‌خوام پیاده بشم. کنار تابلو توقف ممنوع نگه می‌داره. زن پیاده می‌شود و ماشینی که بعد از هم پا شدن با او آرام آرام سرعت می‌گیرد و در تاریکی شب گم می‌شود. فقط صدای فروشنده ها به گوش می رسد و چهره هایی که در تاریکی شب ناپیدا هستن و گاهی نور ضعیف چراغ قوه هایی که به چشم رهگذران می‌افتد.

و یک تاکسی زرد رنگ سوار می‌شود. راننده صدای ضبط را کم می کند. می‌گم آبجی خوب کاری کردی دربست گرفتی اونم این وقت شب با این وضع خاموشی. شده خوراک دزدا، فضولی نباشه آبجی خیلی تو خودتی چیزی شده اینجوری دل آدم می‌گیره. به شما مربوطی نیست شما رانندگیتو کن. مگه از دماغ فیل افتادی. با شوفر بابات که صحبت نمی‌کنی. نگهدار مرتیکه تو رو حتی برای دربونیمونم قبول نمی‌کنیم. پیاده شو بابا نوبر شو آورده زنیکه عقده‌ای.

کنار خیابان می‌ایستد چند اتومبیل جلوی پایش ترمز می‌زنند با دیدن بی‌محلی زن و چند فحش جور واجور کم‌کم جلو پایش خلوت می‌شود و از ترافیک ردیفی کنار خیابان رها. خط کنار جدول را می‌گیرد و به سمت بالا می‌رود اتومبیل دیگری جلوی پایش ترمز می‌زند بعد از کمی صحبت سوار می‌شود بعد از کمی جیغ و دادآرام می‌شود. دانیال فقط  خدا تو رو رسوند. من دنبالت اومدم ماشینا رو هم دیدم خواستم بفهمی که یک زن اینوقت شب نباید با شوهرش سر لجبازی ور داره اونم تو این موقعیت. به خانه باز می‌گردند در را که باز می‌کنند با دیدن روشنایی زن شروع به سوت زدن می‌کند.

هنوز این جینگولک بازیاتو کنار نذاشتی. تو چی هنوز این خشکولک بازیات و کنار نذاشتیو. زن به آشپزخانه می‌رود در یخچال را باز می‌کند کمی گوجه فرنگی  فلفل دلمه و کاهو بر می‌دارد و ریز می‌کند داخل یک ظرف می‌ریزد. سس فرانسوی را برمی‌دارد همه‌ی سالاد را پر از سس مورد علاقه اش می‌کند و یک هویج را رنده می‌کند و بهم می‌زند.

کمی هم آبلیمو اضافه می‌کند و نمک و فلفل که روی سس را قرمز می‌کند. سر میز می‌برد و شروع به خوردن می‌کند به آرامی می‌جود و چنگالش را از کاهو و فلفل دلمه پر می‌کند. دور لبش رنگ سس می‌گیرد. مرد نزدیک زن می‌شود، سه بسته سس سفید را از جیبش در می‌آورد و روی سالاد می‌ریزد.

زن عصبانی می‌‌شود و درگیری شروع می‌شود. زن ظرف سالاد را به زمین می‌کوبد کف اتاق پر می‌شود از سالاد با سس سفید و سس فرانسوی. من تو رو از رو می‌برم تو خیلی پررو شدی. خودت پر رو شدی مرتیکه فکر کردی خبر ندارم با منشی دفترت رو هم ریختی. خفه شو و الا دهنتو گل می‌گیرم.

چیه چون یکمی چاق و گوشتیه باهاش شیش شدی یا قضیه یک چیز دیگه‌یه. برو خودتو درست کن معلوم نیست تازگیا با کی نشستو برخاست می‌کنی که اینقدر چشم دریده شدی. با ننه‌ی تو. زنیکه بی‌تربیت احمق برو گمشو بیرون. آره می‌رم تا اون تیکه رو بیاری خر خودتی آقا. برو تا دستمو روت بلند نکردم. رفتم کی تو این طویله می تونه با سگی مثل تو زندگی کنه. اگه تا سه شمردم رفتی که هیچی والا از وسط نصفت می‌کنم. زن کیفش را برمی‌دارد و بیرون می‌رود دوباره برق قطع می‌شود و خاموشی همجا را در برمی‌گیرد.

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
mohamad_s
mohamad_s
٩٥/٠٤/٢٢
٠
٠
حالا به موارد ادبی داستان کار ندارم ....ولی ادمای داستان خیلی عصبی بودن ..مثه اتیش زیر خاکستر .....میشه تعمیم داد به روزمره گی ها ...
m_sistani
m_sistani
٩٥/٠٤/٢٣
٠
٠
اینا چرا اینقدر داغون بودن؟ سالادو نصف کنن یکی فرانسوی بخوره یکی مایونز حالا چه کاریه حتما باید تو یه ظرف سالاد بخورن؟ حالا خانم های محترم چه کاریه هرچی خواهرشوهر و مادرشوهر میگن صاف بزاری کف دست آقاتون؟ اون بدبخت الان باید چیکار کنه؟ بلند شه بره تو گوش خواهر و مادرش! بزنه شما خوشحال شی؟ یا خانمشو بزنه تا خواهر و مادرش خوشحال شن؟ اینو بدونید هیچکدوم اتفاق نمیفته. تنها کاری که انجام میشه اینه که بریزه تو خودش و هیچی نگه آخرشم سکته کنه هر سه تایی خوشحال بشن
i.forouzan
i.forouzan
٩٥/٠٤/٢٣
٠
٠
داستان جالبی بود، ولی جای علائم نگارشی نه یکم، که خیلی توی متن خالی بود. یک نقطه‌ای، ویرگولی، چیزی محض رضای خدا می‌ذاشتید که راحت تر بشه متن رو خوند
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤