شادگل / داستان کوتاه
داستان کوتاه

شادگل / داستان کوتاه

نویسنده : h_sh

تشعشع نور خورشید خانه را نور افشانی می‌کند. پسر ابروهایش را درهم کرده، بالای پشت بام نشسته است. به روبرو زل زده است، به جایی که تا چشم کار می‌کند یک شکل است. زن کلید کنار پنجره را می‌زند و کنار پیک نیک می‌نشیند، قاشقش را پر از زرده می‌کند و کنار دیس آن‌ها را پخش می‌کند و سفیده‌ها را در سینی می‌گذارد. مرد در زمین پشت خانه مشغول است. خشخاش‌هایش را برانداز می‌کند.

پسر خودش را به پایین می‌رساند، پشت در اتاق می‌ایستد و شادگل شادگل می‌کند. شادگل با صدایی ضعیف و لرزان می‌گوید چه شده، مگه سر آوردی، بگو ببینم چه خبر. از اینکه هنوز نیامدن می‌گوید و با ترس و لرز از اتاق دور می‌شود.

مرد به خانه باز می‌گردد، پشتی را تنظیم می‌کند و پاهایش را دراز. زن با کلی حرف زدن بالاخره کلید اتاق را می‌گیرد و شادگل را بیرون می‌آورد. مشغول آماده کردن بساط نهار مرد خانه می‌شوند. ظرفی پر از گوشت و زرده تخم مرغ، گوشت‌های بریانی شده، کاسه‌ای دوغ با نعناع، مرد لقمه می‌گیرد، تکه‌ای نان پر از گوشت، تند تند می‌جود، لقمه پشت لقمه، به سرفه می‌افتد و کاسه‌ای دوغ که یک نفسه نصفش را می‌خورد.

دستی به سبیل پت و پهنش می‌کشد، سر انگشتانش چرب می‌شود. زن سینی چای را جلوی مرد می‌گذارد. هنوز قند به دهان نگذاشته می‌گوید. اگر آمدند که هیچی، ولی اگر زیر قرارشان بزنند دیگر مگر خواب شادگل را برای پسرشان ببینند. باید بروند سراغ یکی دیگر، شراکتم را با مراد صابر قطع می‌کنم.

پسر با سوت زدن آمدن‌شان را خبر می‌دهد و سر و صدایی که همیشه با دیدن کسی به راه می‌اندازد. تویوتای قرمز. مردی که دستارش را با دست دور سرش مرتب می‌چرخاند تا نامیزان بودنش را برطرف کند و جوانکی قد بلند با سبیل نازک و صورتی کشیده. با دیدن صاحبخانه گرم احوالپرسی می‌شوند. همدیگر را در بغل می‌گیرند و با کلی تعارف و احترام آن‌ها را به داخل خانه راهنمایی می‌کند. زن از پشت در سرک می‌کشد و بعد از کمی وقت تلف کردن سینی چای را برای میهمان‌ها می‌آورد. وسط اتاق می‌گذارد و می‌رود. مرد سینی را به جلوی میهمان‌ها می‌گذارد تا در کنار چای از شیرینی‌هایی که شادگل درست کرده بخورند و منتظر تعریف کردن‌شان بشود.

شیرینی‌ها را می‌خورند، یک استکان چای هم رویش و باد گلوی مراد صابر که با سرتکان دادن قصد دارد به صاحبخانه بفهماند که از پذیرایی رازی است. و بساط تریاک که به سرعت آن را آماده می‌کند و حرف‌هایی که همگی‌ش در مورد بار جدیدی که قرار است بفرستند رد و بدل می‌شود. وکم‌کم صداهای ضعیفی که بلند و بلندتر می‌شود. سر بار و سهم سود حرف‌شان شده است. سالار پسر مراد هم با دیدن اوضاع به وجد آمده از حالت سر به زیری در می‌آید و به پدرش نگاه می‌کند. دو گوش تیز شده که پشت در آشپزخانه در حال گوش دادن به حرف‌های آن‌ها هستند با دیدن درگیری بین آن‌ها شروع به سر و صدا می‌کنند، پسرک از ترس داخل کمد چوبی پنهان شده است.

کار از دعوا هم می‌گذرد تا جایی که پدر شادگل دست به اسلحه می‌شود. سکوت بر صدای قبلی پیشه می‌گیرد و همه آرام می‌شوند، فقط صدای تیک تاک ساعت است که به گوش می‌رسد. با حمله ور شدن مراد و سالار به پدر شادگل صدای تیر اندازی بالا می‌گیرد، چند پوکه فشنگ پشت سر هم در هوا چرخ می‌خورند و به دنبال هم روی زمین آرام می‌گیرند. تیک تاک ساعت دوباره به گوش می‌رسد. مراد درازکش وسط اتاق افتاده است و نگاهی که به آرامی به یک سمت هدایت می‌شود و خیره ماندن به تابلویی که یک گوشه افتاده است. سالار زخمی روی زمین به خودش می‌پیچد و صدای آخ گفتن‌هایش که کم‌کم بلند و بلندتر می‌شود و تیر خلاصی که صدایش را قطع می‌کند.

زن شوکه شده و شادگل که در اوج ناباوری به هر دوی آن‌ها زل زده که چگونه سرنوشت‌شان را رقم زدند و یک نوع آرامش همراه با ترس که چهره‌اش را دگرگون کرده است.

مرد از داخل کمد یک بسته اسکناس در می‌آورد و در هوا آن‌ها را پخش می‌کند، یکی یکی پشت سرهم روی جنازه‌هایی که با چشمان باز به پول‌های پخش شده نگاه سردی می‌کنند سرازیر می‌شود و کف زمین که قرمز و سبز می‌شود.

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
یاسین هستم «)
یاسین هستم «)
٩٥/٠٤/٢٩
٠
٠
خسته نباشید./ به نظرم باید روی بکار بردن علایم نگارشی تون کار کنید. مثلا هنگام نقل قول های پسر خانواده در لحظه ی پایین اومدن از پله ها و رفتن در کنار در اتاق شادگل. و همینطور دیالوگ پدر خانواده، هنگام خط و نشون کشیدن برای مهمانها در نزد زن خانه. / برخی اصطلاحات عامیانه ای که توی زندگی مون میشنویم رو آوارده بودید توی متن تون که برام دوست داشتنی بود :)/ آخر داستان تون یه مقدار نامفهوم بود برام. مثلا نتونستم ارتباط اسکناس و جنازه ی پسر رو درک کنم. ممنون 
maede_sadati
maede_sadati
٩٥/٠٤/٢٩
٠
٠
گنگ بود یکم برام اما ممنون..:)
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤