جلسه امتحان پر دردسر
#خاطره_بامزه

جلسه امتحان پر دردسر

نویسنده : f_ramezanali

حالم خوش نبود، جلوی درِ ورودی دانشگاه شلوغ بود و نفسم بالا نمی‌آمد. حدس می‌زدم پس از رسیدن به صندلی مورد نظرم و مستقر شدن در آن، چیزی از خودم و کارتم باقی نمانده است و دقیقا همان‌طور هم شد. دلم می‌خواست من هم جزو آدم‌هایی بودم که داوطلبان را همراهی می‌کردند و حالا می‌توانستند بی‌هیچ دغدغه‌ای روی صندلی‌های پارک بنشینند و هوایِ دل انگیز صبحِ جمعه را نفس بکشند. همه این تصورات وقتی به پایان رسید که جلویم یک برگه چند صفحه‌ای قرار دادند و من چاره‌ای جز پاسخ به آن سوالات نداشتم.

باید اعتراف کنم از همان ابتدای امتحان، که حتی قبل از آن، به امید آبمیوه و کیکی که اصولا سر همه امتحان‌های مهم کشور می‌دهند آمده بودم و پس از انتخاب هر گزینه منتظر این بودم که مسئول توزیع بسته‌ها سر برسد، تا این‌که سر سوال چهل و دوم هنگامی که بر سر گزینه ج و د گیر کرده بودم به دادم رسیدند و آبمیوه و کیک را بر روی میزم پرتاب کردند؛ جایش بود که بگویم: هِی آقا... این چه رفتار بی‌ادبانه‌ای است با انسانی که بین دو راهی عجیب و سخت گیر افتاده است؟ اما شوقِ دیدار یار مرا از انجام این کار باز داشت!

حالا این بار بر سر دو راهی عجیب‌تری گیر افتاده بودم، خوردن آبمیوه یا انتخاب گزینه‌ای بین ج و د سوال چهل و دوم، که البته من خوردن را انتخاب کردم و برای این کار دلایل قانع کننده‌ای داشتم.

وقتی صدای خش خش باز کردن بسته کیک در سالن سیصدنفری پیچید به این فکر کردم که اگر کسی از بیرون به این جا نگاه کند با چه تصویری رو به رو خواهد شد؟ چهره‌هایی آشفته و پریشان که به سلول‌های خاکستری رنگشان فشار می‌آورند تا گزینه درست را انتخاب کنند و آن وقت در بین همین انسان‌های متفکر در ردیف پنجم، صندلی یکی مانده به آخر کسی را مشاهده می‌کنند که با تمرکز عجیب و غیر قابل تصوری با بسته بندی کیکش درگیر است و احتمالا اگر تمام این نیرو و انرژی را صرف فکر کردن و انتخاب گزینه‌ای بین ج و د سوال چهل و دوم می‌گذاشت تا به حال موفق به انتخاب گزینه درست شده بود!

از همه‌ی این‌ها بگذریم؛ من در تمام طول جلسه امتحان با بسته بندی کیکم درگیر بودم و وقتی به خودم آمدم که پاسخ نامه‌ام بدون انتخاب گزینه‌ای بین ج و دِ سوال چهل و دوم میانِ برگه‌های همان انسان‌های متفکر گم شد.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
mohamad_s
mohamad_s
٩٥/٠٣/٢٦
١
٠
دلم می‌خواست من هم جزو آدم‌هایی بودم که داوطلبان را همراهی می‌کردند..... این و خوب اومدی .. اون قدیما تاریخ اعزام فقط 8/18 بود ...جلو ژاندارمری چه خبر بود ...اتوبوس که را می افتاد ..ادم دل ش میخواست پیاده بشه بدرقه ش کنه .............
اکرم انتصاری
اکرم انتصاری
٩٥/٠٣/٢٧
٠
٠
البته این خاطره در مورد سربازی رفتن نیست ها:))
f_ramezanali
f_ramezanali
٩٥/٠٣/٢٧
٠
٠
عاره اما این برا امتحان بود و صرفن داستان برانگیخته از ذهن
محمد
محمد
٩٥/٠٣/٢٧
٠
٠
اینکه اره ...من مد نظرم همون قسمت " دلم می‌خواست من هم جزو آدم‌هایی بودم که داوطلبان را همراهی می‌کردند" ...این حس و حال شبیه اون بود ...و الا باقی ش شباهتی نداشت ...
marjan_mi
marjan_mi
٩٥/٠٣/٢٦
٠
٠
:)
اکرم انتصاری
اکرم انتصاری
٩٥/٠٣/٢٧
٠
٠
امیدوارم یه روزی به همین زودیا گزینش ها بین الف و ب و جیم و دال تبدیل بشه به یک انتخاب درست و راحت و یک آینده تحصیلی و شغلی و علاقه مندی برای همه:)
f_ramezanali
f_ramezanali
٩٥/٠٣/٢٧
٠
٠
امیدوارم :)
f_maveddat
f_maveddat
٩٥/٠٣/٢٧
٠
٠
سلآم؛ عوض آبمیوه ساندیس مینوشتی مطلب جنبه ی نوستالژی هم میگرفت...در کل بهت خسته نباشید میگم :)))) موفق باشی....قلمت مستدآم.
f_ramezanali
f_ramezanali
٩٥/٠٣/٢٨
٠
٠
عاره اینم میشد
m_sistani
m_sistani
٩٥/٠٣/٢٧
١
٠
حالا چه فرقی میکنه کدوم گزینه رو انتخاب کنی؟ درستم بزنی بیکاری غلطم بزنی بیکاری
f_ramezanali
f_ramezanali
٩٥/٠٣/٢٨
٠
٠
حالا :)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٣/٢٩
١
٠
کار خوبی کردی، منم اول کیکم رو خوردم :ی
f_ramezanali
f_ramezanali
٩٥/٠٣/٣٠
١
٠
عاره دیگه
nooshin_tamimi
nooshin_tamimi
٩٥/٠٣/٣٠
٠
٠
خسته نباشید واقعا اذیت میشین اخه ...خخخ
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨