هویت... / داستان کوتاه
داستان کوتاە

هویت... / داستان کوتاه

نویسنده : z_amini

جلوی در هال ایستاده بودیم و او داشت گیوه‌هایش را می‌پوشید. چادر گلدارم را جلوتر کشیدم. اشک‌هایم هنوز یکی پس از دیگری روی صورتم سرمی‌خوردند. لحظه‌ای به من نگاه کرد اما سریع صورتش را برگرداند. آهسته گفت: شب که مرتضی اومد، برای بردن ساکم میام داده.

بعد هم به تندی به سمت در حیاط رفت. دلم می‌خواست صدایش بزنم اما از رسوایی پیش مادرم که درون آشپزخانه در حال پختن نهار بود می‌ترسیدم. رفتم داخل اتاقم و در حالی که از شدت ناراحتی در حال مرگ بودم، سعی می‌کردم مانع گریه‌ام شوم.

خیالم مرا به دو هفته قبل کشید. شبی که پسر عموی پدرم که جوانی بیست وسه ساله بود با آن لباس‌های محلی کوردی و ساک بزرگی در دست وارد خانه ما شد. اولین واکنشم پوزخندی بود به ظاهر او که در خیالم دوره آن گذشته بود و اصلا مناسب شهر بزرگ و پیشرفته ما نبود. اما اولین جمله او با سری به زیر که چانه را به سینه‌اش چسبانده بود این بود: سلام داده !

نامش را از پدرم شنیده بودم: زانکو! یک نام کوردی بود. خوشحال بودم که پدرم از آن فرهنگ پوسیده دور شده اما هر چه می‌گذشت و زانکو را بیشتر می‌شناختم این خوشحالی رنگ می‌باخت و پسری که ابتدا در نظرم بچه‌ای بیش نبود به بزرگی قابل احترام تبدیل می‌شد. هر شب که دور هم جمع می‌شدیم، او از کردها و افتخار آفرینی‌های‌شان و همین‌طور از ظلم‌هایی که درحق مردم کورد و زبان‌شان شده بود برای مرتضی حرف می‌زد. از لباس و فرهنگ خودش و خودمان که فراموش کرده بودیم می‌گفت. از شاعران و بزرگان کورد نام می‌برد و من مات می‌ماندم که چرا هرگز این چنین چیزهای گرانبهایی را ازتاریخِ اجدادم نشنیده بودم. او عاشق تمام هم خون‌ها و هم زبان‌هایش بود.

خدا نکند دختری عاشق شود آن هم زمانی که عشقش به او توجهی ندارد. دختر تا مرز نابودی پیش می‌رود. من عاشق شده بودم. عاشق پسری که سه سال از من کوچکتر بود و ده روزی بیشتر نبود که او را می‌شناختم. چند روز نیز با خود کلنجار رفتم تا بالاخره تصمیم گرفتم تا او عزم برگشت به شهر خود را نکرده، حرف دلم را بزنم. نمی‌دانم شجاعت بود یا حماقت، اما در فرصتی مناسب چادر گلدارم را پوشیدم و به اتاقی که برایش در نظر گرفته بودیم رفتم. بماند که چقدر از این شاخه به آن شاخه پریدم و از زمین و زمان گفتم تا بحث را به ازدواجش رساندم. تمام مدت با سری که پایین گرفته بود و لحنی مودبانه جواب می‌داد. کش دادن بحث بیهوده بود. او تنها با جملاتی کوتاه پاسخی مناسب می‌داد و شاید من دیگر آن جسارت را هرگز پیدا نمی‌کردم که به او بگویم. پس حرف دلم را زدم. آنقدر جا خورد که سرش را شاید بی‌اختیار بالا آورد و چند ثانیه به من خیره شد. این بار نوبت من بود که از شرم سرم را پایین بیندازم. از جایش بلند شد و کمی دور خودش چرخید، بعد آهسته گفت: این چه حرفیه میزنی داده؟!

اشک‌هایم جاری شد. نمی‌دانم چرا؟ از شرم بود؟ یا پشیمانی؟ و یا از ترس این‌که پیش دیگران رسوایم کند و همه مرا دختری بی‌حیا بدانند؟

یک قدم دیگر به سمت من آمد و با لهجه زیبایش که ابدا اصراری در پنهان کردن آن نداشت گفت: چرا گریه میکنی داده؟

جوابی نداشتم. گفت: ببین داده! (مکثی کرد بعد ادامه داد) اصلا شما می‌دانی داده یعنی چه؟

سرم را بالا آوردم. گفتم: خب. یعنی. خانوم؟!

با ناراحتی به سمت دیگری برگشت و گفت: داده یعنی خواهر بزرگتر!

مات ماندم. چرا هیچ وقت به معنی آن توجه نکرده بودم؟

زانکو آهسته گفت: نمی‌دانم گفتن این حرف درست هست یا نه؟ ولی. من میخوام با دختری کورد ازدواج کنم.

قلبم فشرده شد. توی ذهنم گفتم: مگه من کورد نیستم؟ اما صدایی داخل سرم پیچید که کدام کورد؟ کسی که تمام زبان و فرهنگش رو فراموش کرده هیچ وقت کورد محسوب نمیشه.

زانکو از اتاق بیرون رفت و من تا جلوی در بی آن که بتوانم حرفی بزنم به دنبال او رفتم.

به خودم که آمدم با خودم گفتم: کاش من هم کورد بودم. کاش!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Golbarg_K
Golbarg_K
٩٥/٠٣/٢٥
٠
٠
گاهی واقعا از اصالتمون دور میشیم...زیبا بود ممنون
z_amini
z_amini
٩٥/٠٣/٢٥
٠
٠
بلە مث چندسال پیش من :( سپاس ازحضورتون :)
محمد-۱۵۱
محمد-۱۵۱
٩٥/٠٣/٢٥
٠
٠
الآن شما با ازدواج های درون قومیتی موافقید؟به نظرتون صحیحه یا نه؟میخوام نظرتونو بدونم فقط : ) با تشکر! +کورد یا کرد؟مسئله این است :) چون یه بار تو متن نوشته بودید کرد!
z_amini
z_amini
٩٥/٠٣/٢٥
٠
٠
اقای محمد! اولا سپاس از حضورتون.دوما ممنون از دقتتون.گشتم تا پیداش کردم:)یقیناکۆرد درستە و مطمئنا اشتباه تایپی بوده و بس:)))))))) نکته ی بعدی اینه که این تفکر غلط از کجا اومده که کوردها با غیر کوردها ازدواج نمیکنند؟اینو میپرسم چون چند تا از دوستام که غیر کورد هستن اینو پرسیدن:) زانکو وقتی انقدر عاشق فرهنگ و زبانش بوده یقینا مایل بوده با یکی از همزبان هاش هم ازدواج کنه. البته زانکو اسم مستعار پسر جوانیه که من شخصیت زانکو رو از روش نوشتم:)
z_amini
z_amini
٩٥/٠٣/٢٥
٠
٠
اگه نظر شخصی منو بخواین بله.موافقم.چون فرهنگ ها بهم نزدیکه تا حدودی میشه روی موفقیتش حساب کرد:)اما ما توی اقوام افراد غیر کورد هم داریم:)
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٣/٢٥
٠
٠
قشنگ بود از فرهنگ اقوام مختلف خوشم میاد مخصوصا کوردای غیور کشورم :)
z_amini
z_amini
٩٥/٠٣/٢٦
٠
٠
سپاس عزیزم:)))))))))))
اکرم انتصاری
اکرم انتصاری
٩٥/٠٣/٢٦
٠
٠
خب مگه خون اون دختر رنگین تره ؟! میشه روشن کنی منظورت بحث نژاد پرستی ِ یا شباهت های فرهنگی ؟:)
z_amini
z_amini
٩٥/٠٣/٢٦
٠
٠
کۆردها نژاد پرست نیستن.اونایی که از اصل خودشون دورشدن که هیچی.ولی اونایی که عاشق فرهنگ و زبانشون هستن دوست دارن با افرادی که مثل خودشون هستن ازدواج کنن تا فرهنگشونو به فرزندانشون منتقل کنن.اما ازبین همون ها هم هستن کسانی که با غیر کورد ازدواج کردن :)))
f_maveddat
f_maveddat
٩٥/٠٣/٢٦
٠
٠
سلآم؛ اوووم داستانتون ابعاد زیادی داشت...در بخش حفظ اصالتش میشه گفت : بله...هر کسی کو دور ماند از اصل خویش/باز جوید روزگار وصل خویش....کرد نیستم اما لباس کردی خیلی دوس میدارم وایضا محسن میرزازاده جات :) قلمتان مانا...ایام به کام (^_^)
z_amini
z_amini
٩٥/٠٣/٢٦
٠
٠
سلام سپاس ازحضورتون:))))))) لباس هامون خیلی خوشگل ان.(چه تعریفی کردم از خودمون):)))))) اصالت خیلی مهمه.تمام اقوام ایرانی تاریخچه ی گرانبهایی دارن به شرطی که جست وجو کنن
v-qavam
v-qavam
٩٥/٠٣/٢٦
١
٠
خیلی خوب نوشته بودین کاملا درک کردم مطلب رو:) نمی دونم چرا ولی از تعصبات قومیتی خیلی خوشم میاد و مخصوصا خیلی کرد ها برام قابل احترامن:)
z_amini
z_amini
٩٥/٠٣/٢٦
٠
٠
ممنونم لطف دارین.کوردها مثل همه ی ایرانی های دیگه خیلی باغیرت هستن.یه عده هم روی لباس و زبونشون که درحال رفتن به سمت نابودیه حساس ان.مثل کسی که من اسمشو زانکو گذاشتم و این قصه رو براش ساختم :))))))))
marjan_mi
marjan_mi
٩٥/٠٣/٢٦
٠
٠
:)
z_amini
z_amini
٩٥/٠٣/٢٦
٠
٠
:))))))))))))سپاس ازحضورت
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٥/٠٣/٢٦
٠
١
یکم بوی تعصب قومی داشت مطلب ....
z_amini
z_amini
٩٥/٠٣/٢٦
٠
٠
فقط یه کم؟ نمیشه اون یه کم رو نادیده گرفت؟:)))))) شخصیت زانکو یه شخصیت متعصب بوده.البته تعصب بیجایی نداشته.یادمه میگفت دلش میخواد همسرش توی روز عروسی لباس محلی بپوشه.هرچند چیزعجیبی نیست و خیلیا اینکارو میکنن:)))) اما شاید یه غیر کورد نپذیره همچین چیزی رو
v-qavam
v-qavam
٩٥/٠٣/٢٦
٠
٠
معنی زانکو چی میشه؟
z_amini
z_amini
٩٥/٠٣/٢٦
٠
٠
چون کلمە سورانی (یکی ازلهجە های زبان کۆردی)هست و ما کلهر(لهجە ی دیگر زبان کۆردی)هستیم بە طور دقیق نمیدونم.اما زانکو در لغت به معنی دانشگاه هست و از نظر من اون پسر واقعا یه دانشگاهِ فرهنگ کوردی بود.ولی برای اسم پسر میشه به عالم تشبیه اش کرد:)))))))
m_sistani
m_sistani
٩٥/٠٣/٢٦
٠
٠
تو این دوره زمونه شاید کمتر شده باشه ولی بازم گوشه کنار پیدا میشه کسانی که فقط با اقوام یا طایفه خودشون ازدواج می کنن هنوزم پیدا میشه کوردی که دختر به ترک نمیده یا بلوچی که دختر به سیستانی نده یا ترکمن به عرب و ... ولی باید اینو به خودمون یادآور بشیم که ما همه ایرانی هستیم داستان زیبایی بود خدا قوت
z_amini
z_amini
٩٥/٠٣/٢٦
٠
٠
بله همینطوره.ولی درنظر بگیرید که دونفر با دوتا فرهنگ مختلف سخته که باهم سازش داشته باشن.البته اگه هردو به رسوماتشون پایبند باشن :))))) البته همه ی اقوام محترم ان:)
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٥/٠٣/٢٦
٠
٠
سلام ... داستاني کوتاه همراه با کشش بود. و شخصيتهاي داستان مي‌توانند متعصب باشند و اين يک مورد را خوب آورده بوديد. اين داستان با روايت در زمان حال آغاز شد و يک برگشت به گذشته داشتيم هميشه وقتي برگشت به گذشته داريم بايد دوباره برگرديم به زمان قبل که اين جا افتاده بود و پيشنهاد دارم با شنيدن صداي مادر اين خانم برگردد به حال. و پارگراف 3 و 4 توضيحي بود کاش نقل قولها را ديالگ مي‌کرديد. /// زيبا بود موفق باشيد
z_amini
z_amini
٩٥/٠٣/٢٦
٠
٠
سلام ممنون ازحضورتون:) برگشت به حال نبود؟(شکلک تفکر) خب گفتم جلوی در بودن بعد رفت به چند هفته قبل بعد رسید به چنددقیقه قبل که زانکو از خونه شون رفته دیگه.نمیدونم شایدم حق با شماس.دقت مینمایم :))))))))
s_khorashadi
s_khorashadi
٩٥/٠٣/٢٦
٠
٠
داستان زیبایی بود اما کاش پایان شیرینی داشت ...
z_amini
z_amini
٩٥/٠٣/٢٦
٠
٠
ممنونم.نە دیگە ترسیدم بگن کە کلیشە ایە یا فیلم هندیە:)))))))کلا اینجوری کە زندگی رو زهرمارِ شخصیتهای قصه میکنم لذت میبرم.خخخخ.چی بهش میگن؟سادیسم؟:)
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠٣/٢٦
٠
٠
سلام علیکم. // «اولین واکنشم پوزخندی بود به ظاهر او؛ که در خیالم دوره آن گذشته بود» بعد از او یک مکث نیاز داره. // فلاش بکی که اول داستان زده شده مقداری میتونست بهتر زده بشه. اما خب این نیاز به تمرین خیلی زیادی داره که مطمئنا بعد از چند تا داستان بهتر میشه. مقداری هم میتونست روایت بهتر بشه. مثلا منِ مخاطب اصلا نفهمیدم که چطور گذشت که این دختر عاشق شد؟ یا اینکه چرا عاشق شد؟ عاشق چیش شد؟ میدونید؟ توضیح داده شده ها! ولی کم. مثلا توضیح داده شده که دختر عاشق اصالت و غیرت و حجب و حیای اون مرد شده ولی خب خیلی کم روش مانور داده شده. میتونست بهتر باشه. // دیگه اینکه داستان خیلی خوبی بود. حفظ اصالت رو به ما یادآوری میکرد. حفظ اصالت خیلی مهمه. اصالت یعنی فرهنگ، یعنی هویت. وقتی که اصالت نباشه یعنی آدم اصلا وجود نداره. // امیدوارم که موفق باشید و ببخشید اگه زیاد نوشتم. مقداری هم سرگیجه دارم دو سه روزه. دعا کنید خوب بشه. ممنونم
z_amini
z_amini
٩٥/٠٣/٢٦
٠
٠
سلام.ممنون ازحضورتون:)))بله .من بعد دقت بیشتری میکنم.مانور؟مگه جیم میزاره مانور بدی؟هی مگه کوتاه بنویسین:))))))))))ممنونم.اصلا من میبینم شما تو تخته سیاه با لهجه تان حرف میزنین خیلی خوشم میاد:)ان شاالله حالتون هم هرچه سریعتر خوب بشه:)
mohamad_s
mohamad_s
٩٥/٠٣/٢٦
٠
٠
اصالت داشتن خوبه ..نگهداری فرهنگ خوبه ...اما فکر می کنم ..برای ما ..این ایران بزرگ ...به مثابه انسانی ئه که هر قوم عضوی از پیکره ش بحساب میاد ...همه به هم وابسته ایم از لر ..کورد ..فارس ..ترک و عرب .......هر قومیت جزیی از فرهنگ اصیل و باستانی ایران محسوب میشیم .... تعصب شما ستودنی ست ..
z_amini
z_amini
٩٥/٠٣/٢٦
٠
٠
سپاس اقای مۆحەممەد(بانوشتار کۆردی نوشتم محمد)بله همینطوره.تعصب زیادی روی فرهنگ بده.یعنی منِ کورد خودمو از یه لر یا یه ترک بالاتر بدونم ولی تعصب هرکس روی فرهنگ خودش خوبه:) باعث حفظ اون میشه:) خود من تو تلگرام برا کۆردها با نوشتار کۆردی مینویسم بارها گفتن خودتو اذیت نکن فارسی چت کن:/یعنی علاقه ای به نوشتار خودشون ندارن:/
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤