آغوش زمان...
دلنوشت

آغوش زمان...

نویسنده : a_zabbah

از میان دلهره‌های هر روزه‌ام لحظه‌ای سر برآوردم. قامت راست کردم. نفس تازه کردم. اطرافم را از نظر گذراندم. چه هولناک. چه افسون برانگیز!

من سربرآورده بودم تا بیابم آنچه را که سینه‌ام را تحت فشار خود گذاشته و نفس کشیدنم را دشوار ساخته!

داشتم نگاهش می‌کردم اما نه. انگار او مرا میپاید. من بودم که به دنبالش لنگان لنگان تن خسته‌ام را به حرکت در می‌آوردم. هنوز هم هر چه سعی می‌کنم نمی‌رسم. او همه وجودم را با خود به یغما برده است تنها نیست. انگار که من نه اینجایم و نه پیش او. دور می‌شود اما باز هم می‌بینمش. گاه در آغوشش و گاه زنجیر به پا مرا کشان‌کشان می‌برد!

هولناک است چرا که سرعتش بر اشتیاق من افزون است. هولناک است چرا که هنوز هم من در آغوشش هستم هر لحظه با نقابی بر صورتم!

می‌بینم و ترس و اضطراب وجودم در می‌نوردد. به کجا پناه ببرم؟ وای بر من که هنوز هم نمی‌دانم؟! من بد عهدم و خسارت دیده .

پروردگارا مرا از آغوش «تند باد زمان» رهایی بخش .

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Golbarg_K
Golbarg_K
٩٥/٠٣/٢٥
٠
٠
«زمان» ، همین شمایی که هر ثانیه پیر تر از ثانیه ای قبلی... هویت انسان آن است که پشت سر گذاشته... بی زمان می شود چیزی پشت سر گذاشت؟؟؟
a_zabbah
a_zabbah
٩٥/٠٣/٢٧
٠
٠
بسیار عالی...ممنون از شما
f_maveddat
f_maveddat
٩٥/٠٣/٢٥
٠
٠
سلآم؛ بَـــــــــــله... همین تندباد زمانه که خیلی زود تر از اونچه که فکرشو بکنیم هر کدوم از مارو تبدیل به یه خاطره میکنه.... پس باید : جهد کن جهد که وقت من و تو در گذر است سعی کن سعی که این عمر بسی مختصر است ... مرسی از شما... قلمتآن مستدآم (^_^)
a_zabbah
a_zabbah
٩٥/٠٣/٢٧
٠
٠
سپاس از کامنت پر محتواتون:)
مرتضی
مرتضی
٩٥/٠٣/٢٥
٠
٠
الهی آمین
a_zabbah
a_zabbah
٩٥/٠٣/٢٧
٠
٠
ممنون از توجهتون :)
Vania
Vania
٩٥/٠٣/٢٥
٠
٠
والعصر! ان الانسان لفی خسر: سوگند به زمان.که همانا انسان در خسران و زیان است...خدا حفظ کنه هممون رو از این تند بادها و همت و درکی هم بده که حواسمون باشه بهش. خدایی نکرده خسران زده نشیم...موفق باشین:) گذر عمرتون بابرکت:)
a_zabbah
a_zabbah
٩٥/٠٣/٢٧
٠
٠
سپاسگزارم. ممنون که خوندین :)
اکرم انتصاری
اکرم انتصاری
٩٥/٠٣/٢٦
٠
٠
و العصر .. همین ..
a_zabbah
a_zabbah
٩٥/٠٣/٢٧
٠
٠
متشکرم از حضورتون :)
پربازدیدتریـــن ها
به کی جز خدا پناه می بری؟

جهل چه آهسته می آید

٩٦/٠٥/٢٦
مثل دختر انار

آرايش غليظ

٩٦/٠٥/٢٦
ماجرای اولین باری که به استخر رفتم

توافق ذهنی مشترک بچه های جنوب شهر / قسمت اول

٩٦/٠٥/٢٥
یکی باید بیاید

ویرانه دل ماست

٩٦/٠٥/٢٤
شعری سروده خودم

چقدر حرف زدم!

٩٦/٠٥/٢٦
نمی دانم باید خوشحال باشم یا ناراحت؟

توحش ناشی از بی‌ پولی

٩٦/٠٥/٢٩
صدای نفس هایمان را می شنیدیم

توافق ذهنی مشترک بچه های جنوب شهر / قسمت دوم

٩٦/٠٥/٣١
فنجان چای

ایهام

٩٦/٠٥/٢٨
کوچه تان خالی از آن ها مباد!

معصوم نیوز

٩٦/٠٥/٢٨
تو دلت چه می خواهد؟

تاوان دلتنگی

٩٦/٠٥/٢٤
همین برایم کافیست

نشانه عاشقی

٩٦/٠٥/٢٨
شعری سروده خودم

معنی فاصله این نیست که از آنِ همیم

٩٦/٠٥/٢٤
خرده شیشه دارند

ارتباط دوستی و آینه های قدی

٩٦/٠٥/٢٦
کجای دنیا را قرار است بگیریم؟

قدرتی به نام عرف

٩٦/٠٥/٣٠
حال عجیبی داشتم

اولین قرار عاشقی

٩٦/٠٥/٣١
چند خطی برای خاتونم...

تفاوت شخصيت

٩٦/٠٥/٣٠
حس خوب شعر

شاعرانه ها

٩٦/٠٥/٢٥
راس ساعت 8

تردید

٩٦/٠٥/٢٤
شعری سروده خودم

غیرت

٩٦/٠٥/٢٩
شعری سروده خودم

پلک بزن

٩٦/٠٥/٢٨
تبلیغات