سیر و سلوک یک روزه‌ اولی

سیر و سلوک یک روزه‌ اولی

نویسنده : s_a_taheri

به تازگی ارقام سنم از یک رقم فراتر رفته و احساس بزرگی مرا احاطه نموده است. می‌خواهم همپای خانواده و همنوای مسلمانان روزه‌دار باشم. آن هم یک روزه کامل، نه شامل کله گنجشکی و غیره. به اهل خانه سپرده‌ام که تحت هر شرایطی خوابم را بر هم زنند ناسلامتی ما روزه داریم.

زمان کله سحر، اینجا ایران است در خواب ناز بسر می‌بری و تمام وعده و وعیدهای خویش را به باد فراموشی سپرده‌ای و با توسل به لگد از خواب بیدار می‌شوی، برخاستم اما بیدار نیستم، خمار خوابم اما غذا می‌خورم، چشمانم برای خواب بی‌تابی می‌کنند اما هنوز اذان نزده‌اند. دقایقی را در خواب و بیداری سر کردم تا دوباره به مقام ارزشمند خواب ادای احترام کنم.

زمان حین تبادل صبح و ظهر، این‌جا ایران است، به آشپزخانه رجوع نموده و مواد مغذی مصرف نمودیم، لقمه دقیقاً در میانه گلو بود که دو هزاریمان افتاد که خیر سرمان روزه داریم نه حق پایین رفتن دارد و نه قابل بازگشت، مخیّر میان دهان و معده، در همین اثنا نفس ما هم راهی برای بالا آمدن پیدا نمی‌کرد. اوضاعی بود بس بغرنج، خلاصه لقمه را به پایین هدایت نمودیم هر چند طعم لذیذش کوفت‌مان شد، اما از اینکه با این ندانم کاری روزه خویش را به بطالت نکشاندم نیشم تا بناگوش گشوده شد.

زمان لنگ ظهر، این‌جا همچنان ایران است. دقایقی است به لزوم وجود وعده‌های غذایی می‌نگرم، کمی به ضعف دچار شده‌ام، دلم حسابی برای ناهار تنگ شده است، صدایی از درون مرا می‌خواند، نمی‌دانم از جانب قابلمه غذاست یا از سمت سبد میوه یا از حوالی یخچال مملو از خوردنی است. این‌جا امتحان اراده‌ها برگزار می‌شود، حیف پای اراده در میان است و حیثیتم در معرض خدشه قرار گرفته است، در غیر این صورت شاید به ندای دستگاه گوارش پاسخ می‌دادم.

زمان دمدمای غروب، یحتمل این‌جا زیمبابوه است. گوشه‌ای پهن شده‌ام و چشم به ساعت دوخته‌ام و چشم انتظار کمک‌های بشر دوستانه هستم، زمان خیال گذشتن ندارد و چیزی نمانده با طمانینه‌اش ما را جان به لب کند. نمی‌دانم چرا حال معنوی‌ام با فالوده بستنی عجین شده است. درونم وضع فوق العاده‌ای پیش آمده، غذا نایاب و آب جیره بندی شده است و فشار خونم سقوط نموده و در خونم قحطی قند به راه افتاده است. پای به بازی خطرناک اراده‌ها گذارده‌ام، نزدیک است از گردونه رقابت‌ها خارج شوم.

زمان بیست دقیقه مانده به اذان، به گمانم این‌جا سومالی است حال ما خوش نیست. در حسرت لقمه‌ای نان، در تمنای جرعه‌ای آب، در این وانفسا به منویات یونیسف پی می‌برم. دهانم چون کویر لوت خشکیده، چشمانم به سیاهی گرویده، قند سابقاً موجود در خونم اعلام ورشکستگی نموده است، صورتم چون گچ رنگ باخته، هیمنه‌ام چون آش از هم وارفته، پس چرا مؤذن تعلل می‌ورزد. دیگر وارد جنگ اراده شده‌ام، اراده‌ام سرکوب شده هرچند تا پای جان ایستادگی نموده است.

زمان حین اذان، این‌جا محل اسکان موقت قوم بربرت، به عدد کالری‌های از دست رفته‌ام شکر خدای را بر جای می‌آورم که بالاخره اذان را سر دادند و من همچون قحطی زدگان به سفره حمله ور شدم از این‌که بر زمامداری روزه کله گنجشکی پایان داده و روزه تمام و کمال را بر سر کار آورده‌ام کبکم خروس می‌خواند احساس بزرگی مرا فراگرفته و هم اینک به خود و اراده پولادین خود می‌بالم.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
مرتضی
مرتضی
٩٥/٠٣/٢٠
٠
٠
هاهاهاهاهاهاها، الان در حال گاز زدن زمینم با اجازتون هاهاهاهاهاهاها
s_a_taheri
s_a_taheri
٩٥/٠٣/٢٠
٠
٠
عزیز مایی :) احیانا گاز زدن زمین روزه رو باطل نمی کنه؟؛) از ما گفتن بودا
مرتضی
مرتضی
٩٥/٠٣/٢٠
٠
٠
تففففف زودتر بگو دیگه مرد حسابی خخخخخخخ
s_a_taheri
s_a_taheri
٩٥/٠٣/٢٠
٠
٠
نه مشکلی نیست به حلقوم نرسیده:)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٣/٢٢
٠
٠
که اینطوریا . جالب بود :)
s_a_taheri
s_a_taheri
٩٥/٠٣/٢٢
٠
٠
بله دیگه اینطوری هاست؛) لطف دارین شما سپاسگزارم
پربازدیدتریـــن ها
دین داری سخت شده است

شهر زیبا

٩٥/١٠/٢٨
فاز سیگار

سیگارت بهمن / قسمت اول

٩٥/١٠/٣٠
همین نیرومند بودن را

من زن بودنم را دوست دارم

٩٥/١٠/٣٠
شعری سروده خودم

مثل تفنگ عاشقم که دست خودم نبود

٩٥/١٠/٢٨
خیالبافی های عاشقانه

آغوش بی مثالت در ذهن من نشسته

٩٥/١٠/٢٧
گاهی هوس می کنند بروند

همه چیز جدی می شود

٩٥/١٠/٣٠
آسمانی شدند

به مناسبت شهادت شیرمردان

٩٥/١١/٠٢
شعری سروده خودم

همچون «پلاسکو» میانِ دودها

٩٥/١١/٠٢
بلال فروشی ناموفق

سیگارت بهمن / قسمت دوم

٩٥/١١/٠٣
حال همه ما خوب است!

از شبکه های مجازی تا دانشگاه های مجازی

٩٥/١٠/٢٩
شعری سروده خودم

او می آید

٩٥/١٠/٢٧
آری به روی کاغذهای سفید ذغال کاری شده.

نه به تلگرام!

٩٥/١٠/٣٠
لعنت به این زنگ دلهره آور

لعنت به اين تكرار

٩٥/١٠/٢٨
دست خالی و مشکلات مالی

فقر فرهنگی در سینمای آبغوره گیر

٩٥/١٠/٢٧
فراموش شان نکنیم

سوختن یا سوزاندن!؟

٩٥/١١/٠٢
این داستان واقعی است

پاداش یک مرد پولدار

٩٥/١٠/٢٧
پنجره ی آسمان را می گشایم

آسمان شکستنی نیست

٩٥/١٠/٢٩
آسوده بخوابید

مبارزان آسمانی آتش

٩٥/١١/٠٢
خشت خشت دلش لرزید

بعد از تو

٩٥/١٠/٢٩
آتش در نبودت بی رحم می تاخت!

کاش بودی باران

٩٥/١١/٠٢
تبلیغات
تبلیغات