نیمکت خانم نفری
چند خطی درباره داستان نیمکت تنهایی

نیمکت خانم نفری

نویسنده : حسین ابن غلامسخی مداحی

خانم الهام نفری، از جمله کاربرانی هستند که کمتر می‌نویسند و تعداد نوشته‌های‌شان با وجود سن جیمی زیاد، کمتر از انگشتان دو دست است! با این وجود، ایشان پس از گرفتن استخاره‌های فراوان و کسب اطمینان از این‌که توانایی نوشتن را دارند، از دیگر کاربران جیم، بالاخره جرات به خرج داده و نیمکت تنهایی را به رشته‌ی تحریر در آوردند.

نیمکت تنهایی، ماجرای دختران دبیرستانی است که برای ورود به مرحله‌ی جدید زندگی‌شان با مشکلات فراوان روبه‌رو می‌شوند.

داستان با زنگ خوردن تلفن شخصیت اصلی داستان شروع می‌شود و سپس با یک فلاش بک به گذشته می‌رود. سپس به حال بازگشته و پیگیری می‌شود.

نویسنده از از زنگ خوردن تلفن به عنوان دلیل روایت استفاده کرده است. «تلفن برای چه زنگ خورد؟» این اولین سوالی است که در ذهن خواننده ایجاد می‌شود. سوالی که در آخر داستان پاسخ داده می‌شود: «زهرا می‌خواسته خبر ازدواجش را به الهام بدهد.» به نظر من استفاده از زنگ خوردن تلفن به عنوان دلیل روایت گزینه‌ی خوبی بود.

وقتی داستان را در دو بخش حال و گذشته بررسی می‌کنیم متوجه می‌شویم که اول داستان در زمان حال، ماجرا وجود دارد. اما وقتی در آخر داستان دوباره به زمان حال بازمی‌گردیم شاهد ماجرایی نیستیم. اول داستان در زمان حال مکالمه الهام و زهرا ناتمام می‌ماند و در آخر داستان پیگیری نمی‌شود! بهتر بود نویسنده برای بازگشت به زمان حال، از ادامه دادن مکالمه‌ی آن دو نفر استفاده می‌کرد.

اصل ماجرا اما در زمان گذشته رخ می‌دهد. ماجرایی که بر اساس نظرات، ذهن خواننده‌ها را درگیر کرده و ظاهرا نویسنده موفق به انجام این کار شده است. ما هم از این نکته به عنوان نقطه‌ی قوت داستان یاد می‌کنیم.

در گذشته چیزی که لنگ می‌زند و به شدت به چشم می‌آید موضوع شخصیت است. شخصیت اصلی داستان (الهام) شخصیتی دارای مسئله نیست! بلکه این دیگر افراد هستند که مسئله دارند و دچار کشمکش میشوند و ماجرا را ترتیب میدهند. در حقیقت شخصیت اصلی یک نوع رابط است که ماجرا را برای خوانندگان روایت میکند. به نظر بنده بهتر بود نویسنده، از دید شخصیتی که درگیر ماجراست، ماجرا را برایمان تعریف می‌کرد. مثلا زهرا گزینه خوبی‌ست که این ماجرا را از زبان او بشنویم. قطعا شنیدن داستان از زبان واسطه و رابط جذابیت داستان را کم می‌کند.

نکته دیگری که در زمان گذشته به چشم می‌خورد نبود منطق داستانی ست. وقتی خواننده به آن بخش می‌رسد که سارا با الهام در حال گفتگو است، این سوال‌ها برایش ایجاد می‌شود که چرا سارا باید ماجرا را برای الهام تعریف کند؟ دلیل این کار سارا چیست؟ آیا سارا به دنبال رفع سوءتفاهم هاست؟ چرا با خود زهرا صحبت نکرد؟ با وجود اینکه سارا از آن مدرسه رفته بود، چطور و از کجا فهمید که الهام دوست صمیمی زهراست؟ و... . همین سوالها منطق داستانی این داستان را زیر سوال میبرد.

به عنوان یک توصیه به این نویسنده جیم عرض می‌کنم که ابتدا داستان را به صورت کامل نوشته و سپس برای سایت ارسال نمایید. چرا که ممکن است اشتباهاتی صورت گیرد. مثلا در اول داستان ذکر می‌شود که سارا ازدواج کرده: «سارا که ازدواج کرد زهرا هم تنها شد.» ولی در آخر داستان گفته می‌شود که: «و با وجود خواستگارهای زیاد از ازدواج کردن ترس داره و نسبت به همه پسرا بدبین شده.»

در آخر باید از این‌که خانم نفری این داستان را با ما به اشتراک گذاشتند تشکر کنم و به ایشان بابت نوشتن این داستان تبریک عرض کنم. با توجه به علاقه‌ای که در ایشان سراغ دارم مطمئن هستم که داستان بعدی، خیلی زود و با پیشرفت چشمگیر بر روی سایت قرار خواهد گرفت. برایشان آرزوی موفقیت میکنم.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٣/٢٧
٠
٠
به به چه کارای خوبی داره صورت میگیره.دستتون درد نکنه حسین اقا.خیلی خوب بود
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠٣/٢٩
٠
٠
ممنون از شما بابت انرژی. ببخشید که من در حضور شما جسارت کردم البته.
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٣/٢٧
٠
٠
چقد خوشحال ومتعجب شدم خییییییلی ممنون خیلی خوب نقد کردید :) امیدوارم داستانای بعدیم بهتر از این باشد البته با کمک وراهنمایی نویسنده های جیمی چون شما و...
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠٣/٢٩
٠
٠
خواهش میکنم. احساس وظیفه کردم.
marjan_mi
marjan_mi
٩٥/٠٣/٢٨
٠
٠
:)
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠٣/٢٩
٠
٠
این الان چیه؟ خخخخخخخ یا هههههههه یا هارهارهارهارهارها ؟
marjan_mi
marjan_mi
٩٥/٠٣/٣١
٠
٠
این همینه :)
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٥/٠٣/٢٨
٠
٠
:) مرسی سخی
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠٣/٢٩
٠
٠
چاکرم بهمن.
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٥/٠٣/٢٨
٠
٠
همی که یاد و خاطره میرزا رو زنده نگه داشتی خیلی خوبه
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠٣/٢٩
٠
٠
خب از ای دیدگاه معلومه که زیاد راضی کننده نبوده. بزار به پای جوونی و کم تجربگیم. ایشالا بهتر مشه. دمت قیژ
غزاله رضایی
غزاله رضایی
٩٥/٠٣/٢٩
٠
٠
اقامیرزاااا؟؟؟ کجاایین؟ دو روز رفتین کربلا بیاین ببینین چجوری کرسی تونو تو دست گرفتن
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠٣/٢٩
٠
٠
وقتی کسی اقدامی نمیکنه مجبورم من!
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٥/٠٣/٣٠
٠
٠
خیلی خوبه که مطلب بقیه رو نقد می کنین... من مطلب بنویسیم نقدش می کنید؟
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٥/٠٣/٣١
٠
٠
سجاد جان. من همیشه در حد توانم نقد کردم. این بار هم جسارت کردم و اینجوری نقد نوشتم. اینجوری نقد نوشتن رو بزاریم به عهده ی خود استاد میرزا بهتره فکر کنم. من هم توی قسمت نظرات هستم در خدمتت. فعلا هم یه کم کسالت دارم دعا کن خوب بشم تا آخر عمر نقدت کنم!
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤