نسخه پیچی برای شخصیت‌های داستانی؟!

نسخه پیچی برای شخصیت‌های داستانی؟!

نویسنده : صدیقه حسینی

تمام یادداشت‌های این یکی دو سال را با اول شخص نوشته‌ام. یادداشت‌هایی که گاه تبدیل به داستانک و داستان شده‌اند و گاه در حد همان یادداشت مانده‌اند. این اول شخص نوشتن از آن جایی که باورپذیری را افزایش می‌دهد خوب است. این‌که حتی دوستان نزدیکت که تو را می‌شناسند هم یک جایی شک می‌کنند به این‌که واقعا این اتفاق برای تو افتاده؟! واقعا تو چنین حسی داشتی؟ و البته که خیلی از این یادداشت‌ها از درون من و اتفاق‌های دور و برم می‌آید.که تحلیل‌های من از خودم است اما همه‌شان نه!

امروز به این فکر می‌کردم که چرا زور می‌زنم برای همه توضیح بدهم فلان اتفاق برای من نیفتاده و من فقط نویسنده‌اش بوده‌ام؟ اصلا مگر این همه انرژی نگذاشته‌ام که باورپذیر شود پس چرا راه به راه توضیح بدهم که بعد یکی بیاید بنویسد همه ماجراهایت من درآوردی ست و یکی بگوید توی همه متن‌هایت دروغ می‌گویی و ... البته که تخیل من جلوتر از چیزی ست که در بیرون اتفاق افتاده و گاه این حقیقت کم رنگ و گاه پررنگ‌تر از تخیل من است اما همیشه حقیقتی هر چند کوچک در پس این تخیل هست و حتما می‌دانید که حقیقت با واقعیت فرق دارد.

می‌دانید؟! مخاطب آزاد است که هر طور دلش می‌خواهد با یک متن مواجه شود هر طور که می‌خواهد فکر کند برداشت کند و هر بلایی که دلش می‌خواهد سر آن متن بیاورد اما فکر نمی‌کنم در هیچ جای دنیا مخاطب‌ها آن‌قدر برای شخصیت‌های یک داستان راه حل بدهند. عجیب است اما گاهی به شخصیت‌های یک متن ساده هم رحم نمی‌کنند و فکر می‌کنند باید حتما یک راه حلی برای مشکلش ارائه بدهند. آخرین راه حل را همین امروز یک نفر پای متنی نوشت که درباره ترس‌های کوچک و واکنش‌های بزرگ بود. ماجرا از این قرار است که او در واقع دارد به خود من راه حل می‌دهد که چه کار کنم مشکل ترسیدنم حل شود! از طرفی برایم جالب است که او فکر می‌کند این اتفاق برای من افتاده و از طرفی دارم فکر می‌کنم باید با این راه حل‌ها چه کار کنم؟! باید به این‌ها به عنوان بازخورد به متن یا داستانی که نوشته‌ام، نگاه کنم؟! نمی‌دانم ... حتی نمی‌توانم بگویم این شیوه مناسبی برای برخورد با یک داستان نیست. چون یک جورهایی جالب و عجیب است. نمی‌دانم ریشه‌اش از آن‌جا می‌آید که مردم ما برای هر چیزی یک راه حلی دارند که توصیه کنند و نسخه بدهند یا این فقط به خاطر این است که نمی‌دانند وقتی یک داستان را می‌خوانند چه باید بگویند؟ چه طور درباره یک داستان حرف بزنند. چه طور اعلام کنند که متن را خوانده‌اند. و اصلا چه طور واکنش نشان بدهند؟! هوم؟!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
b_noori
b_noori
٩٥/٠٣/٢٢
٠
٠
هــــوم !!
sahari_m
sahari_m
٩٥/٠٣/٢٢
٠
٠
مطلب رو خیلی خوب رسوندید .. اما خالی از لطف نیست به ماجرا از این منظر نگاه کنید ..همیشه خواننده با یک نفر روبرو هست .. و اون نویسنده ست ..توی شعر های عاشقانه ما شاعر رو عاشق میبینیم ..نوشته های فلسفی نویسنده رو در همون حیطه میبینیم ..در واقع این اشکال خواننده نیست ..هر چه نوشته روان تر باشه باور پذیر تر خواهد بود ..حالا در کنار این قضییه هدف اصلی نویسنده فقط بیان موضوع که نیست !! هست ؟ مثه یه سوال میشه که مطرح شده و بنا به بازخورد جواب میگیره ....خیلی ادمها ممکن ئه با این شکل داستان روبرو باشن و دنبال جواب باشن ...حالا فقط یه فرق وجود داره ...جواب ها جوابهای علمی ممکن ئه نباشه ... البته اینکه بالاخره به این نتیجه رسیدید اجازه بدید مخاطب هر طور دوست داره فکر کنه خوبه ...
صدیقه حسینی
صدیقه حسینی
٩٥/٠٣/٢٤
٠
٠
فکر می کنم جواب کامنت شما در این پاراگراف هست : می‌دانید؟! مخاطب آزاد است که هر طور دلش می‌خواهد با یک متن مواجه شود هر طور که می‌خواهد فکر کند برداشت کند و هر بلایی که دلش می‌خواهد سر آن متن بیاورد اما فکر نمی‌کنم در هیچ جای دنیا مخاطب‌ها آن‌قدر برای شخصیت‌های یک داستان راه حل بدهند. عجیب است اما گاهی به شخصیت‌های یک متن ساده هم رحم نمی‌کنند و فکر می‌کنند باید حتما یک راه حلی برای مشکلش ارائه بدهند. آخرین راه حل را همین امروز یک نفر پای متنی نوشت که درباره ترس‌های کوچک و واکنش‌های بزرگ بود. ماجرا از این قرار است که او در واقع دارد به خود من راه حل می‌دهد که چه کار کنم مشکل ترسیدنم حل شود! از طرفی برایم جالب است که او فکر می‌کند این اتفاق برای من افتاده و از طرفی دارم فکر می‌کنم باید با این راه حل‌ها چه کار کنم؟! باید به این‌ها به عنوان بازخورد به متن یا داستانی که نوشته‌ام، نگاه کنم؟! نمی‌دانم ... حتی نمی‌توانم بگویم این شیوه مناسبی برای برخورد با یک داستان نیست. چون یک جورهایی جالب و عجیب است. نمی‌دانم ریشه‌اش از آن‌جا می‌آید که مردم ما برای هر چیزی یک راه حلی دارند که توصیه کنند و نسخه بدهند یا این فقط به خاطر این است که نمی‌دانند وقتی یک داستان را می‌خوانند چه باید بگویند؟ چه طور درباره یک داستان حرف بزنند. چه طور اعلام کنند که متن را خوانده‌اند. و اصلا چه طور واکنش نشان بدهند؟! هوم؟! ______
sahari_m
sahari_m
٩٥/٠٣/٢٤
٠
٠
الان تا حدود زیادی افکار مون هم رو میگیره ...شما خودتون هم خواننده رو ازاد گذاشتید برا برداشت ....خب از این منظر ببینید ..: بعضی بازیگر ها گاهی چنان در نقش فرو میرن که تا مدتها نمیتونن برگردن به روال عادی زندگی شون ...میگن مولانا وقت شعر گفتن واقعا طرب داشت ...شما .! .برا القاء ترس توی نوشته خودتون سعی نکردید بترسید ؟
i.forouzan
i.forouzan
٩٥/٠٣/٢٣
٢
٠
شما وقتی مطلب رو نوشتید و منتشر کردید، دیگه مال شما نیست. مال مخاطبه. و قطعا نمیشه برای بقیه تعیین تکلیف کرد که با مالشون چه کار بکنن و چه کار نکنن
Miss_shaqayeq
Miss_shaqayeq
٩٥/٠٣/٢٣
١
٠
ریشه اش حداقل برای کسایی که راه حل ارائه میدن بنظر من اینه که زیادی نویسنده و متنش رو جدی میگیرن.حالا بنظر شما اینکه مخاطبتون شمای نوعی و نوشته هاتون رو جدی بگیرن و سعی کنن با شخصیت داستانتون همدردی کنن چیز بدیه؟
صدیقه حسینی
صدیقه حسینی
٩٥/٠٣/٢٤
٠
٠
نویسنده جدی هست !... حتی اگر مخاطب جدی ش نگیره ... و این که من فکر نمی کنم این برخورد ها نشون دهنده ی جدی گرفتن خود نویسنده باشه موضوع اینه که هنوز نمی تونیم بین نویسنده و راوی تفکیک قائل بشیم به خصوص وقتی که راوی اول شخص باشه مدام همه ی اتفاق ها رو به شخصیت خود نویسنده و زندگی واقعی ش و ... ربط می دیم و حتی راه حل هم ارایه میدیم ! توی متنم هم نوشتم که من نه میگم این خوبه نه می گم بده به نظرم فقط برای اینه که این تنها واکنشی هست که بعد از خوندن یه متن به ذهن مخاطب ها میرسه ...
Miss_shaqayeq
Miss_shaqayeq
٩٥/٠٣/٢٤
٠
٠
نه برعکس متوجه حرفم شدید:)) گفتم مخاطب نوشته هایی که میخونه رو زیاد جدی میگیره.مثلا یک نفر وقتی کتاب داستان با راوی اول شخص میخونه هم ممکنه انقد متاثر بشه که درگیرش باشه و هی بگه عه کاش اینکارو بکنه،کاش اینو میگفت و این حرفا،ولی چون کتابه،این حرفاش به گوش نویسنده داستان نمیرسه!! ولی اینجا بازم مخاطب همون حرفارو میزنه ولی چون امکان کامنت گذاشتن هست به گوش شما میرسه. پس در اصل مخاطب اهمیتی نمیده که متنی که میخونه داستانه یا واقعیت،ترجیح میده باورش کنه و با تمام احساسات و افکارش درگیرش بشه.
Golbarg_K
Golbarg_K
٩٥/٠٣/٢٣
٠
٠
خب الان شما هم به نوعی داری برای داستانی که برای نوشته ها و خواننده ها به وجود میاد راه حل پیشنهاد میدی!!! هـــــــوم؟؟
صدیقه حسینی
صدیقه حسینی
٩٥/٠٣/٢٤
٠
٠
شما فکر می کنم متوجه ی متن من نشدین اصلا ! ولی خوبه بگید راه حلی که من ارایه دادم چی بوده ؟ چون خودم نمی دونم چه راه حلی ارایه دادم ؟!من فقط طرح مساله کردم
اکرم انتصاری
اکرم انتصاری
٩٥/٠٣/٢٤
٠
٠
به نظرم نمیشه قانونی نوشت برای این مسئله. شاید بلد نیستیم راوی رو بپذیریم و از طرفی داستان رو نقد کنیم !
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٥/٠٣/٢٤
٠
٠
توی داستان ها و متن هایی که تم عاشقانه دارن این اتفاق برای من زیاد افتاده:) یعنی اومدن بهم دلداری دادن بابت شکست عشقی هام! بدون اینکه فکر کنن این فقط یه نوشته است البته این جزو حسن های قلم یک نویسنده است و خوبه خب اینجا ایرانه و دز همدردی کردن همه بالاست مادرزادی:)
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨