اینجا هوا سرد است!
داستان کوتاه

اینجا هوا سرد است!

نویسنده : rahbar_f62

نامه اول

مارجان* سلام. حالت چطور است؟ امیدوارم سلامت باشی اگر می‌خواهی از احوالات پسرت با خبرشوی، ملالی نیست به جز دوری شما. آن هفته نامه‌ات رسید. گفتی دلت برایم تنگ شده. از همین جا آن صورت استخوانی و موهای حنا بسته‌ات را ماچ می‌کنم. دل من هم برای تو و نرگس، بچه‌های محل، حتی برای ورزاها* هم تنگ شده. اما مارجان تا چشم بر هم بزنی پسر ته تغاری‌ات برگشته. حالا که این نامه را می‌نویسم بیرون سنگر نشسته‌ام. باد مثل شغال دور و برم عوعو می‌کند. با این‌که پاییز تازه شروع شده اما سوز سرما به تن آدم سوزن می‌زند.

چه کنم این هم شانس من بود که خدمتم توی منطقه جنگی سومار باشد و احمد قوزمیت-پسر کل علی را می‌گویم- اسمش بغل گوشش توی پادگان رشت در بیاید. امروز توی صف غذا با اصغر دعوایم شد. می‌خواست زرنگی کند زودتر غذا بگیرد. از شانس بدم وقتی می‌زدم توی سرش، معاون فرمانده مرا دید و دو تا کوله پشتی پر سنگ بارم کرد. یکی از پشت یکی از جلو. بعد دست‌های کوتاهش را پشت کمر قفل کرد و گفت: قنبری دور تا دور گروهان را بدو.

می‌گفت این طوری حرص غذا نمی‌زنی. هی مارجان این معاون کله تاس، باد کرده چه می‌داند ما با چه بدبختی بزرگ شدیم و چه شب‌هایی به امید آمدن آقا جان و آوردن یک چنگر* لاغر و دو سه تا کولی، نان خشک خوردیم و از پشت پنجره چوبی زوار در رفته، سیاهی آن جاده‌ی روده دراز را پاییدیم. خیلی خسته‌ام. سنگینی کوله پشتی‌ها هنوز روی شانه‌ام هستند. فقط خدا را شکر امشب یحیی نگهبانی مرا قبول کرده وگرنه چطور با این پاهای تاول زده توی برجک می‌ایستادم. سلام مرا به نرگس برسان بگو چشم انتظار نامزدت باش. فقط سه ماه مانده. سه ماه! توی نامه بعدی بیشتر از نرگس بنویس.

پسر کوچکت.

 

نامه دوم

مارجان سلام. باور نمی‌کنی این‌قدر سرمای سومار و سخت‌گیری فرمانده خنثی کردن مین و برنامه صبحگاهی و سرکله زدن با این و آن اذیتم نمی‌کند که دلتنگی پدرم را در آورده. این ماه آخر هم که اصلا تمام نمی‌شود، انگار پای زمان را به پای لاک پشت زبان نفهمی بسته‌ای؛ شب می‌شود روز نمی‌آید، روز می‌شود آفتاب دلش نمی‌خواهد از جایش تکان بخورد، همان طور بر و بر نگاه‌مان می‌کند.

توی نامه نوشته بودی نرگس شاگرد زرنگ نهضت معرفی شده. خیلی خوشحال شدم به نرگس بگو حواسش را به درس بدهد تا زود با سواد شود، آخر عیب نیست مادر شوهر سواددار باشد و عروسش... مارجان قربان دهانت بروم یک وقت این‌ها را بلند بلند نخوانی‌ها!

گفتی آب و هوای این‌جا چطور است. هوا این‌جا سرد است. صبح‌ها آب تانکرها یخ می‌زند. صبح‌های خیلی زود آنقدر شورُم-به قول این تهرانی‌ها مه- هست که چشم چشم را نمی‌بیند. الان هم زیر دو تا پتو هستم. یحیی به علاالدین چسبیده دارد شعر می‌نویسد. امشب خیلی خوشحال است، آخر خانواده آن دختری که دوستش داشت بالاخره راضی شده‌اند؛ البته به شرطی که یحیی اول یک کار خوب دست و پا کند. این شهری‌ها هم چه فیس و افاده‌ای دارند!

مارجان این ماه مرخصی ندارم، آخر بعد از چند بار جاماندن از صبحگاه مرخصی‌ام لغو شد. امروز فرمانده لشکر می‌گفت گیله مرد و تنبلی؟ باورنکردنیه! نمی‌داند که لامصب خواب صبح که گیله مرد نمی‌شناسد. فردا صبح باید بروم میدان تیر، چقدر از این اسلحه‌ها بدم می‌آید. هر کاری می‌کنم نمی‌توانم باز و بسته کردن و تمیز کردن‌شان رایاد بگیرم. راستی چقدر مانده تا نرگس بنویسد حسن دوستت دارم؟

کسی که برای تمام شدن این روزها دارد دق می‌کند. حسن.

 

نامه سوم

مارجان این‌جا هوا خیلی سرد است. توی سنگر نشسته‌ام منتظر ماشینم تا بیاید دنبالم. اصغر را آن بیرون گذاشته‌اند تا حواسش به من باشد. سنگر نیمه تاریک است، آخر بچه‌ها به خاطر برف و بوران دورتا دور سنگر را پتو و کارتن زده‌اند. مارجان دلم برایت می‌سوزد برای نرگس، یحیی، برای دو تا ورزاهایی که به کل علی فروختی تا من به کاری بزنم. مارجان من حالا حالاها این‌جا ماندگارم شاید بیشتر از وقتی که نرگس بتواند بنویسد حسن دوستت دارم.

یحیی چند روز دیگر می‌خواست برود دیدن نامزدش. خدا کند وقتی این کاغذ را می‌خوانی نرگس کنارت باشد تا وقتی حالت بد شد به دادت برسد. اصلا ای کاش هیچ وقت بدو بدو نمی‌کردی که توی روستا سواد آموزی به پا کنی و باسواد شوی و... خط خطی‌های کاغذ بخاطر لرزیدن دستم است. انگار دارم کور می‌شوم، همه چی تار و خیس است. گلویم قد یک بادکنک باد کرده. مثل شبی که آقاجان دیگر از دریا بالا نیامد. مارجان باور کن شوخی بود. یحیی داشت لباس‌هایش را توی ساک می‌چپاند. تفنگم را پاک می‌کردم یحیی خودش گفت: حسن بیا این قلب زبان نفهمم را نشانه بگیر و از تب و تاب بندازش.

آخر چند بار بگویم از این تفنگ‌ها سر در نمی‌آورم مارجان.

=========

*مادر

*گاونر

*نام پرنده و ماهی 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
مرتضی
مرتضی
٩٥/٠٣/١٧
٠
٠
تو نامه اول اون قسمت که سر غذا دعواش میشه و میگه اونا که نمی دونن ما با چه بدبختی ای بزرگ شدیم داره منت سر خونواده اش میزاره؟
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٣/١٧
٠
٠
سلام.نه من که موقع نوشتن همچین نظری نداشتم فقط میخواست بگه بخاطر غذای بیشتر دعوا نمیگرفته چون به کم خوردن عادت داشته
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٣/١٧
٠
٠
البته اصل برداشت شماست
مرتضی
مرتضی
٩٥/٠٣/١٧
٠
٠
طرف به جای دلداری دادن داشت اشک خونواده رو در می آورد. آخرشو نفهمیدم دقیقا. حسن سرباز بود یا زندانی؟
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٣/١٧
٠
٠
اصولا کسی که دچار مشکلی میشه اونقد درگیر هستش که توان دلداری دادن به شخص دیگه ای رو نداره.شخصییت حسن سرباز بوده که به خاطر یک شوخی و وارد نبودن به درست بستن تفنگ دوست خودشو میکشه .مسلما مشکلی در نوشتنم بوده که شمارو سردرگم کرده.بابتش معذرت میخوام:)
فاطمه سادات منافی
فاطمه سادات منافی
٩٥/٠٣/١٧
٠
٠
آخ ...ـچقدر تلخ و وحشتناک ... همیشه از این قسمت سربازی پسر ها میترسم ... دلم خواست براش زارـزار گریه کنم :'((
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٣/١٧
٠
٠
سلام سادات عزیزم.خوشحالم که خوشت اومد و معذرت میخوام که بغض به احساست نشوندم:)
سخی
سخی
٩٥/٠٣/١٧
٠
٠
تلخ بود. و البته قلمتون خوب و دل نشین. موفق باشید خانم رهبر.
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٣/١٧
٠
٠
سلاااام .ممنون که خوندین .من الان متوجه شدم شما همون اقای مداحی خودمون هستین:))
سخی
سخی
٩٥/٠٣/١٧
٠
٠
علیکم السلام. عه؟ خخخخ. دیگه ببخشید! این اسم رو خیلی دوست دارم. برای همین گذاشتم.
S_refaeinia
S_refaeinia
٩٥/٠٣/١٧
٠
٠
روایت جالب و قلم محکمی داشت داستان، خود قصه برخلاف حدس اولیه که احتمالا حسن طوریش میشه و به نرگس نمیرسه تموم شد که این غافلگیری از نکات مثبت داستانه..ترکیب "روده درازی جاده" فوق العاده بود..در اون قسمت "باور نمیکنی اینقدر سرمای سومار.... " اونجا جمله یخورده بد نوشته شده..مثلا تموم سختی ها رو میگفت بعد میگفت اونقدر اذیتم نمیکنه که دلتنگی پدرمو درآورده..در مجموع داستان قشنگی بود و اینکه در قالب چند نامه نوشته شده خیلی قشنگ ترش کرده..تبریک
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٣/١٧
٠
٠
سلااام .ممنون از شما که خوندین و خیلی ممنون بابت نظراتتون خیلی خوشحالم کرد.تشکر:)
Atefe_K
Atefe_K
٩٥/٠٣/١٧
٠
٠
سلاممممممممم(یادم نرفت )...حالتون چطوره؟خوبین؟|||||ینی زد دوستشو کشت؟:|دوبار خوندم تا فهمیدم نامه ی سومو:دی..خخخ...ممنونم=))بازم مبنویسید زیاد زیاد حتما
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٣/١٧
٠
٠
سلاااام عاطفه جانم:))خووبم شکر..اره شوخی شوخی زد طرفو کشت:))مسلما تقصیر از نوع نوشتنه منه که دیر متوجه ماجرا شدی.مرسی که خوندی گل:)
Atefe_K
Atefe_K
٩٥/٠٣/١٨
٠
٠
ن خب من چون زیاد نمیخونم متنارو برای همین دیر گرفتم:دی..باید عمیق میخوندم^_^
Vania
Vania
٩٥/٠٣/١٨
٠
٠
وای!!!
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٣/١٨
٠
٠
:)))
Vania
Vania
٩٥/٠٣/١٨
٠
٠
غیر از وای واقعا چیزی به ذهنم نیومد تو کامنت اول!...جدای از تلخی ماجرا اما خیلی خوب نوشته بودین. اینکه داستان تو قالب نامه روایت شد هم جذابش کرده بود. تعبیرها و تشبیهاتتون مثل همیشه قشنگ بود.از قسمت آخر نامه دوم خوشم اومد.نامه با جمله قشنگی تموم شد: «راستی چقدر مانده تا نرگس بنویسد حسن دوستت دارم؟»..تو نامه اول اون قسمت که میگه به نرگس بگو چشم انتظار نامزدت باش.یه جوریه بنظرم.یعنی اون کلمه نامزدت اگه نمیومد هم مشکلی وارد نمیکرد به متن بلکه بهترم بود شاید. تو نامه های بعدی مشخص میشد ربطه شون چیه....هنوز نمیدونم بگم بیچاره یحی یا بیچاره حسن:((///قلمتون مانا:)
m_fanaei
m_fanaei
٩٥/٠٣/١٨
٠
٠
منم همه اینا که وانیا گفت، خیلی خوب می نویسید خانم رهبر، و اینکه در قالب نامه نوشته بودید باعث همذات پنداری بیشتر میشد، آخرش هم غافلگیرانه بود، چقدر ترسناکه اشتباهِ این مدلی:(
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٣/١٨
٠
٠
سلام به شما.همون وای کامنت اولتون برام خیلی خوشایند بود.چون انگار تونسته بودم اون شوک رو منتقل کنم.با گفته شما در مورد پایان نامه اول موافقم نباید رک مسله نامزدی رو عنوان میکردم.مرسییی از نظر خوبت گل:)
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٣/١٨
٠
٠
سلام خانوم فنایی عزیز.ممنون که خوندی .تصور اشتباهات این شکلی درد داره واقعا
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٣/١٨
٠
٠
:""""""""""""( چقد غم انگیز آدم دلش میخواد زار زار گریه کنه :(
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٣/١٨
٠
٠
سلام الهام جان.دلت همیشه ماوای ارامش و شادی باشه گل:)
n_rezaei
n_rezaei
٩٥/٠٣/١٨
٠
٠
خیلی با احساس بود و تلخ. اخرش واقعا غافلگیر شدم. افرین
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٣/١٨
٠
٠
سلامم خیلی ممنونممم
مهربانو
مهربانو
٩٥/٠٣/١٩
٠
٠
سلام :)) نوشته ی قشنگی بود..ولی این اتفاق خیلی سخت و تلخه..ما توی آشناهامون داشتیم کسی رو که همچین اتفاقی براش افتاد..خیلی سخته مخصوصا اون عذاب وجدان همیشگیش، هر چند که یه اتفاق ناخواسته باشه ..موفق باشی دوستم....در ضمن من منتظرم هاااا :))
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٣/١٩
٠
٠
سلام مهربانو جانممم.ممنونم که خوندی دوستم.بله واقعا سخته..بعضی از اتفاق ها رد های بدی از خودشون میزارن..وای من چرا فکر میکردم ادرس گذاشتم و هی منتظر کامنتت بودم:))))
naeeme-chakeri
naeeme-chakeri
٩٥/٠٣/١٩
٠
٠
وای:(((خوب بود داستان بود وگرنه جا داشت که آدم از غصه دق کنه:(چقدر وارد بودین ولی به زندگی حسن:)دستتون درد نکنه:)
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٣/١٩
٠
٠
سلام عزیزم.دور از جونت.اما در تمام داستان ها رگه هایی از واقعیت هم هست.ممنون که خوندی گل:)
اکرم انتصاری
اکرم انتصاری
٩٥/٠٣/١٩
٠
٠
وای اصلا فکر نمی کردم این طوری تموم شه غافلگیر شدم ضمن این که بازم می گم الهه ی توصیف و تشبیهی شما :)
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٣/١٩
٠
٠
سلام .ممنووونم شما لطف داری گل:)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٣/١٩
٠
٠
یحیی رو کشت ؟؟؟
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٣/١٩
٠
٠
سلام.بله کشت
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٣/٢٠
٠
٠
سلام به روی ماهت ^_^ :ی
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٥/٠٣/١٩
٠
٠
چقد غمناک... توصیفات خیلی خوب بودن، خیلی...
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٣/٢٠
٠
٠
سلام فرانک جانم.ممنووون از وقتی که گذاشتی عزیز
v-qavam
v-qavam
٩٥/٠٣/٢٤
٠
٠
چقدر اصطلاحات محلی و توصیفاتش عااااالی بووووووود ..و چقدر غم داشت.واقعا بغض کردم. طفلک خودش طفلک مادرش طفلک نرگس طفلک یحیی.....دست مریزاد واقعا..قلمتون مانا
f_jafarpour
f_jafarpour
٩٥/٠٤/١٣
٠
٠
وای خداااااااااااااااا چقدر غم انگیز...من واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم.ممنون بابت این داستان خوب:)
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٤/١٣
٠
٠
سلام.ممنون از لطف و حوصله شما عزیز:)
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠