ماجرای من و نیستی‌های «هستی»!
بر اساس واقعیت

ماجرای من و نیستی‌های «هستی»!

نویسنده : حوا

امروز خدا را شکر کردم که ازدواج نکرده‌ام و مادر هم نشده‌ام! ماجرایی که من را به این نتیجه رساند از این قرار است؛

«هستی» یکی از دویست شاگرد من است! دختری حواس پرت، پر حرف و تنبل؛ کسی که با هر بار تذکرِ من عذرخواهی می‌کند اما دیری نمی‌گذرد که پر حرفی و بی‌نظمی‌هایش را از سر می‌گیرد! شنبه بود که از بی‌انضباطی هستی عصبانی شدم و از کوره در رفتم، خانم کارآموزی که در کلاسم بود را صدا زدم و گفتم: لطفا برای این دانش آموز بی‌انضباط برگه ملاقات با والدین بیاورید، تا با مادرش ملاقات داشته باشم (قبلا موقع تحویل کارنامه‌ها مادرش را دیده بودم، مادری جدی به نظر می‌آمد) هستی که ظاهرا از هیچ چیز اِبایی نداشت با شنیدن این حرف اشک‌هایش جاری شد و التماس می‌کرد که قول می‌دهد دختر خوبی باشد، اما مادرش به مدرسه نیاید!

گفتم: از اول سال رفتارهایت را تحمل کرده‌ام، کافی‌ست. من و مادرت گپ دوستانه‌ای خواهیم داشت. در کمال تعجب دیدم دوست صمیمی هستی گریه کنان آمد و گفت تقصیر من است که هستی مدام در کلاس حرف می‌زند، نامه را به مادر من بدهید تا او بیاید اما مادر هستی نه! گیج شده بودم. با چشم غره و لحن غیر دوستانه‌ای دوست هستی را دعوت به سکوت و قطع مداخله کردم. هستی که خودش را کاملا باخته بود، گفت: خانم من برای تمامی رفتارهایم در کلاس دلیل دارم، لطفا حرف‌های مرا گوش دهید، اگر غیر منطقی بود برگه دعوت اولیا را بدهید تا به مادر بدهم. قبول کردم.

در خلوتی دو نفره گفت: خانم پدر و مادر من هفت سال پیش جدا شدند و من با نامادری‌ام زندگی می‌کنم. بعد از سال‌ها مادرم می‌خواهد حضانت مرا قبول کند، همان مادری را می‌گویم که موقع طلاق برخلاف اصرارهای پدر حاضر نشد در پنج سالگی (موقع طلاق) حضانت مرا بپذیرد و بزرگم کند. پدر و مادرم مدت‌هاست سر سرپرستی‌ام کشمکش و دعوا دارند. زندگی من مدام جنگ و دعواست. تمرکز داشتن در کلاس و آرام بودن برایم سخت است. شما به من بگویید چگونه آرام باشم؟! من مادرم را از کجا پیدا کنم که نامه را به او بدهم. قول می‌دهم دختر خوبی باشم اگر باز هم بد بودم با مادر تماس بگیرید او را پیدا و دعوت کنید. قول هستی را پذیرفتم و نامه ملاقات با والدین را از او گرفتم و گفتم: قولت را بشکنی شخصا با مادرت تماس خواهم داشت.

یک هفته گذشت، من و هستی دوباره در قالب معلم و شاگرد قرار گرفتیم و در نقش‌مان فرو رفتیم تا این‌که معاون سراسیمه به کلاسم آمد و با نگاهی تهدیدآمیز اجازه چهار تا از دانش آموزانم را گرفت! توجهم به هستی جلب شد که آن‌ها را با نیشخندی بر چهره و نگاهی پیروزمندانه بدرقه می‌کند! بعد از چند دقیقه آن چهار دانش‌آموز گریه کنان برگشتند و غرولند کنان برای هستی خط و نشان می‌کشیدند و با اشاره به او می‌فهماندند که حقش را کف دستش می‌گذارند (اینطور فهمیدم که این دانش آموزان به مدیر هم تعهد داده‌اند!) حین رسیدگی به کارهای عملی دانش‌آموزان وقتی نوبت به هستی رسید، آرام گفتم: جریان چیه؟ گفت: خانم هفته پیش که ماجرای مشکلاتم را به شما گفتم یکی از این چند نفر حرف‌های‌مان را یواشکی شنیده و به بقیه بچه‌ها اطلاع داده است، شروع کردند به تمسخر من و مشکلاتم. من هم معاون مدرسه را از کارهای یواشکی‌شان مطلع کردم، البته با رو کردن مدرک!

آن زمان که تیک تاک ساعت اتمام وقت کلاس را یادآور می‌شد، بلند گفتم: هستی زنگ که خورد با من به دفتر می‌آیی! یکی از آن چهار دانش آموز خاطی گفت: خانم ما هستی را بخشیدیم، همه چیز تقصیر ما بود لطفا با او کاری نداشته باشید! من: بیخود، هستی با من به دفتر می‌آید. زنگ خورد و هستی دنبال من به راه افتاد و در راه گفت: خانم با من چه کار دارید؟ به شوخی گفتم: کمی کتک خوردن که این‌قدر استرس نداره! من و هستی بعد از یک هفته در اتاق ملاقات با والدین، این‌بار بی‌مزاحم خلوت کردیم. من: هستی حالت خوبه؟ خونه همه چی روبه راهه؟ هنوزم بهم ریخته‌ای؟ ...هستی: خانم اوضاع کمی آرومتر شده. من: چرا با بچه‌ها درگیر میشی؟ خانم منو مسخره کردن...من (با چشمک): اگه موضوع اینطوره که میگی پس کلوخ انداز را پاداش سنگ است! هستی بعد از تحویل دادن خنده‌ای تلخ گفت: ظاهرا من تنها کسی هستم که مشکل داره. من: خبر نداری پنجاه درصد بچه‌های این مدرسه بچه‌های طلاق و مشکل‌دار هستن، منتها کسی از مشکل دیگری خبر نداره. من: خب هستی اوضاع تو خونه خوب شده الآن آرومی؟ هستی: بابا افتاده سر لج و نمی‌خواد حضانت منو به مامان بده و میگه مامانت تا الان کجا بوده و چرا حالا که من از آب و گل دراومدم و زحمت کمتری دارم اومده سراغم؟ خانم مامانم منو دوس نداره، ماهی یک بار که میرم خونش شبا بعد یه ساعت از کنارم بلند میشه میره رو کاناپه میخوابه یا زمانی که با دوستاش میریم بیرون بهم محبت میکنه وقتی برمیگردیم میگه محبت منو باور نکن فقط برا این بود که به دوستام ثابت کنم با هم صمیمی هستیم! من: هستی غصه‌هاتو بنویس، تو خودت نریز یا نقاشی زیاد بکش. هستی: خانم می‌نویسم ولی بابا میاد می‌خونه و ناراحت میشه، فکر میکنه پدر خوبی نبوده، او یاد نگرفته به حریم خصوصی من احترام بذاره. من: خب هستی بعد از نوشتن نوشته‌هاتو پاره کن بنداز سطل آشغال بهتر از اینه که بریزی تو خودت، یادت باشه اگه بدن راه تخلیه فشارها و انرژی‌های منفی رو پیدا نکنه مریض میشه. هستی: چشم خانم. راستی خانم دیدین من این جلسه دختر خوبی بودم و حرف نزدم؟ من: آره دیدم که پای قولت واستادی. هستی: خانم پس از من راضی هستین؟ من: آره، نامه ملاقات با مادر تماس نمیگیرم نگران نباش، زنگ خورد، حالا برو سر کلاست.

یک نفس راحت کشیدم که هم هستی با حرف زدن کمی آرام شد و هم دوستانش فرصت کم کردن روی هستی را با این تصور که من دعوایش می‌کنم از دست دادند! هستی از آن به بعد سر کلاس من آرام شده بود اما می‌دانستم که آتشی زیر خاکستر دارد!

باز هم خدا را شکر کردم که نه ازدواج کرده‌ام و نه مادر شده‌ام!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٥/٠٣/١٩
٠
٠
سلام.متاثر شدم برای هستی های دنیا..امیدوارم این تلخی ها هر روز کمرنگ تر بشه
حوا
حوا
٩٥/٠٣/٢٠
٠
٠
با آگاهی بیشتر ما امید هست که بچه های آرومتری داشته باشیم....
حوا
حوا
٩٥/٠٣/٢٠
٠
٠
فراموش کردم سلام شما رو علیک بگم. سلام بر شما=)
علی
علی
٩٥/٠٣/١٩
٠
٠
منم یه آشپز میشناختم که به خاطر اشتباه و نابلدیش یه عده مسموم شدن. آخ آخ نباید اینجا میگفتمش، چون ممکنه تصمیم بگیرید دیگه آشپزی نکنید! (ماجرا و اون چیزی که بابتش خدا رو شکر کردید خیلی بی ربط بودن)
حوا
حوا
٩٥/٠٣/١٩
٠
٠
جناب علی، بد نیست اول زمان به کار رفته در مورد فعلهایی که به کار بردم رو بررسی کنید بعد نتیجه گیری زود هنگام کنید! =/ من ننوشتم که تصمیمم اینه که تا عمر دارم به خاطر در جریان قرار گرفتن این موضوع نه ازدواج خواهم کرد و نه صاحب فرزند خواهم شد! فعل نوشته من مربوط به زمان حال بود. ینی لازم بود زیرش می نوشتم که ترجیح میدم با آگاهی بیشتر ازدواج کنم و صاحب فرزند بشم?! =/
علی
علی
٩٥/٠٣/٢٠
٠
٠
در کمال احترام باید بگم: بله نیاز بود. از هیچ کجای مطلب شما من متوجه نشدم که شما الان آگاهی لازم نسبت به ازدواج رو ندارید. مطلب اینجور نشون میداد که شما با دیدن یک موقعیت بد، کلا قید رفتن به اون وادی رو زدید
حوا
حوا
٩٥/٠٣/٢٠
٠
٠
باشه جناب از این به بعد زیر پستهام می نویسم more info خوبه؟ ; )
علی
علی
٩٥/٠٣/٢٠
٠
٠
ادمین عزیز کامنت من رو چرا تایید نکردید؟ کامنتم هیچ حرف بی ادبی نداشت و دقیقا در مورد نوشته خانم حوا بود. لطفا دوباره بررسیش کنید
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٥/٠٣/٢٠
١
٠
سلام دوست عزیز. خانم حوا پاسخ شما رو دادند و این بحث بهتره بیشتر ادامه پیدا نکنه. متشکرم
حوا
حوا
٩٥/٠٣/٢٠
٠
٠
=/
لیلی
لیلی
٩٥/٠٣/٢٠
٠
١
،شما تا اخر عمر میخوای ادمین سایت باشی ؟نا سلامتی متاهل شدی باید کم کم از فضای مجازی فاصله بگیری من حاضرم اادمینی کامنتها را به بالاترین پپیشنهاد توافقی بخرم،
حوا
حوا
٩٥/٠٣/٢٠
٠
٠
=)
sahari_m
sahari_m
٩٥/٠٣/٢٠
٠
٠
با تمام احترام به دغدغه و نوشته شما این تجربه ای محسوب میشه که تا در متن ش نباشی نمیتونی با گوشت و استخون لمس ش کنی ...ادم با تجربه با بی تجربه خیلی توفیر داره درسته ..قبول دارم ..اما توی مسابقات ادم همون نتیجه ای که توی تمرینات گرفته رو نمیگیره ..حتی اگه حریف مسابقه همون حریف وقت تمرینات باشه ... + کار شما بعنوان معلم خیلی سخته ..چون جامعه نسبت به قبل خیلی سخت تر شده
حوا
حوا
٩٥/٠٣/٢٠
٠
٠
حرفاتون برام جالب و قابل تامل بود =).... درسته معلمی خیلی سخته مخصوصا مدارس غیر انتفاعی که توش طلاق و بچه آسیب دیده زیاد پیدا میشه =( من هم با وجود اینکه چهار سال سابقه تدریس دارم اما خیلی جاها از نداشتن تجربه کافی در برخورد با بچه ها عصبانی میشم...سپاس از نظر مفیدتون
marjan_mi
marjan_mi
٩٥/٠٣/٢٠
٠
٠
تربیت فرزندان و نگه داشتن یک زندگی واقعا سخته... البته اگر انتخابمون صحیح باشه مشکلی وجود نخواهد داشت... موفق باشی عزیزم :)
حوا
حوا
٩٥/٠٣/٢٠
٠
٠
درسته همین سختیش باعث شد که من یک آن خدا رو شکر کنم که هنوز درگیر این نوع زندگی نشدم. این اتفاق برام تلنگر خوبی شد تا چشمامو برای انتخاب بهتر باز کنم و آگاهیمو برای رفتار درستر بیشتر کنم...
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٥/٠٣/٢٠
٠
٠
موفق باشي حواي عزيزم... واقعا «عشق» بين آدمها از بين رفته...
حوا
حوا
٩٥/٠٣/٢٠
٠
٠
ممنونم=) + متاسفانه اینطوره =(
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
ترانه ای سروده خودم

وقتی ستاره توی آسمونه

٩٥/٠٩/١٥