لعنت به مخ که دیگر نمی‌کِشد
شعر

لعنت به مخ که دیگر نمی‌کِشد

نویسنده : ساده

لعنت به مخ، که دیگر نمی‌کِشد

من مانده‌ام که بی تو چگونه سحر کنم

لعنت به دل، که دیگر نمی‌خورد

غم جدایی تو و غم جدایی من

لعنت به چشم، که دیگر ندید و رفت

آخر من فلک زده بی تو، که را ببینمش

لعنت به بینی و آن دم، که بی‌هوا

عطری نداد داخل و آن بی‌هوا برفت

لعنت به دست، که با دست دست، کردنش

دستِ تو را نگرفت و تو را هم بغل نکرد

لعنت به پای نا مروتِ نا آشنای من

کز کوچه تو عبور کرد و دم نزد

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
Golbarg_K
Golbarg_K
٩٥/٠٣/١٩
٠
٠
زیبا بود. ولی توی چه قالبی بود؟؟؟؟؟/
مرتضی
مرتضی
٩٥/٠٣/١٩
٠
٠
ممنون. اصلا حواسم به وزنش نبود ناخداگاه از دستم در رفت
marjan_mi
marjan_mi
٩٥/٠٣/١٩
٠
٠
:)
مرتضی
مرتضی
٩٥/٠٣/١٩
٠
٠
:-)
sahari_m
sahari_m
٩٥/٠٣/٢٠
٠
٠
حرف دل ئه و باید نوشت ...زیبا بود حس تون
مرتضی
مرتضی
٩٥/٠٣/٢٠
٠
٠
ممنون:-)
z_amini
z_amini
٩٥/٠٣/٢٠
٠
٠
:) خستە نباشید :)
مرتضی
مرتضی
٩٥/٠٣/٢٠
٠
٠
سلامت باشید:-)
Rada_1997
Rada_1997
٩٥/٠٦/٣١
٠
٠
سلام مصرع های اول خوب بود دوم ها نه از غذا چیزی ننوشتی مثلا //لعنت به ان دل که با دستپخت تو لرزید /// لعنت به ان دست که یک لقمه برنداشت /// ؛ فی البداعه چه خوبم دراومد خخخخ شعر مذهبی نداری؟
ساده
ساده
٩٥/٠٦/٣١
٠
٠
این شعر بدترین شعرمه خخخ،‌می ترسم طرف شعرای مذهبی برم خراب کنم، به ائمه توهین بشه.
ساده
ساده
٩٥/٠٦/٣١
٠
٠
یکی مثل تو برام لازمه که بدونم کجای نوشته هام اشتباهه و کجاش درسته، تشکر که خوندیشون:-)
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤